حزن اهل حرم در شب تاسوعا به نقل از وسیلة الفردوس
متن کتاب
فی روایة التحفة: رُوِیَ عن فضّة قالت: دخلتُ فی لیلة التاسوعا علی سیّدتی زینب فرأیتُها جالسةً فی التربیع علی فراش العبادة فی غایة الهمّ و الکرب؛ یعنی در کتاب تحفه از فضّه روایت شده است که میگفت: داخل شدم در شب تاسوعا بر سیدهام زینب خواتون پس دیدم که مربّع نشسته است در جای نماز خود در غایت حزن و اندوه.
فسلّمتُ علیها فأجابتْنی؛ پس سلام کردم بر خواتونم، پس جواب سلام را فرمود. و قالتْ: «یا فضّةُ، ما أکثرتْ همّی فی هذه اللیة کَلَیْلَةِ وفات جدّی و أمّی و أبی و أخی الحسن علیهم السلام؛ یعنی ای فضه، چه بسیار شده حزن و اندوه من در این شب، گویا مانند شب وفات جدم رسول خدا [صلی الله علیه و آله] و مادرم فاطمۀ زهرا و پدرم علی المرتضی و برادرم حسن مجتبی است».
قلتُ: «بِمَ یا بنة ولیّ الله»؟ فضه گوید: عرض کردم: «ای دختر ولیالله، چرا چنین آشفته و پریشانی»؟ قالتْ: «ما أدری، ولکنّی وقعتُ فی هایلة شدیدة یَرْتَجِعُ بدنی و یضطرب أرکانی مِنْ هولها». جناب زینب فرمود: «ای فضه، نمیدانم، که دچار شدهام بر مصیبت شدیدی که بدنم میلرزد و ارکانم مضطرب میشود از ترس آن مصیبت و حزن».
ثمّ بَکَتْ بکاءً شدیداً فقامتْ مِنْ مقامها و قالتْ: «یا فضّة، أ تُصاحِبُنی أنْ أدخُلَ الحسینَ و أتَفرَّجَ برؤیته و أکشف عنده کربتی»؟ یعنی جناب زینب خواتون بسیار گریست گریستنشدیدی و از مقام خود برخواست و مرا فرمود: «آیا با من مصاحب میشوی بر اینکه برویم به خدمت برادرم حسین و تماشا نمایم به رؤیت مبارکش و زایل کنم غمّ و غصّه را در نزد او»؟ فقلتُ: «علی رأیِک یا مولاتی». پس عرض کردم: «رأی رأی شما است، ای خاتون من».
فتوجّهَتْ إلی أخیها خُفْیَةً و کنتُ من ورائِها فلمّا بَلَغَتْ إلی مَعْبَدِ أخیها مَکَثَتْ و مکثتُ أنا؛ پس شروع کرد بهجانب برادر به پنهانی رفتن و من در عقب خاتونم میرفتم تا اینکه به مَعْبَد[=محل عبادت] امام حسین رسیدیم، جناب زینب ایستاد و من هم ایستادم. فسمعتُ مناجاةَ مولایَ الحسین یُناجِی ربَّه و یدعوا: «إلهی، خلقتَنا لنَعْبُدَک و لا نشرک بک شیئاً». پس میشنیدم مناجات مولایم حسین را که با پروردگار خود رازونیاز مینمود، عرض میکرد: «خداوندا، خلق کردهای ما را که بر تو عبادت نماییم و چیزی را بر تو شریک ندهیم». «و تأمُرُ عبادَک بعبادتک و نهیتَهم عن معصیتک فإنّا قد أطعناکَ؛ یعنی امر کردهای بندگان خود را به عبادت خود و نهی کردهای ایشان را از معصیت خود، پس بهدرستی ما اطاعت کردیم تو را».
«و فارقتُ یا سیدی عن حریم جدّی و أمّی و أخی مع هذه العترة المُکَرّمة». و میفرمود: «خدایا، جدا شدم از حرم جد بزرگوارم و مادرم و برادر عالیمقدارم با اهلبیتم». «و قد أخَذَ عُصاةُ أمّةِ جدّی مَسْلَکی و نَفَوْا سبیلی و ما خَلُّونی أنْ أَرْجِعَ إلی حرمِ جدّی أوْ إلی بلاد السِنْد و الدَیْلَم و همّوا بقتلی و سَبْیِ عیالی و نَهْبِ أموالی؛ به تحقیق ای پروردگار من، امّتان گنهکار جدّم راه مرا گرفتهاند و نمیگذارند مرا که برگردم به حرم جد خودم و یا اینکه بروم بهجانب سند و دیلم، و کشتن مرا قصد کردهاند و اسیرکردن عیالم را و غارتکردن اموالم را همّت گماشتهاند». «و ما أکثرَ همّی و فزعی علی بنات المصطفی بعد قتلی راکباتٍ علی المطایا بلا أقتابٍ منشّراتِ الشعور مخدَّشاتِ الوجوه؛ ای خدا، چه بسیار شده است حزن و گریۀ من بر دختران جدّم، بعد از قتلم ایشان را بر شتران برهنه بیقِتْب[=پالان] سوار خواهند کرد با موهای پریشان و با رویهای خراشیده».
چون آن جناب سخن خود را به اینجا رسانید و جناب زینب این سخنان را از برادرش شنید، فصاحَتْ سیّدتی صیحةً و قالتْ: «واجدّاه وامحمّداه واعلیّاه، لیتَنی عدمتْ اسمی من صفحة الکاینات و لم أسمَعْ أنینَک فینا یا أخی»! فضه گوید: آنگاه خواتونم صیحه کشید و فرمود: «واجدّاه، وامحمّداه، واعلیّاه، ایکاش اسم من از صفحۀ کاینات معدوم میشد و نمیشنیدم نالۀ ترا از جهت ما ای برادر»! قالتْ: فلمّا سَمِعَ مولای الحسین خرج سریعاً من القبّة و اکتَنَفَ أخْتَه، فضه گوید: زمانی که امام حسین علیهالسلام نالۀ خواهرش را شنیدند و به سرعت تمام از سراپرده بیرون آمد، خواهر خود را به آغوش کشید.
و قال: «یا بنةَ أمّی، ما قُتِلْتُ بعدُ و ما هُتِکَتْ حُرمَتُکِ فواضجّتاه ممّا تُرینَه بعدَ قتلی و مصرَعی»! جناب امام حسین فرمود: «ای دختر مادرم، هنوز کشته نشدهام و هتک حرمت تو نشده، وامصیبتاه از زمانی که میبینی آنچه را بعد از کشتهشدن من و بعد از بر روی خاک افتادن من»! فقامتْ و قالتْ: «یا فضّةُ، أُرِیدُ أَنْ أدخُلَ علی أخی العبّاس». فضه [در نسخه اینگونه آمده، و صحیح «زینب» است، نه «فضه»] برخواست و فرمود: «ای فضه، میخواهم به نزد برادرم عباس بروم».
فضه گوید: فأخذتُ بِیَدِ سیّدتی و توجّهنا إلی مضارب العبّاس و أنا معها فدخلتْ علیه؛ که گرفتم از دست خواتونم و متوجه خیام حضرت عباس شدیم و من هم با خواتونم داخل خیمۀ حضرت عباس شدیم. فإذا بالسکینة بنت مولای الحسین جالسةً فی حجر عمّها و تلاعَبَتْ معه و تقبّلَتْ یَدَیْ عمّها و تَمْسَحُهما علی عینیها و تقول: «ما أبقانی اللهُ یوماً أعِیشُ فیه بعدَک یا عمّی». پس ناگاه دیدیم که جناب سکینه دختر امام حسین را که نشسته بود در آغوش عم خود عباس و شوخی و ملاعبه مینمود با او و دستهای عمّش را میبوسید و بر چشمهای خود میکشید و میگفت: «خدا مرا باقی نگذارد یک روزی بعد از تو که تعیّش نمایم ای عمّ».
ثمّ قالتْ: «یا عمّی، ما لهؤلاء القوم قد أحاطوا علینا و یَخافونَنا من سیوفِهم و أسنانِهم فکأنّهم ما عَرَفُوا قَدْرَک و خطرَک»؟ بعد سکینه عرض کرد: «ای عمو، بر این قوم چه شده که اطراف ما را گرفتهاند و ما را میترسانند از شمشیرهای و نیزههای خود، گویا که ایشان قدر و بزرگی تو را نمیشناسند»؟ «یا عمّی لَقَدْ وقعتْ علیَّ مصائبُ و أحزانٌ من العصر إلی المساء حتّی خنقتْنی العبرة؛ یعنی ای عمو، تحقیق واقع شده بر من مصیبتها و حزنها از عصر تا شب تا اینکه گلوگیر کرده مرا گریستن».
قال لها عمُّها: «بِمَ یا مُهْجَة قلبی»؟ حضرت فرمود: «آن چه سبب، ای آرام دل من»؟ قالتْ: «لأنّی قد دخلتُ بعد الصلاة علی أخی الرشید رأیتُه فی غایة الکآبة و الحزن». عرض کرد: «ای عمو، بهدرستیکه من داخل شدم بعد از نماز به خیمۀ برادرم علیاکبر دیدم او را در غایتی اندوهناک و ملول است». «فسئلتُه عن کآبته و حزنه؛ یعنی از محزونی برادرم پرسیدم». قال: «حزنی لکربتنا و قلّة أعواننا و غربة أبینا کأنّی أرَی نفسی ملطّخاً بالدم و أبِی المظلومَ مقتولاً»! برادرم فرمود: «حزن من از برای مصیبت خودمان و از برای بیکسی خودمان و بر غریبی پدرم، گویا میبینم خودم را که به خون آلوده شدهام و پدرم را مقتول»!
فلمّا سمع مولای الحسین علیهالسلام منه ذلک قال: «أبوکما فداکما؛ لقد اشتدّ حزنی یا قرّة عینی من کلامکِ و کلامِ أخیکِ»! چون جناب امام حسین علیهالسلام این کلام را شنید، فرمود: «پدر شما بر شما فدا گردد، تحقیق با شدّت گردید حزن مرا ای نور چشم من از کلام تو و از کلام برادرت»! «کیف لا یَهُمُّ أخوکِ و لا یحزُنُ أبوکِ و هما یَعْرِفان بأنّکِ أسیرٌ غداً و کأنّی أرَی بِعَیْنِ الشهود أخاکِ مطروحاً علی الأرض و عمّکِ عبّاساً مقطوعَ الیدَیْن؛ ای سکینه، چگونه مهموم نشود برادرت و چگونه محزون نشود پدر تو و حالآنکه ایشان میدانند که فردا ترا اسیر میکنند و گویا که من به چشم خود میبینم که برادرت بر زمین افتاده و دستهای عمویت عباس را از بدنش افکندهاند».
فلمّا سمعتُ ذلک من أبی قلتُ: «وامحمّداه و واعلیّاه و وامصیبتاه»! فأمَرَنی بالصبر و أسْکَتَنی من البکاء و الفزع. یعنی ای عمو، وقتیکه این سخنان را از پدرم شنیدم، پس گفتم: «وامحمّداه واعلیّاه وامصیبتاه»! پس پدرم فرمود: «ای سکینه، صبر کن» و مرا از گریستن و فزع نمودن ساکت نمود.
منبع
کتاب وسیلة الفردوس، ص۱۹۸ – ۲۰۱.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات