مقایسۀ کاروان امام حسین علیه السلام هنگام خروج از مدینه و کربلا به نقل از اسرار الشهادة
متن کتاب
… قد حدّثني بها بعض الثقات الأدباء الشعراء من تلامذتي من العرب، قال: قد ظفرت بها في مجموعة كانت تنسب إلى الفاضل الأديب المقريّ، فنقلتُها عنها، فهذه الرواية روى عبد اللّه بن سنان الكوفيّ، عن أبيه، عن جدّه أنّه قال: خرجتُ بكتاب من أهل الكوفة إلى الحسين عليه السلام و هو يومئذ بالمدينة، فأتيتُه، فقرأه و عرف معناه، فقال: «أنظرني إلى ثلاثة أيّام».
فبقيت في المدينة ثمّ تبعتُه إلى أن صار عزمه بالتوجّه إلى العراق، فقلتُ في نفسي: «أمضي و أنظر إلى ملك الحجاز، كيف يركب و كيف جلالته و شأنه»؟ فأتيت إلى باب داره، فرأيت الخيل مسرّجة و الرجال واقفين و الحسين جالساً على كرسيّ و بني هاشم حافّين به، و هو بينهم كأنّه البدر ليلة تمامه و كماله، و رأيت نحواً من أربعين محملاً و قد زُيّنت المحافل بملابس الحرير و الديباج.
قال: فعند ذلك أمر الحسين عليه السلام بني هاشم بأن يركّبوا محارمهم على المحامل، فبينما أنا أنظر و إذا بشابّ قد خرج من دار الحسين عليه السلام و هو طويل القامة و على خدّه علامة و وجهه كالقمر الطالع و هو يقول: «تنحّوا عنّي يا بني هاشم»، و إذا بامرأتين قد خرجتا من الدار و هما تجرّان أذيالهما على الأرض حياءً من النّاس، قد حفّت بهما إمائهما، فتقدّم ذلك الشاب إلى محمل من المحامل و جثی على ركبتيه و أخذ بعضديهما فأركبهما المحمل.
فسألت بعض النّاس عنهما، فقيل: «أمّا إحداهما فزينب و الأخرى أمّ كلثوم بنتا أمير المؤمنين عليهم السّلام». فقلت: «و من الشاب»؟ فقيل لي: «هو قمر بني هاشم العبّاس بن أمير المؤمنين عليهما السلام».
ثمّ رأيت بنتين صغيرتين كأنّ اللّه تعالى لم يخلق مثلهما، فجعل واحدة مع زينب و الأخرى مع أمّ كلثوم، فسألت بعض النّاس عنهما، فقيل لي: «هما سكينة و فاطمة بنتا الحسين عليهم السّلام».
ثمّ خرج غلام آخر كأنّه البدر الطالع و معه امرأة و على كتفها طفل صغير و قد حفّت بها إمائها، فأركبها ذلك الغلامُ المحملَ، فسألت عنها و عن الغلام، فقيل لي: «أمّا الغلام فهو عليّ الأكبر ابن الحسين عليه السّلام، و الامرأة أمّه و هي ليلى زوجة الحسين عليه السّلام، و الطّفل عبد اللّه الرّضيع بن الحسين».
ثمّ خرج غلام آخر و وجهه كفلقة القمر و معه امرأة، فسألت عنهما، فقيل لي: «أمّا الغلام فهو القاسم بن الحسن المجتبى، و الامرأة أمّه».
قال: ثمّ خرج شابّ آخر و هو يقول: «تنحّوا عنّي يا بني هاشم، تنحّوا عن حرم الغريب أبي عبد اللّه». فتنحّ عنه بنو هاشم و إذا قد خرجتْ امرأة من الدّار و عليها آثار الملوك و هي تمشي بسكينة و وقار و قد حفّت إمائها، فسألت عنها، فقيل لي: «أمّا الشّابّ فهو زين العابدين ابن الإمام عليه السّلام، و أمّا الامرأة فهي شاه زنان بنت الملك كسرى زوجة الإمام». فأتي بها و أركبها على المحمل، ثمّ أركبوا بقيّة الحرم و الأطفال على المحامل.
فلمّا تكاملوا نادى الإمام عليه السّلام: «أين أخي، أين كبش كتيبتي، أين قمر بني هاشم»؟ فأجابه العبّاس قائلاً: «لبّيك لبيّك». فقال له الإمام عليه السّلام: «قدّم لي يا أخي جوادي». فأتى العبّاس بالجواد إليه و قد حفّت به بنو هاشم، فأخذ العبّاس بركاب الفرس حتّى ركب الإمام عليه السّلام، ثمّ ركب بنو هاشم و ركب العبّاس و حمل الرّاية أمام الإمام عليه السّلام.
قال: فصاح أهل المدينة صيحة شديدة، و علت أصوات بني هاشم بالبكاء و النّحيب و قلن: «الوداع، الوداع، الفراق، الفراق»! فقال العبّاس: «إي و اللّه، هذا يوم الفراق و الملتقى يوم القيامة». ثمّ ساروا قاصدين الكوفة فسرتُ معهم حتّى وصلنا كربلاء .
قال : فنزلوا فيها، فما كانت إلّا هنيئة حتى رحضت عليهم الجموع و الكتائب و أحاطوا بهم من كلّ جانب، و منعوهم الماء إلى أن جرى عليهم ما جرى من القتل و النهب و السبي، فعند ذلك أمر ابن سعد لعنه الله بأن تحمل النساء على الأقتاب بلا وطاء و حجاب.
فقُدِّمتْ النّياق إلى حرم رسول الله صلى الله عليه و آله و قد أحاط القوم بهنّ، و قيل لهنّ: «تعالين و اركبن، فقد أمر ابن سعد بالرحيل». فلمّا نظرت زينب إلى ذلك، نادت و قالت: «سوّد اللّه وجهك يا ابن سعد في الدّنيا و الآخرة، تأمر هؤلاء القوم بأن يركّبونا، و نحن ودائع رسول الله صلى الله عليه و آله، فقل لهم: يتباعدون عنّا يركب بعضنا بعضاً». قال: فتنحّوا عنهنّ.
فتقدّمت زينب عليها السلام و معها أمّ كلثوم، و جعلت تنادي كلّ واحدة من النّساء باسمها، و تركبها على المحمل، حتّى لم يبق أحد سوى زينب عليها السلام، فنظرت يميناً و شمالاً، فلم تر أحداً سوى زين العابدين عليه السلام و هو مريض، فأتت إليه، و قالت: «قم يا ابن أخي و اركب الناقة». فقال: «يا عمّتاه، اركبي أنت و دعيني أنا و هؤلاء القوم».
فرجعتْ إلى ناقتها؛ لأنّها لم تقدر على مخالفة الإمام عليه السّلام. فالتفتتْ يميناً و شمالاً، فلم تر إلّا أجساداً على الرمال و رؤوساً على الأسنّة بأيدي الرجال، فصرخت و قالت: «وا غربتاه، وا أخاه، وا حسيناه، وا عبّاساه، وا رجالاه، وا ضيعتاه بعدك يا أبا عبد اللّه»!
قال الرّاوي: فلمّا رأيتهم على هذه الحالة ذكرت خروجهم من الحجاز و ما كانوا عليه من العزّة، و الرّفعة، و العظمة، و الجلالة، فبكيت على حالهم و ما جرى عليهم.
ثمّ قال: فلمّا نظر الإمام زين العابدين عليه السلام إلى ذلك لم يتمالك على نفسه دون أن قام و هو يرتعش من الضعف، فأخذ بعصاة يتوكّأ عليها، و أتى إلى عمّته، و ثنى ركبته، و قال: «اركبي، فلقد كسرتِ قلبي، و زدت كربي». فأخذ ليركبها، فارتعش من الضعف، و سقط على الأرض، فلمّا رآه الشمر لعنه اللّه أتى إليه، و بيده سوط، فضربه، و هو ينادي: «وا جدّاه، وا محمّداه، وا عليّاه، وا حسناه، وا حسيناه»! فبكت زينب، و قالت: «ويلك يا شمر، رفقاً بيتيم النبوّة، و سليل الرسالة، و حليف التقى، و تاج الخلافة»! فلم تزل تقول كذا حتّى نحتْه عنه.
قال: و إذا بجارية مسنّة سوداء قد أقبلت إلى زينب، فأركبتْها، فسألتُ عنها. فقالوا: «هذه فضّة جارية فاطمة الزهراء عليها السّلام».
قال : ثمّ أركبوا الإمام عليه السلام على بعير أعجف، فلم يتمالك الركوب من شدّة الضعف، فأخبروا ابن سعد لعنه اللّه، فقال: «قيّدوا رجليه من تحت بطن النّاقة». ففعلوا ذلك، و ساروا بهم على تلك الحالة.
ترجمه
… به تحقیق نقل کرد او را بعض موثقین ادبای شعر از شاگردان من که از عرب بود، گفت: این روایت را یافتم در مجموعهای که نسبت او را به فاضل ادیب مقری میدادند، پس او را از آن کتاب نقل کردم و آن روایت اینست: بهدرستی که روایت کرد عبدالله بن سنان کوفی از پدرش و او از جدش که او گفت که: من نامههای اهل کوفه را نزد حسین بردم و آن حضرت در آن روز در مدینه بود، پس نامهها را خدمت آن حضرت آوردم، او را خواند و معنایش را دانست، پس فرمود که: «مرا سه روز مهلت ده».
و من در مدینه ماندم. بعد از آن به او تابع شدم تا اینکه قصد کرد که بهسوی عراق متوجه شود، پس با خود گفتم: «میروم تماشا میکنم بر پادشاه حجاز که چگونه سوار میشود و جلالت شأن او چطور است». آمدم به در دولتسرایش دیدم اسبان مهیّا و مردان به پا ایستاده، حضرت حسین علیهالسلام در بالای کرسی نشسته و بنیهاشم او را احاطه کردهاند، درحالیکه آن بزرگوار در میان ایشان، گویا ماه چهارده شبه است در شب تمام و کمال خود، و دیدم بهقدر چهل محمل درحالیکه آنها را به طنابهای ابریشم و دیبا مزین کردهاند.
راوی گوید: پس در آنوقت امر کرد امام حسین علیهالسلام بنیهاشم را که محارم خودشان را بر محملها سوار کنند. در آن اثنا که نظر میکردم، ناگاه دیدم جوانی در خانۀ آن حضرت بیرون آمد درحالیکه قامتش بلند و در خدّش علامتی بود و رویش مثل ماه تابان و میگفت: «کنار شوید از من ای بنیهاشم».
ناگاه دیدم دو نفر زن از خانه بیرون آمدند درحالیکه دامن لباسهای خودشان را بر روی زمین میکشیدند از جهت حیاکردن از خلق، و کنیزان ایشان آنها را احاطه کردهاند. پس آن جوان آمد نزد محملی از محملها و بر دو زانوی خود نشست و از بازوهای ایشان گرفته به محمل سوار کرد.
[من از بعضی از مردم در مورد این دو زن سؤال کردم که به من گفتند: «یکی از آنها زینب و دیگری امکلثوم، دختران امیرالمؤمنین علیهمالسلام هستند]. من از بعضی مردم سؤال کردم که: «این جوان کیست»؟ به من گفتند که: «او قمر بنیهاشم عباس بن امیرالمؤمنین علیهماالسلام است».
بعد از آن، دو نفر دختر صغیر را دیدم، گویا که خداوند عالم مثل ایشان را خلق نکرده است، یکی همراه زینب و یکی همراه امکلثوم بود. پس سؤال کردم از بعض مردم از ایشان، به من گفتند که: «ایشان سکینه و فاطمه دختران حسین علیهمالسلام هستند که آمدند».
بعد از آن بیرون آمد جوان دیگر که گویا او ماه چهارده شبه بود که طلوع کرد، و یک زنی با او بود که در دوش آن زن طفل صغیر داشت و به تحقیق آن زن را کنیزانش احاطه نموده بودند. آن جوان او را بر محمل سوار کرد، پس سؤال کردم که: «این زن و جوان کیستند»؟ گفتند: «آن جوان علیاکبر فرزند حسین است و آن زن مادرش لیلی زوجۀ حسین، و آن طفل عبدالله شیرخوار فرزند حسین علیهمالسلام است».
بعد از آن، جوان دیگر بیرون آمد که روی آن مانند پارۀ ماه بود و با آن زنی بود، پس از ایشان سؤال کردم، گفتند: «اما جوان قاسم بن حسن مجتبی و آن زن مادر اوست».
راوی گوید: بعد از آن، جوان دیگر بیرون آمد درحالیکه میگفت: «کنار شوید از من ای بنیهاشم، کنار شوید از حرم غریب ابیعبدالله الحسین». پس کنار شدند از آن بنیهاشم، ناگاه بیرون آمد زنی از خانه، درحالتیکه آثار پادشاهان در آن ظاهر بود و میرفت با تمکین و وقار، و کنیزانش اطراف او را گرفته بودند، پس از [او] سؤال کردم گفتند: «اما آن جوان زینالعابدین فرزند امام است، و اما آن زن شاه زنانه دختر پادشاه کسری زوجۀ امام است». پس آن جوان به نزد او آمد و او را به محمل سوار کرد، بعد از آن مابقی حرم و اطفال را بر محملها سوار کردند.
وقتی که همه سوار شدند، امام ندا کرد که: «کجا است برادر و بزرگ لشکر من، کجا است ماه بنیهاشم»؟ عباس جواب داد درحالیکه لبیک میگفت، امام فرمود: «ای برادر، اسب مرا بیاور». پس عباس اسب آن حضرت را آورد درحالتیکه بنیهاشم او را احاطه کرده بودند. عباس رکاب اسب آن بزرگوار را گرفت تا آنکه امام سوار شد، بعد از آن بنیهاشم و عباس سوار شدند و عباس علم امام را حامل بود.
راوی گوید: پس اهل مدینه صیحه شدیدی کشیدند و آوازهای بنیهاشم به گریه و ناله بلند شد و گفتند: «الوداع الوداع، الفراق الفراق»! حضرت عباس علیهالسلام گفت: «بلی، به خدا قسم این روز، روز فراق است و ملاقات در روز قیامت است». بعد از آن روانه شدند درحالتیکه قصد کوفه کرده بودند، پس من با ایشان رفتم تا اینکه به کربلا رسیدم.
راوی گوید: پس در کربلا نازل شدند، آنقدر نگذشت تا اینکه جمعیت و لشکر بر ایشان هجوم آورده و از هر طرف ایشان را احاطه و ایشان را از آب منع کردند، تا اینکه جاری شد به ایشان آنچه جاری شد از کشتن و غارت و اسیرکردن. پس در آنوقت ابن سعد امر کرد که زنان را بر محملهای بی ساتر و حجاب سوار نمایند. پس شتران را نزد حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند درحالتیکه آن قوم لعین اطراف ایشان را گرفته بودند و به ایشان گفتند که: «بیایید سوار شوید؛ زیرا عمر سعد به کوچکردن امر کرده است».
وقتی که زینب این را دید، ندا کرد و گفت: «خدا روی تو را سیاه گرداند ای ابن سعد در دنیا و آخرت، اینها را امر میکنی که ما را بر شتران سوار نمایند و حالآنکه ما امانتهای رسول خدا صلی الله علیه و آله هستیم! به ایشان بگو از ما کنار شوند تا اینکه بعض ما بعض را سوار نماید». آن ملعون گفت: «از ایشان دور شوید».
پس پیش آمد زینب و امکلثوم و ندا کرد هر یکی از زنان را به اسم خود و آنها را بر محمل سوار کرد، تا اینکه کسی از ایشان نماند مگر زینب، پس به یمین و یسار نظر کرد غیر از امام زینالعابدین علیهالسلام کسی را ندید، و آن بزرگوار مریض بود. آمد بهسوی او و گفت: «برخیز ای فرزند برادرم و بر ناقه سوار شو». گفت: «ای عمه، تو سوار شو، مرا با این قوم بگذار».
پس زینب بهسوی ناقه خود مراجعت کرد؛ زیراکه او قادر نبود به مخالفت امام، و التفات به یمین و یسار کرد، ندیدند مگر پاره بدنهای مطهر را که بر روی ریگها افتاده و سرهای مقدّس را که به نیزهها بلند شده در دست مردان، پس فریاد کرد، گفت: «واغربتاه، واخاه، و واحسيناه، و واعباساها، وارجالاه، واضيعتاه بعدك يا ابا عبد الله؛ [وای از غربت، وای برادرم، وای حسینم، وای عباسم، وای مردانم، وای از ضایع شدن بعد از تو ای اباعبدالله]».
راوی گوید: وقتی که ایشان را در این حالت دیدم، یاد کردم بیرون آمدن ایشان را از مکه و آنچه بودند در آن از عزت و رفعت و بزرگواری و جلالت، پس بر حال ایشان و آنچه بر ایشان جاری شد گریستم.
بعد از آن راوی گوید: وقتی که امام زینالعابدین علیهالسلام این را مشاهده کرد، بر نفس خود مالک نشد درحالتیکه آن حضرت از ضعف مرتعش بود و میلرزید، پس به عصای خود تکیه کرده، آمد نزد عمهاش و زانوهایش خم کرد و گفت: «ای عمه، سوار شو؛ زیراکه قلب مرا شکستی و غم مرا زیاد کردی». چون خواست که عمهاش را سوار کند، از ضعف به خود لرزید و افتاد بر روی زمین، وقتی که شمر لعین این را دید، آمد بهسوی او درحالتیکه در دست آن لعین تازیانه بود، به تازیانه او را زد، آن حضرت ندا میکرد: «واجدّاه، وامحمّداه، واعلیاه، واحسیناه»!
پس زینب گریست و گفت: «وای بر تو ای شمر، مدارا کن با یتیم نبوت و به نوادۀ رسالت، و همقِسم به پرهیزکاری و تاج خلافت». جناب زینب این را مکرّر میگفت تا اینکه آن ملعونِ ازلِ ابد را از آن حضرت دور کرد.
ناگاه دیدم یک کنیز سالخوردۀ سیاه آمد نزد زینب و او را سوار کرد، از آن سؤال کردم گفتند: «این فضه کنیز فاطمۀ زهراء علیهاالسلام است».
راوی گوید: بعد از آن امام علیهالسلام را بر شتر لاغری سوار کردند، پس از شدّت ضعف بر سوارشدن مالک نشد، این را به ابن سعد لعین خبر دادند، گفت: «پاهای مبارک او را در زیر شکم شتر ببندید». پس چنان کردند و ایشان را در آن حالت زدند. (ج ۲، ص ۱۱۸۷ – ۱۱۹۱)
منبع
کتاب اسرارالشهادة، ج۲، ص۶۲۷ – ۶۳۰. ترجمه از انوارالسعادة، ج۲، ص۱۱۸۷ – ۱۱۹۱.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات