زعفر جنی در کربلا به نقل از روضة الشهدا

متن کتاب

[در روز عاشورا] شاهزاده می‌خواست که حمله کند که ناگاه گردی و غباری پدید آمد چنانچه هیچ‌کس را نمی‌دید. مقارن این حال شخصی مهیب با شکلی عجیب بر مرکبی غریب نشسته که سر و دستش به سر و تن اسب می‌مانست و پایش پای شیر بود، پیش حسین آمده، سلام کرد بدین عبارت: «السلامُ عَلَيكَ وَ عَلَی جَدِّكَ وَ عَلَی أَبِيكَ وَ أُمِّكَ».

حسین جواب سلام او بازداد و گفت: «تو چه کسی، ای نیک‌بخت که در چنین وقتی بر مظلومان بیچاره و غریبان آواره سلام می‌کنی»؟ گفت: «یابن رسول‌الله، من مهتر پریانم و مولای[=بندۀ] سیّد آخرالزمانم و چاکر شاه مردانم. مرا «زعفر زاهد» می‌گویند و لشکر من در این بیابان است. پدرت در وقتی که به چاه «بئر العَلَم» درآمده، دیوان[=جمع دیو] را به ضرب ذوالفقار مسلمان ساخت، پدر مرا بر ایشان مرتبۀ امارت داد و بعد از فوت پدر من، همه در فرمان من‌اند. دستوری ده تا با لشکر خود بیایم و دمار از این قوم برآرم».

دوستان را شاد گردانم به توفیق خدای **** وین ستمکاران سرکش را دراندازم ز پای

حسین گفت: «ای زعفر، خدایت مزد دهاد، شما را دستوری نیست که قتل آدمیان کنید؛ از آنکه شما جسم لطیفید، ایشان شما را نبینند و شما ایشان را ببینید، این ظلم باشد. امّا آنکه ملایکه در حرب بدر و حنین نزدیک جدّم آمده با کفّار حرب کردند، به‌حکم خدای بود. تو بازگرد و با منزل خود معاودت کن».

زعفر گفت: «ای سیّد، ما خود را به‌صورت آدمیان بدیشان نماییم و حرب کنیم، اگر از قوم ما هم بکشند، شهید راه تو باشیم». حسین فرمود که: «جَزاكَ اللّهُ خَيراً يا زعفر، دلم از زندگانی دنیا سیر شده و در علم‌المنایا دیده‌ام که من امروز به لقای پروردگار خود خواهم رسید. تو برای خاطر من بازگرد و متعرّض این قوم مشو». زعفر بازگشت و فی‌الحال غبار فرونشست.

منبع

روضة الشهدا، ص۶۰۱. برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

همین محتوا و بدون اشاره به منبع در کتاب المراثی به شمارۀ ۷۴۷۶ در آستان قدس، برگ۶۹ آمده (البته اسم او را «غفرائیل» ذکر می‌کند). برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *