عروسی حضرت قاسم علیه السلام به نقل از روضة الشهدا
متن کتاب
[در متن چندین بیت شعر نقل شده که انشاءالله حذف و با علامت «…» مشخص میشود. مصنّف در ابتدا جریان شهادت برادر حضرت قاسم علیهماالسلام را نقل و سپس اینگونه میگوید] راوی گوید که: چون قاسم بن حسن چهرۀ برادر خود را که گل بوستان ناز بود، به خار آن حادثۀ جانگداز خراشیده دید، آه از نهاد او برآمده پیش عمّ بزرگوار خود آمده، گریان و دلی از آتش حسرت بریان و گفت: «ای سیّد و امام جهان، مرا دیگر طاقت مفارقت اقربا نمانده است و زمانه از سریر بهجتم بر خاک اندوه و مصیبت نشانده است، دستوری ده تا کینۀ برادر بازجویم و سؤال اهل ضلال را به تیغ زبان سنان جواب گویم».
امام حسین علیهالسلام گفت: «ای جان عمّ، تو مرا از برادر یادگاری و در این صحرا انیس دل فکاری، من تو را چگونه اجازت دهم و داغ فراق تو بر سینه پرغم نهم»؟ مادر قاسم نیز از خیمه بیرون دوید و دامن قاسم بر دست پیچیده فریاد برکشید:
ای به دلم گرفته جا، لطف کن از نظر مرو **** مرهم سینه چون تویی، مرهم دیده هم تو شو
القصّه قاسم اجازت حرب نیافت و برادران امام حسین علیهالسلام تهیۀ اسباب حرب میکردند. قاسم به خیمه درآمده سر به زانوی اندوه نهاد، ناگاه یادش آمد که پدرش تعویذی بر بازوی وی بسته بود و فرموده که: «در محلّی که اندوه بسیار و ملال بیشمار بر تو غلبه کند، این تعویذ را باز کن و برخوان و بدانچه در آنجا نوشته است عمل نمای». قاسم با خود گفت: «تا من بودهام مرا چنین حال نیفتاده و بدینسان ملامتی دست نداده، بیا تا تعویذ را بخوانم و مضمون آن را بدانم».
پس آن تعویذ را از بازو باز کرد و بگشاد دید که امام حسن علیهالسلام به خطّ مبارک خود نوشته است که: «ای قاسم، وصیت میکنم تو را که چون برادرم و عمّت امام حسین علیهالسلام را بینی که در صحرای کربلا به دست شامیان دغا و کوفیان بیوفا گرفتار شده، زنهار که سرخود در قدم وی اندازی و جان خود را روان در بازی و هرچند تو را از مصاف بازدارند، تو مبالغه نمایی و در الحاح و ابرام افزایی که جان فدای حسین کردن مفتاح باب شهادت و وسیلۀ ادراک اقبال و سعادت است».
قاسم که این وصیتنامه فروخواند از شادی ندانست که چه کند، زود از جای برجست و به خدمت امام پیوست و آن نوشته را بوسیده به دست آن حضرت داد. چون شاه شهیدان آن مکتوب را بدید، آه سوزناک از جگر برکشیده زارزار بنالید و گفت: «ای جان عمّ، این وصیت پدر است نسبت به تو و میخواهی که بدین وصیت کار کنی، و مرا نیز دربارۀ تو وصیت دیگر فرموده و من نیز داعیه دارم که آن را به جای آرم. بیا ساعتی بدین خیمه درآییم و بدان وصیت قیام نماییم».
پس دست قاسم گرفته به خیمه درآورد و برادران خود عون و عبّاس را طلبید و مادر قاسم را گفت که: «جامههای نو در قاسم پوشان»، و خواهر خود زینب را گفت: «بیار عیبۀ جامۀ برادرم حسن را» که فیالحال بیاوردند و در پیش وی حاضر کردند. سر عیبه را بگشاد و درّاعۀ امام حسن علیهالسلام و یک جامۀ قیمتی خود در قاسم پوشانید و عمامۀ زیبا به دست مبارک خود بر سر وی بست و دست دختری که نامزد قاسم بود گرفته گفت: «ای قاسم، این امانت پدر توست که به تو وصیت کرده، تا امروز نزدیک من بود اکنون بستان». پس دختر را با وی عقد بست و دستش به دست قاسم داد و از خیمه بیرون آمد.
قاسم از یک جانب دست عروس گرفته در وی مینگریست و سر در پیش میانداخت که ناگاه از لشکر عمر سعد آواز آمد که: «هیچ مبارز دیگر مانده است»؟ قاسم دست عروس را رها کرد و خواست که از خیمه بیرون آید، عروس دامنش بگرفت و گفت که: «ای قاسم، چه خیال داری و عزیمت کجا میکنی»؟
… قاسم گفت: «ای نور دو دیده، عزم میدان دارم و همّت بر دفع دشمنان میگمارم. دامنم را رها کن که عروسی و دامادی ما به قیامت افتاد». … عروس گفت که: «ای قاسم، میفرمایی که عروسی ما به قیامت افتاد، فردای قیامت تو را کجا جویم و به چه نشان بشناسم»؟ گفت: «مرا به نزدیک پدر و جدّ طلب کن و بدین آستین دریده بشناس». پس دست فراز کرد و سر آستین بدرید و غریو از اهلبیت برآمد.
منبع
این متن براساس دو چاپ نوشته شده؛ یعنی قسمتی از متن از یک چاپ و قسمت دیگر از چاپ دیگر است: روضة الشهدا (انتشارات علمی و فرهنگی)، ص۵۶۴؛ روضة الشهدا (چاپ دفتر نشر نوید اسلام)، ص۴۰۰.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات