حضور حضرت مسلم علیه السلام در کوفه و جریان شهادت ایشان به نقل از روضة الشهدا
متن کتاب
[مصنّف در متن چندین بیت شعر نقل میکند که انشاءالله حذف و با علامت «…» مشخص میشود. بعد از ورود حضرت مسلم علیهالسلام و ابنزیاد به کوفه] امّا پسر زیاد در طلب مسلم بود، چندانچه سعی مینمود پی به منزل مسلم نمیبرد. آخر به حیلهای که او را روی داد، در عقب آن کار رفت و حیله آن بود که غلامی داشت «معقل»نام، و بعضی گویند نام او «روزبه» بود. آن تیرهروز را بخواند و سه هزار درم به او داد و گفت: «برو و با شیعۀ علی اختلاط کن و خود را از ایشان بدیشان نمای و بگو که یکی از دوستداران حسین بن علی منم و مبلغی زر برای مسلم آوردهام، توقّع آنکه مرا پیش او برید تا دیدار مبارکش بینم و این زر به دست خود تسلیم وی نمایم تا اسب و سلاح بخرد و با دشمنان اهلبیت کارزار کند، و چون این عمل کنی و منزل مسلم را بیابی، مرا خبر کن تا تو را از مال خود آزاد کنم و دل تو را به انواع رعایتها شاد گردانم».
معقل آن زر را در حوزۀ تصرّف درآورده، از نزد پسر زیاد بیرون آمد و در مسجد اعظم رفت و در تفکر افتاد که چگونه در آن امر شروع کند، ناگاه نظرش بر شخصی افتاد که جامههای سفید و پاکیزه پوشیده بود، بسیار نماز میگزارد و در نماز رعایت مراسم خضوع و خشوع به جای میآورد، با خود گفت که: «شیعه جامۀ سفید میپوشند و در نماز اِکثار میکنند، غالب آن است که این شخص از آن طایفه باشد».
… پس چندان توقّف کرد که آن مرد از نماز فارغ شد، آنگاه نزدیک او رفته سلام گفته و به سخن درآمد و گفت: «جُعِلْتُ فِداکَ؛ جان من فدای تو باد، من مردیام از اهل شام و خدای تعالی بر من منّت نهاده و محبّت اهلبیت و مودّت دوستان ایشان در دل من افکنده و سه هزار درم نذر کردهام که بدان دولتمند دهم که بدین شهر آمده به دعوت حسین که فرزند پیغمبر است صلی الله علیه [و آله] و سلّم اشتغال مینماید. اگر مرا به بدو رسانی و راه نمایی تا این مال را تسلیم او نمایم، غایت کرم باشد».
آن شخص گفت که: «از همۀ مردم که در این شهر و مسجدند چگونه مرا اختیار کردی و صاحب سرّ خود ساختی»؟. معقل گفت: «آثار خیر و فلاح و انوار رشد و صلاح در بشرۀ تو دیدم و به خاطرم رسید که تو از محبّان اهلبیت رسولی». آن مرد سادهدلِ پاکطینت فرمود که: «ظنّ و خطا نیست، من دوستدار اهلبیتم و نام من مسلم بن عوسجه است، بیا با خدای عهد و پیمان کن که این سرّ را پیش هیچکس فاش نکنی تا من تو را به مقصود تو نشان دهم». معقل سوگند مغلّظه خورد که هر سرّی به من سپاری، در افشای آن نکوشم. مسلم بن عوسجه گفت: «امروز برو و فردا به منزل من آی تا تو را نزد صاحب خویش، یعنی مسلم بن عقیل برم». و خانۀ خود مر او را نشان داد.
روز دیگر معقل به خانۀ وی رفت و ابن عوسجه او را نزد مسلم عقیل برده، صورت حال تقریر کرد. معقل در دستوپای مسلّم افتاد و آن درمها نزدیک وی نهاد. مسلم فرمود که: «مصحف بیارید تا وی را سوگند دهم». پس مصحف آوردند و معقل سوگند خورد که سرّ شما را فاش نکنم و از مکر و حیله و دغا دور باشم. پس بیعت کرد و آن روز تا شب در سرای هانی بود و بر کماهی احوال شیعه اطلاع پیدا کرده، از آنجا بیرون آمد و نزد پسر زیاد رفته بر جمیع حالات، او را صاحب وقوف گردانید.
روز دیگر اسمای بن خارجه و محمد بن اشعث به مجلس ابنزیاد آمدند، از ایشان پرسید که: «هانی بن عروه کجاست که چند روز شد که او را نمیبینم»؟ گفتند: «مدتی شد که او بیمار است». ابنزیاد گفت: «میشنوم که در این روزها بهتر شده و بر در خانۀ خود مینشیند، آیا او را چهچیز مانع است که به سلام ما آید و ما مشتاق دیدار اوییم». ایشان گفتند: «ما برویم و اگر سوار تواند شد، او را به خدمت شما آریم».
پس نزد هانی آمدند و به مبالغه و الحاح تمام او را سوار کرده روی به دارالاماره نهادند. هانی چون نزدیک کوشک رسید گفت: «ای یاران، خوفی از این مرد در دل من پیدا شد»! محمّد بن اشعث و اسمای بن خارجه در تسکین وی کوشیده گفتند: «این معنی از وساوس نفسانی و هواجس شیطانی است». و هانی به تقدیر ربّانی رضا داده، مصحوب آن دو شخص به مجلس ابنزیاد درآمد.
ابنزیاد کلمهای کنایتآمیز گفت، هانی فرمود که: «ایها الامیر، چه واقع شده»؟ گفت: «واقعهای از این عظیمتر چه تواند بود که مسلم بن عقیل را به وُثاق[=خانۀ] خود راه دادهای و خلقی انبوه را به بیعت حسین درآوردهای و تصوّر تو چنان است که من از کید و غدر تو غافلم». هانی انکار این معنی کرد.
پسر زیاد معقل را طلبید و گفت: «این شخص را میشناسی»؟ هانی چون نظر کرد و معقل را دید دانست که وی جاسوس مکّاره بوده است، نه مخلص دوستدار و ازاینجهت اثر انفعال و خجالت در ناصیۀ وی پیدا شد. گفت: «ای امیر، به خدا سوگند که من مسلم را به خانۀ خود نطلبیدم و در احداث فتنه سعی ننمودم، اما او در شبی از شبها ناخوانده به خانۀ من درآمد و زینهار[=امان] خواست، مرا حیا مانع آمد که او را نومید سازم. اکنون سوگند میخورم که مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم».
پسر زیاد گفت: «هیهات هیهات، تو از پیش من بیرون نروی تا مسلم را حاضر نکنی». هانی گفت: «هرگز این نکنم و در آیین شریعت و طریق مروّت چگونه جایز بود که زنهاری را به دست خصم دهم و قاعدۀ وفاداری و عهد و پیمان را بر طرف نهم»؟ … هر چند پسر زیاد و ندیمان او در این باب با هانی سخن گفتند، به جایی نرسید و او را در کوشک محبوس گردانیدند.
امّا اسمای بن خارجه روی به پسر زیاد کرد که: «ای غدّار ناکس، ما این مرد را به اشارت تو آوردهایم و تو در اوّل سخنان نیکو میگفتی و چون پیش تو آمد با وی خواری کردی و محبوس ساخته، وعید قتل میدهی! این چه کردار ناصواب است که از تو صادر میگردد»؟ پسر زیاد در غضب شد و فرمود تا اسما را چنان زدند که از حیات مأیوس شد و گفت: «ای هانی، خبر مرگ خود به تو میرسانم، انّا للّه و انّا الیه راجعون».
پس ابنزیاد دیگرباره هانی را طلبید و گفت: «ای هانی، جان خود را دوست میداری یا جان مسلم بن عقیل را»؟ هانی گفت: «هزار جان من فدای مسلم باد! ای پسر زیاد، تو امیری و صاحب اختیاری، مسلم را طلب کن تا بیابی، از من طلب میکنی»؟ گفت: «من مسلم را جستم و در خانۀ تو یافتم، اکنون به خدای که او را از پهلوی تو بیرون کشم یا خود را فدای او کنی».
پس بفرمود تا تازیانه و عُقابَین بیاوردند و جامه از تن وی برون کردند، هانی هشتاد و نهساله بود، به صحبت رسول خدای صلی الله علیه [و آله] و سلّم رسیده و مدتها با مرتضی علی مصاحب بوده، و او را بر عقابین کشیدند و گفتند: «مسلم را بیار تا باز رهی». هانی جواب داد که: «به خدای که اگر هر عقوبتی که از آن بدتر نباشد با من بکنی و مسلم در زیر قدم من باشد، قدم از وی برندارم و تو را بدو نشان ندهم. تو دانستهای که ما روز اول که قدم در راه محبّت اهلبیت رسولالله – صلوات الله و سلامه علیه – نهادهایم، محنتهای عالم را با خود راست کردهایم و جانهای خود را بهرسم نثار بر طبق نهاده».
… پسر زیاد بفرمود تا او را پانصد تازیانه بزدند و هانی بیهوش شد. ندما درخواست کردند که: «این پیر بزرگوار از اصحاب سیّد مختار [صلی الله علیه و آله] است، بفرمای تا او را از عقابین فرود آرند». پسر زیاد بفرمود تا او را فروگرفتند و فیالحال به رحمت خدای پیوست. و روایتی آن است که او را بر سر بازار برده، گردن زدند و تنش را بر دار کرده، سرش را پیش ابنزیاد بردند.
[طبق نقل روضة الشهدا که در اینجا ذکر نکردیم، مصنّف گفته بود هنگامیکه حضرت مسلم علیهالسلام از مدینه به کوفه آمد، دو طفلانش را با خود آورده بود] اما چون این خبر به مسلم رسید، عرق غضبش در حرکت آمده هر دو پسر خود را به خانۀ شریح قاضی فرستاد. و بفرمود تا ندا کردند که: «ای دوستداران اهلبیت، همه جمع شوید». قریب بیست هزار مرد مسلّح و مکمّل مجتمع شدند و مسلم سوار شد و این جماعت در رکاب دولت او روان گشته، روی به قصر امارت نهادند.
پسر زیاد با طایفهای از اشراف کوفه که در مجلس وی بودند و با جماعتی از ملازمان و لشکریان که داشت، در کوشک متحصّن شدند و مسلم با لشکر خود گرداگرد قصر درآمده، بینالفریقین جنگ و جدال دست داد و نزدیک بدان رسید که قصر را بگیرند. ابنزیاد بترسید و حکم کرد تا رؤسای کوفه مثل کثیر بن شهاب، و محمد اشعث، و شمر بن ذیالجوشن، و شیث بن ربعی به بام کوشک برآمده اهل کوفه را تخویف کردند.
کثیر گفت: «ای کوفیان، وای بر شما! اینک لشکر شام دمبهدم میرسند و امیر سوگند میخورد که اگر همچنین بر محاربۀ خود ثابت باشید روزی که دست یابم، بیگناه را بهجای گنهکار بگیرم و حاضر را بهعوض غایب عقوبت کنم. ای مردمان، بر خود ببخشایید و بر عیال و اطفال خود رحم کنید». کوفیان که این کلمات شنودند، خوفی عظیم و هراسی بزرگ بر دلهای ایشان مستولی شد و بنابر عادت قدیم، رسم بیوفایی پیش آوردند، و از خدا و رسول او شرم ناداشته و عهد و پیمان را ناکرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند و روی به منازل خود آورده، مسلم را تنها بگذاشتند. هنوز آفتاب غروب نکرده بود که همه برفتند و با مسلم سی کس و به روایتی ده کس مانده بود.
پس مسلم بازگشت و برای ادای نماز به مسجد درآمد و چون نماز گزارده از مسجد بیرون آمد، آن جماعت نیز رفته بودند. مسلم حیران ماند و گفت: «این چه حال است که من مشاهده میکنم و این چه صورت است که معاینه میبینیم؟ دوستان را چه شد که روی از راه وفا برتافتند و به قدم بیوفایی در راه غدر و بیمروّتی شتافتند! ای دریغ که کوفیان از روش راستی به هزار مرحله دورند و از سلوک منهج مهر و وفا به همه روی ملول و نفور»!
… پس مسلم سوار شد بدان نیت که از کوفه بیرون رود، ناگاه سعید بن احنف بن قیس به وی رسید و گفت: «ایها السیّد، به کجا میروی»؟ گفت: «از کوفه بیرون میروم تا در جایی استقامت کنم؛ باشد که جمعی از بیعتیان به من پیوندند». سعید بن احنف گفت: «زینهار زینهار که همۀ دروازهها را فروگرفتهاند و راهداران بر سر راهها نشسته، تو را میطلبند». مسلم گفت: «پس چگونه کنم»؟ گفت: «با من بیا تا تو را جایی برم که در پناه گیرند».
پس مسلم را بیاورد تا به سرای محمد کثیر و او را آواز داد که: «اینک مسلم بن عقیل را آوردم». محمد کثیر پایبرهنه بیرون دوید، دستوپای مسلم را ببوسید و گفت: «این چه دولت بود که مرا دست داد و این چه سعادت است که روی به منزل نهاد»!
… محمد کثیر مسلم را به خانه درآورد و در منزل نیکو بنشاند و اصحّ آن است که در زیرزمین خانهای داشت، وی را آنجا پنهان کرد و بهواسطهٔ غمّازان این خبر به پسر زیاد رسید که مسلم در خانۀ محمد کثیر است. ابنزیاد پسر خود خالد را با جمعی فرستاد تا محمد کثیر و پسرش را گرفته بیارند و مسلم را در خانۀ وی بجویند، و اگر بیابند به دارالاماره حاضر سازند. خالد بیامد و ناگاه سرای ابنکثیر را فروگرفت و او و پسرش را به دست آورد، نزد پدرش فرستاد و هرچند در آن سرای طلبیدند کردند، از مسلم نشان نیافتند.
اما چون زیاد چشم بر محمد کثیر افتاد، آغاز سفاهت کرد. محمد کثیر بانگ بر او زد که: «ای پسر زیاد، من تو را نمیشناسم، پدرِ تو را به ستم بر ابوسفیان بستند، تو چه زهرۀ[=جرئت] آنکه با من سفاهت کنی»؟
ایشان در این سخن بودند که از یک گوشۀ شهر کوفه آواز کوس حربی و نالۀ نای رزمی برآمد و آنچنان بود که قوم و قبیلۀ محمد کثیر بسیار بودند و چون شنیدند که ابنزیاد او را و پسرش را گرفته، همه در سلاح شدند و قریب ده هزار کس روی به کوشک نهادند و غوغای عام با ایشان یار شده، کار بر پسر زیاد به تنگ رسیده، بفرمود تا محمد کثیر و پسرش را بر بام کوشک بردند و بدان مردمان نمودند و خیال مردم آن بود که مگر ایشان را کشتهاند. چون ایشان را زنده و سلامت دیدند، دست از جنگ بازداشتند و محمد کثیر را اجازت شد که بیرون آید و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تسکین دهد.
محمد کثیر بیرون آمد و قوم خود را بازگردانید و به منزل خویش آمده از مسلم خبر گرفت. پس به شب، سلیمان بن صرد و مختار بن عبیده و ورقاء بن عازب و جمعی از مهتران، پیش وی آمدند و گفتند: «ای بزرگ دین، فردا پسرت را از کوشک بیرون آر تا مسلم را برداریم و از کوفه بیرون رفته، به قبایل عرب بگردیم و لشکر عظیم جمع کرده، به ملازمت حسین رویم و به اتّفاق وی، کمر حرب دشمنان بر میان جدّ و جهد بندیم». بر این اتفاق کردند.
قضا را اول بامداد بود که عامر بن الطفیل با ده هزار مردم از شام آمده، به پسر زیاد پیوست و او بدان لشکر مستصحر گشته، محمد کثیر را طلبید و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشیدند و محمد کثیر روی به دارالاماره نهاد و قوم او با غوغای عام، قریب سیچهل هزار کس مرد گرداگرد قصر فروگرفتند.
چون محمد کثیر بیامد، پسر زیاد روی بدو کرد که: «بگو جان خود را دوست میداری یا جان مسلم عقیل را»؟ جواب داد که: «ای ابنزیاد، باز با سر این حدیث رفتی؟ جان مسلم را خدا نگاه دارد و جان من اینک با سیچهل هزار شمشیر است که حوالی تو را فروگرفتهاند». ابنزیاد سوگند یاد کرد که: «به جان یزید که اگر مسلم را به دست من باز ندهی، بگویم تا سرت از تن بردارند»! محمد کثیر گفت: «یابن مرجانه، تو را زهرۀ آن نباشد که مویی از سر من کم کنی»!
ابنزیاد منفعل شد و دواتی پیش او نهاده بود، برداشت و بیفکند بر پیشانی محمد کثیر آمد و بشکست. ابن کثیر تیغ برکشید و قصد پسر زیاد کرد، مهتران کوفه که حاضر بودند در او آویختند و تیغ از دست او بیرون کردند و خون از پیشانی وی میچکید. نگاه کرد معقل جاسوس که به حیله و مکر حال مسلم را معلوم کرد، آنجا ایستاده بود و تیغی حمایل کرده، دست بزد و آن تیغ را برکشید بر میان آن ناکس غدّار زد و چون خیار تَرَش دونیم کرد، ابنزیاد از سر تخت برخاست و در خانه گریخت و غلامان را گفت: «این کس را بکشید». غلامان و ملازمان قصد وی کردند و او تیغ میزد تا ده کس را بیانداخت. آخر کار پایش به شادُرْوان برآمد و بیفتاد و غلامان از گرد وی درآمدند و بر سر او ریخته او را شهید کردند.
پسر محمد کثیر که آنچنان دید، با شمشیری کشیده، غرّان و غریوان روی به در کوشک نهاد و هرکه پیش میآمد فیالحال به عرصۀ عدم میفرستاد. القصّه به پایمردی شجاعت دستبردی نمود که هرکه از دوست و دشمن میدید، آفرین میکرد. … و تا بدر کوشک رسیدن بیست سردار را از پای درآورده بود. ناگاه غلامی از عقب وی درآمده، نیزه زد بر پشت او زد که سر سنان از سینهاش بیرون آمد. آن نوجوان از پای درافتاده، ودیعت جان به قابضی ارواح داد. خروش از درون قصر بر آمد و لشکری که در درون بودند بیرون آمده، بر قوم محمد کثیر حمله کردند و ایشان پیش حملۀ آنها بازآمده، درهم آویختند.
… قوم کوفه دلیروار میکوشیدند و لشکر شام در حرب ایشان خیره میماندند. ابنزیاد فرمود که: «جنگ ایشان برای محمد کثیر و پسر اوست، سر هر دو را از تن جدا کرده در میان ایشان افکنید تا دلشکسته شده، ترک کارزار کنند». پس، آن هر دو سر را در معرکه افکندند و چون کوفیان آن سرها بدیدند، در رمیدند و چون شب در آمد از ایشان دیّار[=شخصی] نمانده بود. پس مختار دید که کار از دست بیرون رفت، بر نشست با قومی از بنی اعمام خود، راه قبیلۀ بنیسعد پیش گرفت و سلیمان بن صرد خزاعی نیز به محلّۀ بنیزید رفت و ورقاء بن عازب پناه با محلۀ شریح قاضی داد که آن محله شیعۀ اهلبیت بسیار بودند.
اما چون مسلم خبر شهادت محمد کثیر و پسرش شنود، بهغایت ملول و محزون شده، به شب از خانۀ ایشان بیرون آمد و سوار شده، راه دروازه میطلبید که بیرون رود. ناگاه در میان طلایۀ پسر زیاد افتاد و ایشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ایشان محکم بن الطفیل بود. ناگاه مسلم را بدیدند، یکی از او پرسید که: «تو کیستی»؟ گفت: «مردیام از عرب از قبیلۀ فزاره، میخواهم که به میان قوم خود باز روم». آن کس گفت: «بازگرد که این نه راه توست».
مسلم بازگشت و چون به دارالربیع رسید، دید که خالد پسر ابنزیاد با دو هزار مرد ایستاده است، از آن طرف نیز برگشت. چون به کناسه رسید، حازم شامی را با دو هزار مرد آنجا بدید، دلیروار بگذشت و روی به بازار درودگران نهاد و در آن محل، صبح دمیده بود و هوا روشن شده، حارسِ کناسه مسلم را دید، بر مرکبی نشسته و نیزه در دست گرفته و درّاعهای پوشیده و تیغی قیمتی حمایل کرده، آثار شجاعت و سطوت از او ظاهر و امارت جرئت و شوکت از سواری او لایح و باهر. … حارس را در دل آمد که این سوار نیست الّا مسلم بن عقیل، فیالحال به در سرای پسر زیاد آمد و نعمان حاجب را گفت: «ای امیر، من مسلم را دیدم که به بازار درودگران میرفت و روی به دروازۀ بصره نهاده بود».
نعمان با سواری پنجاه بدان جانب روان شد. ناگاه مسلم بازپس نگریست، جمعی سواران را دید که از عقب او میآیند، فیالحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد و اسب بر شارع بازار روان شد و مسلم روی به محله نهاد و گمان میبرد که از آنجا راه بیرون میرود، آن کوچه خود پیش بسته بود. مسلم بدان کوچه درون رفت، مسجد ویرانی دید، بدان مسجد درآمد و در گوشهای بنشست. اما چون نعمان پی اسب برگرفت و میرفت تا به محلۀ حلّاجان، اسب را بازیافت و از سوار هیچ اثر پیدا نبود، حاجب خیره فروماند و اسب را گرفته بازگشت و پیش پسر زیاد آمده، صورت حال بازنمود.
ابنزیاد به فرمود تا دروازهها را مضبوط کردند و در محلهها منادی زدند که: «هرکه خبر مسلم یا سر مسلم را بیارد، او را از مال دنیا توانگر گردانند». مردم در تکاپوی افتادند و قدم در راه جستوجوی نهادند و مسلم در آن مسجد ویران بود، گرسنه و تشنه، تا شب درآمد قدم از مسجد بیرون نهاد و نمیدانست که کجا رود و با خود میگفت: «ای دریغ که در میان دشمنان گرفتارم و از میان ملازمان حسین بر کنارم! نه محرمی که با او زمانی غمِ دل بگذارم و نه همدمی که راز سینه و غم دیرینه با او در میان آرم، نه پیکی که نامۀ سوزناک دردآمیز من به حسین رساند، نه یاری که پیغام غمزدای محنتانگیز من به بارگاه ولایتپناه آن حضرت معروض گرداند»!
… مسلم سرگشته و حیران در آن محله میرفت، ناگاه به در سرایی رسید پیرزنی دید آنجا نشسته، تسبیحی در دست میگرداند و کلمۀ ذکر الهی بر زبان میگذراند و نام آن زن «طوعه» بود. مسلم گفت: «یا امة الله[؛ ای بندۀ خدا]، هیچ توانی که مرا شربت آبی دهی تا حق تعالی تو را از تشنگی قیامت نگاهدارد که من بهغایت سوختهدل و تشنهجگرم»! طوعه به طوع و رغبت جواب داد که: «چرا نتوانم» و فیالحال برفت و کوزۀ آب خنک ساخته بیاورد و مسلم آب بیاشامید و همانجا بنشست که کوفته و مانده بوده و دیگر اندیشه کرد که چندین هزار کس او را میجویند، مبادا که در دست کسی گرفتار گردد.
اما چون مسلم بنشست، پیرزن گفت: «شهری است پرآشوب، برخیز و به وُثاقی[=خانهای] که پیش از این میبودهای باز رو که نشستن تو اینجا در این وقت موجب تهمت من میشود». مسلم گفت: «ای مادر، من مردیام از خاندان عزّت و شرف، و غربتزده، از یار و دیار خود دور افتاده، نه منزلی دارم و نه جایی، نه بقعهای، نه سرایی، … اگر مرا در خانۀ خود جای دهی، امید چنان است که حق سبحانه و تعالی تو را در روضۀ بهشت جای دهد». طوعه گفت: «تو چه نام داری و از کدام قبیلهای»؟ مسلم گفت: «از محنتزدگان ستمدیده و غریبان جفا کشیده چه میپرسی».
طوعه مبالغه از حد گذرانید و مسلم بهضرورت اظهار فرمود که: «من مسلم بن عقیلم، پسر عمّ حسین، کوفیان با من بیوفایی کردند و مرا در ورطۀ بلا گذاشتند و خود جان به سلامت بیرون بردند و حالا در این محلّه افتادهام و دل بر هلاک نهاده و با اینهمه یک زمان از یاد حسین غافل نیستم و ندانم که حال او با این مردمان به کجا انجامد». طوعه چون دانست که او مسلم بن عقیل است، بر دستوپای وی افتاد و فیالحال او را به خانۀ خود درآورده، منزلی پاکیزه جهت وی مهیا ساخت و از مطعومات و مشروبات آنچه داشت حاضر گردانید و با بهجت نامتناهی وظایف شکر الهی بر مشاهدۀ لقای وی به تقدیم میرسانید. …
امّا چون پاسی از شب بگذشت، پسر آن پیرزن به خانه درآمد مادر را دید که در آن خانه درون میرفت و بیرون میآمد و میگریست و میخندید، گفت: «ای مادر، تو را امشب حالی عجیب است و تو در این خانه تردّد بسیار میکنی، خیر است»؟ مادر گفت: «آری خیر است، تو به خود مشغول باش». پسر ابرام نمود که البته مرا بر این قضیه اطلاع میباید داد. مادر گفت: «بگویم با تو بهشرط آنکه سوگندخوری که این را با کسی نگویی». پسر سوگند خورد و قبول کرد که این سرّ را با کس نگوید.
مادر گفت: «ای پسر، مسلم بن عقیل است که به ما پناه آورده و او را در این خانه نشاندهام و مراسم خدمت و لوازم ملازمت او بهجای میآورم، و بدان از خدای تعالی ثواب جزیل طمع میدارم». پسر خاموش شد و در خواب رفت و مسلم خفته بود، ناگاه خوابی آشفته دید، بیدار شد و از هجران حسین و فراق اهالی و اولاد خود یاد فرموده و به گریه درآمد، از دیدۀ غم دیده در باب گریه، بر کار و بار محنت روزگار مدد میطلبید.
… امّا چون روز روشن شد، پسر پیرزن روی به در خانۀ ابنزیاد نهاد و در وقتی رسید که ابنزیاد، حصین بن نمیر را میگفت که: «گرد محلات کوفه بر آی و منادی کن که: امیر میگوید که: «هرکه خبر مسلم به نزد من آرد، هزار درهم به او دهم و مرادات و حاجات آن کس به نزد من به اجابت اقتران یابد و اگر کسی پنهان سازد و در خانۀ او بیابند، آن خانه را غارت کنند و صاحبخانه را به قتل رسانند»». چون پسر پیرزن وعدۀ درم و وعید قتل شنود، پیش دوید و صورت واقعه با محمد اشعث تقریر کرد و ابناشعث نزدیک پسر زیاد رفته، تمامی حال بازنمود و ابنزیاد خوشدل شده، عمرو بن حریث مخزومی را گفت که: «سیصد تن از سرهنگان خاصّ من به محمّد اشعث ده که او آن سرای را میداند تا بروند و مسلم را گرفته بیاورند». محمد اشعث سوار شده با آن سواران روی به سرای طوعه نهادند و به یک بار در و بام آن خانه را فرو گرفتند.
امّا مسلم نماز بامداد[=صبح] گزارده بود و بر جای نماز نشسته که آواز سم اسبان به گوش وی رسید، دانست که به طلب وی آمدهاند. برخاست و سلاح بر خود راست کرد و شمشیر کشیده از خانه بیرون آمد. آن گروه به یک بار روی به وی نهادند و مسلم چون شیر خشمناک بر آن قوم حمله کرد و در آن حمله چند کس را بیفکند و این خبر را به پیش پسر زیاد بردند. وی به محمد اشعث پیغام داد که: «ترا با سیصد کس فرستادم تا یک شخص را گرفته پیش من آری، این چه عجز و ضعف است که تو داری؟ مسلم اگر چه مردی دلیر است، آخر یک کس بیش نیست»!
ابناشعث جواب فرستاد که: «تو را تصوّر آن است که مرا به گرفتن حلّاجی[=پنبهزن] یا جولاهه[=بافنده] فرستادهای؟ والله که مرا به جنگ شیر ژیان و ببر دمان روان کردهای. این دلاوری است که به حسام انتقام خون مبارزان بر خاک هلاک میریزد و صفدری است که به ضرب خنجر خاک معرکه را با مغز دلیران برمیآمیزد»! … عبیداللّه خبر فرستاد که: «او را امان ده، به نزدیک من رسان که جز به امان بر مسلم دست نتوان یافت».
و چون حدیث امان مسلم به ابناشعث رسید، با مسلم خطاب کرد که: «ای مسلم، خود را در مهلکه میفکن و دست از شمشیر باز دار و به نزد من آی که امیر تو را امان داده است». مسلم گفت: «مرا به امان شما احتیاج نیست؛ چون قول شما را اعتماد نشاید و از کوفیان وفا نیاید». … این بگفت و بار دیگر بر ایشان حمله کرد و چند کس را مجروح و مقتول ساخت.
لشکریان درماندند و بعضی پیاده شده به بامها برآمدند و سنگ بهجانب مسلم انداختن گرفتند و تن نازنین او را به سنگ کوفته و مجروح گردانیدند، و او با خود میگفت: «ای نفس، مرگ را آماده باش که مردانه در دفع اعدا کوشیدن و شربت هلاک نوشیدن و خلعت شهادت پوشیدن، دولتی است جاویدی و سعادتی است ابدی».
… ناگاه حرامزادهای سنگی بینداخت، بر پیشانی مسلم آمد و خون بر روی مبارکش دوید. … پس روی بهجانب مکه کرد و گفت: «یابن رسول الله، خبر داری که با پسر عمّت چه میرود و من در راه حق، از اینها باک ندارم»! … ناگاه سنگ دیگر بیفکندند و بر لب و دندان مبارکش آمد و خون به محاسن شریفش فرو دویده، دامن پاکش به خون آلوده گشت.
… پس مسلم از بسیاری زخم که یافته بود، پشت به دیوار سرای بکیر بن حمران بازنهاد و آن ناکس از سرا بیرون آمده شمشیری حواله فرق مسلم کرد، شمشیر فرود آمد و لب بالای او را ببرید. مسلم در همان گرمی تیغی بر بکیر راند و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن دیوار آورد و میگفت: «بار خدایا، مرا یک شربت آب آرزوست».
کوفیان به نظاره ایستاده بودند و آن سخن میشنودند و هیچکس یارای آن نداشت که او را آب دهد. آخر پیر زنی بیرون آمد و قدحی از آبگینه، پر آب کرده به دست وی داد. چون مسلم آن قدح را بر لب نهاد، پرخون شد، بریخت. باز پرآب کرده به او داد، دیگرباره پرخون گشت آن را نیز بریخت. بار سوم که قدح بر لب نهاد، دندانهای مبارکش در قدح بریخت. مسلم قدح را از دست بنهاد و گفت: «آبخوردن من به قیامت افتاد».
پس یکی از عقب مسلم درآمد و نیزهای بر پشت وی زد که مسلم بر روی درافتاد و مردمان از اطراف و جوانب درآمده او را بگرفتند و پیش پسر زیاد بردند. او در آن محل در کوشک امارت نشسته بود. چون مسلم را درآوردند سلام نکرد، گفتند: «چرا بر امیر سلام نکردی»؟ گفت: «زیراکه در این سلام نه سلامت دنیا میبینم و نه سلامت عقبی مشاهده میکنم».
اما چون مسلم را بیاوردند، پسر زیاد مدتی سر در پیش انداخته بود، آنگاه سر برآورد و گفت: «چرا بر امامزمان بیرون آمدی و اینهمه فتنه انگیختی»؟ مسلم گفت: «امامزمان، حسین بن علی است و من به فرمان او به این شهر آمدم و آنچه کردم در آن رضای حق جستم، امّا اهل شقاوت نگذاشتند که حقّ به مستحقّ رسد. یابن المرجانه، یقین میدانم که به کشتن من امر خواهی کرد، پیش از آن کسی را بفرمای که از قبیلۀ قریش باشد تا نزد من آید و وصیتی که دارم بشنود».
پس بازنگریست عمر سعد را دید ایستاده، گفت: «ای پسر سعد، بنابر قربت و قرابت که مرا با توست سه وصیت میکنم، ملتمس آنکه وصیتهای مرا قبول کنی:
وصیت اول آن است که در این شهر هفتصد درم وام دارم و اسب من، نعمان حاجب دارد، از او بستانی و سلاحی که در بردارم آن را برداری و با اسب من بفروشی و وام من ادا کنی». عمر سعد قبول کرد و پسر زیاد گفت: «اسب و سلاح از آن توست و هیچکس مانع نخواهد شد که از مال تو، دَین تو را باز دهند».
«وصیت دوم آن است که چون مرا شهید کنند، میدانم که سر مرا به شام خواهند فرستاد، تن مرا از پسر زیاد در خواهی و در محلی که مناسب دانی دفن کنی». پسر زیاد که این سخن بشنید گفت: «چون تو را کشته باشیم، هرچه با جسد تو خواهند، گو بکنید».
سپس گفت: «وصیت سوم آن است که به حسین بن علی نامهای نویسی و در آنجا ذکر کنی که کوفیان بیوفایی کردند و پسر عمّت کشته شد، زینهار تا به کوفه نیایی و به قول این مردم فریب نیابی». پسر زیاد گفت: «اگر حسین قصد ما نکند، ما نیز قصد او نکنیم و اگر متعرّض امر خلافت گردد، خاموش نباشیم». و روایتی آن است که گفت: «اگر حسین ما را نطلبد، ما وی را نطلبیم» و سخنان دیگر میان پسر زیاد و مسلم گذشته که گفتن و شنودن آن موجب ملال است.
القصه ابنزیاد آواز داد که: «از اهل مجلس من کیست که مسلم را بر بام کوشک برد و سرش از تن جدا کند»؟ پسر بکیر بن حمران گفت: «یا امیر، این کار من است که امروز پدر مرا کشته». پس دست مسلم گرفت و او را به بالای بام کوشک برآورد و مسلم چندانکه میرفت بر حضرت مصطفی صلی الله علیه [و آله] و سلّم درود میفرستاد و گفت: «اللهمّ، احْكُمْ بَينَنا وَ بَينَ قَومِنا بِالحَقِّ؛ بارخدای، حکم کن میان ما و میان قوم ما، بهراستیکه مرا بخواندند و چون بیامدم فروگذاشتند، و ما به راستی سخن گفتیم، ما را دروغگو پنداشتند»!
پس چون به بالای بام رسید، روی بهجانب مکه کرد و گفت: «السلامُ عليكَ يا بن رسول الله، آیا از حال مسلم بن عقیل هیچ خبر داری»؟ و بیتی چند ادا فرمود که ترجمهاش به فارسی این است:
ای باد صبا، ز روی یاری **** سوی حرم خدا گذر کن
شهزاده حسین را چو بینی **** بنشین و حدیث مختصر کن
هر بد که ز کوفیان بدیدی **** فرزند رسول را خبر کن
برگوی که مسلم ستمکش **** شد کشته، تو چارۀ دگر کن
مغرور مشو به قول کوفی **** و ز فتنۀ شامیان حذر کن
پس گفت: «یا بن رسول الله، آرزوی من آن بود که به یک بار دیگر دیدۀ محنتدیدۀ خود را به دیدار مبارکت روشن سازم و عمر امان نداد و وعدۀ دیدار به قیامت افتاد»!
… خوارزمی در مقتل نورالأئمه خود آورده که مسلم از بام قصر فرو نگریست، مردم بسیار دید از اهل کوفه ایستاده بودند و نظارۀ وی میکردند، روی به ایشان کرد و بیتی چند ادا فرمود که ترجمۀ آن این است:
ای کوفیان، چو سر ز تن من جدا کنید **** باری تن مرا بهسوی خاکدان برید
هر کاروان بهجانب مکه روان شود **** پیراهن مرا سوی آن کاروان برید
گویید کز برای خدا بهر یادگار **** نزد حسین جامۀ پرخون نشان برید
رحمی بر آب چشم یتیمان من کنید **** آن دم که یاد کشتن من بر زبان برید
چون طفلکان من خبر من طلب کنند **** از من تحیّتی سوی آن طفلکان برید
و چون مسلم سخن تمام کرد، دست به دعا برآورد و گفت: «خدایا، نصرت ده دوستان را و فروگذار دشمنان را». آنگه کلمه بگفت و مترصّد قتل بایستاده. پسر بکیر بن حمران خواست که تیغ بر مسلم براند، دستش خشک شد و حیران فروماند. خبر به پسر زیاد بردند، او را طلبید و سؤال کرد که: «تو را چه شد»؟ جواب داد که: «یا امیر، مردی را دیدم مهیب که در برابر من برآمد و انگشت خود به دندان میگزید»، و روایتی آن است که: «لب خود را به دندان گرفته بود و من از آن شخص چنان ترسیدم که به همۀ عمر خود، از هیچکس چنان نترسیده بودم». ابنزیاد تبسّمی کرد و گفت: «چون به خلاف عادت خود خواستی کاری کرد، دهشت بر تو استیلا یافته، خیالی به نظرت درآمده»، یکی دیگر را فرستاد.
چون به بالای بام رسید، صورت حضرت مصطفی [صلّی الله علیه و آله] به نظر وی درآمد که آنجا ایستاده است، زهرهاش بترکید و مردی شامی را فرستاد و بیامد و مسلم را شهید کرد و قول اصحّ آن است که پسر بکیر او را به قتل رسانید و سرش نزدیک پسر زیاد برد و تنش از بام کوشک به زیر انداخت.
… آنگه پسر زیاد بفرمود تا تن مسلم و جسد هانی را در بازار قصّابان از دار درآویختند و سرهای ایشان را به دمشق فرستاد و از کماهی احوال که روی نموده بود اعلام کرد. یزید نامۀ او را مطالعه کرده فرمود تا آن سرها را از دروازههای دمشق بیاویختند و در جواب مکتوب ابنزیاد نوشت که: «تو به نزدیک من پسندیدهای و عوضوبدل نداری و هرچه از تو صدور یافته، مرضی و مستحسن است، و چنان میشنوم که حسین بن علی عزیمت عراق دارد، باید که نیک احتیاط کنی و راهها را مضبوط گردانی و هرکه را که از وی صدور فسادی متصوّر است به قتل رسانی، و السّلام». چون این نامه به پسر زیاد رسید، خوشدل و خرّم گردید.
منبع
این متن براساس دو چاپ نوشته شده؛ یعنی قسمتی از متن از یک چاپ و قسمت دیگر از چاپ دیگر است: روضة الشهدا (انتشارات علمی و فرهنگی)، ص ۴۱۳ – ۴۳۳؛ روضة الشهدا (چاپ دفتر نشر نوید اسلام)، ص ۲۷۷ – ۲۹۲.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات