دختر کوچک امام حسین علیهما السلام در قتلگاه به نقل از تظلم الزهرا علیها السلام
متن کتاب
و روي: أنّه كانت للحسين عليه السلام بنت صغيرة، و كانت بين تلك النساء جالسة بجنب أبيها الحسين عليه السلام، و هي قابضة بكتفه و كفّه في حجرها، فتارة تشمّ كفه، و تارة تقبّل كتفه، و تارة تضع أصابعه علی فؤادها، و تارة علی عينيها، و قد أخذت من دمه الشريف، و خضبت به وجهها، و هي تقول: «يا أباه قَتْلُك أقرّ عيون الشامتين، و فرح قلوب المعاندين، و شفت بنا جميع المبغضين، يا أباه ألبسوني بنو أميّة ثوب اليتم، و سقوني شربة السبي علی صغر سني، يا أبتاه إذا اظلم عليّ من يحمي حماي، يا أبتاه و إن عطشت فمن يروي ظمأي! يا أبتاه نهبوا قرطي، و جذبوا ردائي! يا أبتاه انظر إلی رؤوسنا المكشفة، و إلی أكبادنا المتلهفة، و إلی عمّتي المضروبة، و أمّي المسحوبة». فذرفت عند ندبها العيون، و سالت علی سجعها الجفون.
فأتاهم زجر، قال: «الأمير ابن سعد قد نادی مناديه بالرحيل، فهلمّوا و أكبّوا». فأيقنت البنيّة بالرحيل، فقامت إلی السائق، و وقفت عنده و قالت له: «سألتك بالله يا هذا، أنتم مقيمون اليوم أم راحلون»؟ فقال: «بل راحلون». قالت: «يا هذا، إذا عزمتم علی المسير، فسيروا بهذه النسوة و اتركوني أبكي علی والدي و أستأنس به، فإن متّ عنده فقد سقط عنكم ذمامي، و أنا بنت صغيرة السن ضعيفة القوّة». فدفعها عنه، و أبعدها منه، فلاذت البنت بالحسين عليه السلام و استجارت به و قبضت زنده، فأتی إليها من جوار أبيها، فقالت له: «يا هذا، إنّ لي أخ صغير قد قتلوه القوم، فدعني أتودّع منه كافاك الله».
فأمهلها السائق، فتخطّت نحوه خطوات قليلة؛ فإنّه كان قريباً من أبيه الحسين عليه السلام، فلمّا وقعت عين البنت علی أخيها و تحسّرت و أنّت و بكت، و جعلت تنوح نوحة تذاب الحجر. ثمّ انها لثمت أخاها لثمات متعددات، و نامت بطوله، ثم جلست فرفعته في حضنها، و جعلت فمها علی منحره، و نادته: «يا بن أمّي، لو خيّروني بين القيام عندك و أنّ السباع تأكل لحمي، و بين الرواح عنك لتخيّرت مقامي عندك علی الحياة! فها أنا ذا راحلة عنك غير جافية لك و لا لقربك، و هذه نياق الرحيل تتجاذب بنا علی المسير، فما أدري أين يريدون بنا أهل العناد! فاقرء جدّي و جدّتي عنّي السلام، و قل لجدّي: أختي شاكية إليك حالها، و قد خرموا أذنها، و فصموا خلخالها».
ثمّ إنّها وضعت فمها علی شفتيه و قبّلت خدّيه و عينيه، فأتاها السائق و هو يبكي علی حالها، فجرّها عنه و أبعدها، و أركبها مع النساء، فلمّا ركبت البنت علی الناقة التفتت إلی أخيها، و قال: «ودّعتك السميع العليم»! إنّا لله و إنّا إليه راجعون.
ترجمه
روایت شده است: امام حسین علیهالسلام دختر کوچکی داشتند و در میان آن زنان، (در قتلگاه) کنار پدرش حسین علیهالسلام نشسته بود و شانه و دست امام را در دامن خود گرفته بود. گاهی دستش را میبویید و گاهی شانهاش را میبوسید و گاهی انگشتانش را بر سینه و گاهی بر چشمان خود میگذاشت و از خون شریفش گرفته و صورتش را با آن رنگین کرده بود و میگفت: «ای پدر، کشتهشدنت خوشحالی چشمهای دشمنان و شادی دلهای سرکشان را فراهم آورد. ای پدر، بنیامیه مرا در کودکی جامۀ یتیمی پوشاندند و جرعهای از جام اسارت به من نوشاندند. ای پدر، اگر بر من تاریکی وارد شود، چه کسی پناهم باشد؟ ای پدر، اگر تشنه شوم، چه کسی تشنگیام را برطرف میکند؟ ای پدر، گوشوارهام را ربودند و ردایم را کشیدند! ای پدر، به سرهای برهنه ما و دلهای سوزان ما و عمۀ زخمیام و مادر (بر زمین) کشیدهشدهام بنگر». در هنگام این ندبه، چشمها اشک ریخت.
ناگهان فریادی به آنان رسید که گفت: «عمر سعد ندادهندهاش را فرمان داده که کوچ کنید، پس برخیزید و حرکت کنید». وقتی دخترک از حرکت (کاروان اسرا) مطمئن شد، بهسوی شتربان آمد و نزد او ایستاد و گفت: «تو را به خدا سوگند میدهم ای مرد، آیا امروز اقامت دارید یا کوچ میکنید»؟ گفت: «بلکه کوچ میکنیم». گفت: «ای مرد، وقتی قصد حرکت کردید، این زنان را ببرید و مرا رها کنید تا بر پدرم بگریم و با او انس گیرم. اگر نزد او بمیرم، مسئولیت من بر دوش شما نیست و من دختری کوچکسال و ناتوان هستم (و توانایی سفر ندارم)». شتربان او را از خود دور کرد و راند. دخترک به امام حسین علیهالسلام پناه برد و پای او را گرفت. پس آن مرد بهسوی او آمد، دخترک گفت: «ای مرد، من برادر کوچکی دارم که آن قوم او را کشتهاند، پس مرا بگذار تا از او خداحافظی کنم. خداوند تو را کفایت کند».
شتربان به او مهلت داد، پس چند قدمی بهسوی برادرش رفت – زیرا او نزدیک پدرش امام حسین علیهالسلام بود – وقتی چشم دخترک به برادرش افتاد، حسرت خورد و ناله کرد و گریست و شروع به نوحهای کرد که سنگ را آب میکرد. سپس برادرش را بارها بوسید و به درازای او خوابید. سپس نشست و او را در آغوش گرفت و دهانش را بر گلویش گذاشت و او را ندا داد: «ای فرزند مادرم، اگر مرا میان ایستادن نزد تو – درحالیکه درندگان گوشتم را میخورند – و رفتن از نزدت مخیر کنند، بودن نزد تو را بر زندگی برگزینم! اکنون من از نزد تو میروم درحالیکه نسبت به تو بیمهر نیستم و این شتران کوچک، ما را بهسوی حرکت میکشند و نمیدانم این مردم سرکش ما را به کجا میبرند! پس سلام مرا به جد و مادربزرگم برسان و به جدم بگو: خواهرت حالش را به تو شکایت میکند و گوشش را سوراخ کردند و خلخالش را شکستند».
سپس دهانش را بر لبهایش گذاشت و گونهها و چشمانش را بوسید. در این هنگام شتربان – که از حالش گریه میکرد – بهسویش آمد و او را از برادرش کشید و دور کرد و با زنان سوارش کرد. وقتی دخترک بر شتر سوار شد، بهسوی برادرش روی گرداند و گفت: «تو را به خدا سپردم»! إنّا لله و إنّا إلیه راجعون.
منبع
تظلم الزهرا علیهاالسلام، ص۲۶۸.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات