حزن اهل حرم در شب تاسوعا به نقل از وسیلة الفردوس

7 دقیقه
,
متن کتاب

فی روایة التحفة: رُوِیَ عن فضّة قالت: دخلتُ فی لیلة التاسوعا علی سیّدتی زینب فرأیتُها جالسةً فی التربیع علی فراش العبادة فی غایة الهمّ و الکرب؛ یعنی در کتاب تحفه از فضّه روایت شده است که می‌گفت: داخل شدم در شب تاسوعا بر سیده‌ام زینب خواتون پس دیدم که مربّع نشسته است در جای نماز خود در غایت حزن و اندوه.

فسلّمتُ علیها فأجابتْنی؛ پس سلام کردم بر خواتونم، پس جواب سلام را فرمود. و قالتْ: «یا فضّةُ، ما أکثرتْ همّی فی هذه اللیة کَلَیْلَةِ وفات جدّی و أمّی و أبی و أخی الحسن علیهم السلام؛ یعنی ای فضه، چه بسیار شده حزن و اندوه من در این شب، گویا مانند شب وفات جدم رسول خدا [صلی الله علیه و آله] و مادرم فاطمۀ زهرا و پدرم علی المرتضی و برادرم حسن مجتبی است».

قلتُ: «بِمَ یا بنة ولیّ الله»؟ فضه گوید: عرض کردم: «ای دختر ولی‌الله، چرا چنین آشفته و پریشانی»؟ قالتْ: «ما أدری، ولکنّی وقعتُ فی هایلة شدیدة یَرْتَجِعُ بدنی و یضطرب أرکانی مِنْ هولها». جناب زینب فرمود: «ای فضه، نمی‌دانم، که دچار شده‌ام بر مصیبت شدیدی که بدنم می‌لرزد و ارکانم مضطرب می‌شود از ترس آن مصیبت و حزن».

ثمّ بَکَتْ بکاءً شدیداً فقامتْ مِنْ مقامها و قالتْ: «یا فضّة، أ تُصاحِبُنی أنْ أدخُلَ الحسینَ و أتَفرَّجَ برؤیته و أکشف عنده کربتی»؟ یعنی جناب زینب خواتون بسیار گریست گریستن‌شدیدی و از مقام خود برخواست و مرا فرمود: «آیا با من مصاحب می‌شوی بر اینکه برویم به خدمت برادرم حسین و تماشا نمایم به رؤیت مبارکش و زایل کنم غمّ و غصّه را در نزد او»؟ فقلتُ: «علی رأیِک یا مولاتی». پس عرض کردم: «رأی رأی شما است، ای خاتون من».

فتوجّهَتْ إلی أخیها خُفْیَةً و کنتُ من ورائِها فلمّا بَلَغَتْ إلی مَعْبَدِ أخیها مَکَثَتْ و مکثتُ أنا؛ پس شروع کرد به‌جانب برادر به پنهانی رفتن و من در عقب خاتونم می‌رفتم تا اینکه به مَعْبَد[=محل عبادت] امام حسین رسیدیم، جناب زینب ایستاد و من هم ایستادم. فسمعتُ مناجاةَ مولایَ الحسین یُناجِی ربَّه و یدعوا: «إلهی، خلقتَنا لنَعْبُدَک و لا نشرک بک شیئاً». پس می‌شنیدم مناجات مولایم حسین را که با پروردگار خود رازونیاز می‌نمود، عرض می‌کرد: «خداوندا، خلق کرده‌ای ما را که بر تو عبادت نماییم و چیزی را بر تو شریک ندهیم». «و تأمُرُ عبادَک بعبادتک و نهیتَهم عن معصیتک فإنّا قد أطعناکَ؛ یعنی امر کرده‌ای بندگان خود را به عبادت خود و نهی کرده‌ای ایشان را از معصیت خود، پس به‌درستی ما اطاعت کردیم تو را».

«و فارقتُ یا سیدی عن حریم جدّی و أمّی و أخی مع هذه العترة المُکَرّمة». و می‌فرمود: «خدایا، جدا شدم از حرم جد بزرگوارم و مادرم و برادر عالی‌مقدارم با اهل‌بیتم». «و قد أخَذَ عُصاةُ أمّةِ جدّی مَسْلَکی و نَفَوْا سبیلی و ما خَلُّونی أنْ أَرْجِعَ إلی حرمِ جدّی أوْ إلی بلاد السِنْد و الدَیْلَم و همّوا بقتلی و سَبْیِ عیالی و نَهْبِ أموالی؛ به تحقیق ای پروردگار من، امّتان گنهکار جدّم راه مرا گرفته‌اند و نمی‌گذارند مرا که برگردم به حرم جد خودم و یا اینکه بروم به‌جانب سند و دیلم، و کشتن مرا قصد کرده‌اند و اسیرکردن عیالم را و غارت‌کردن اموالم را همّت گماشته‌اند». «و ما أکثرَ همّی و فزعی علی بنات المصطفی بعد قتلی راکباتٍ علی المطایا بلا أقتابٍ منشّراتِ الشعور مخدَّشاتِ الوجوه؛ ای خدا، چه بسیار شده است حزن و گریۀ من بر دختران جدّم، بعد از قتلم ایشان را بر شتران برهنه بی‌قِتْب[=پالان] سوار خواهند کرد با موهای پریشان و با روی‌های خراشیده».

چون آن جناب سخن خود را به اینجا رسانید و جناب زینب این سخنان را از برادرش شنید، فصاحَتْ سیّدتی صیحةً و قالتْ: «واجدّاه وامحمّداه واعلیّاه، لیتَنی عدمتْ اسمی من صفحة الکاینات و لم أسمَعْ أنینَک فینا یا أخی»! فضه گوید: آنگاه خواتونم صیحه کشید و فرمود: «واجدّاه، وامحمّداه، واعلیّاه، ای‌کاش اسم من از صفحۀ کاینات معدوم می‌شد و نمی‌شنیدم نالۀ ترا از جهت ما ای برادر»! قالتْ: فلمّا سَمِعَ مولای الحسین خرج سریعاً من القبّة و اکتَنَفَ أخْتَه، فضه گوید: زمانی که امام حسین علیه‌السلام نالۀ خواهرش را شنیدند و به سرعت تمام از سراپرده بیرون آمد، خواهر خود را به آغوش کشید.

و قال: «یا بنةَ أمّی، ما قُتِلْتُ بعدُ و ما هُتِکَتْ حُرمَتُکِ فواضجّتاه ممّا تُرینَه بعدَ قتلی و مصرَعی»! جناب امام حسین فرمود: «ای دختر مادرم، هنوز کشته نشده‌ام و هتک حرمت تو نشده، وامصیبتاه از زمانی که می‌بینی آنچه را بعد از کشته‌شدن من و بعد از بر روی خاک افتادن من»! فقامتْ و قالتْ: «یا فضّةُ، أُرِیدُ أَنْ أدخُلَ علی أخی العبّاس». فضه [در نسخه این‌گونه آمده، و صحیح «زینب» است، نه «فضه»] برخواست و فرمود: «ای فضه، می‌خواهم به نزد برادرم عباس بروم».

فضه گوید: فأخذتُ بِیَدِ سیّدتی و توجّهنا إلی مضارب العبّاس و أنا معها فدخلتْ علیه؛ که گرفتم از دست خواتونم و متوجه خیام حضرت عباس شدیم و من هم با خواتونم داخل خیمۀ حضرت عباس شدیم. فإذا بالسکینة بنت مولای الحسین جالسةً فی حجر عمّها و تلاعَبَتْ معه و تقبّلَتْ یَدَیْ عمّها و تَمْسَحُهما علی عینیها و تقول: «ما أبقانی اللهُ یوماً أعِیشُ فیه بعدَک یا عمّی». پس ناگاه دیدیم که جناب سکینه دختر امام حسین را که نشسته بود در آغوش عم خود عباس و شوخی و ملاعبه می‌نمود با او و دست‌های عمّش را می‌بوسید و بر چشم‌های خود می‌کشید و می‌گفت: «خدا مرا باقی نگذارد یک روزی بعد از تو که تعیّش نمایم ای عمّ».

ثمّ قالتْ: «یا عمّی، ما لهؤلاء القوم قد أحاطوا علینا و یَخافونَنا من سیوفِهم و أسنانِهم فکأنّهم ما عَرَفُوا قَدْرَک و خطرَک»؟ بعد سکینه عرض کرد: «ای عمو، بر این قوم چه شده که اطراف ما را گرفته‌اند و ما را می‌ترسانند از شمشیرهای و نیزه‌های خود، گویا که ایشان قدر و بزرگی تو را نمی‌شناسند»؟ «یا عمّی لَقَدْ وقعتْ علیَّ مصائبُ و أحزانٌ من العصر إلی المساء حتّی خنقتْنی العبرة؛ یعنی ای عمو، تحقیق واقع شده بر من مصیبت‌ها و حزن‌ها از عصر تا شب تا اینکه گلوگیر کرده مرا گریستن».

قال لها عمُّها: «بِمَ یا مُهْجَة قلبی»؟ حضرت فرمود: «آن چه سبب، ای آرام دل من»؟ قالتْ: «لأنّی قد دخلتُ بعد الصلاة علی أخی الرشید رأیتُه فی غایة الکآبة و الحزن». عرض کرد: «ای عمو، به‌درستی‌که من داخل شدم بعد از نماز به خیمۀ برادرم علی‌اکبر دیدم او را در غایتی اندوهناک و ملول است». «فسئلتُه عن کآبته و حزنه؛ یعنی از محزونی برادرم پرسیدم». قال: «حزنی لکربتنا و قلّة أعواننا و غربة أبینا کأنّی أرَی نفسی ملطّخاً بالدم و أبِی المظلومَ مقتولاً»! برادرم فرمود: «حزن من از برای مصیبت خودمان و از برای بی‌کسی خودمان و بر غریبی پدرم، گویا می‌بینم خودم را که به خون آلوده شده‌ام و پدرم را مقتول»!

فلمّا سمع مولای الحسین علیه‌السلام منه ذلک قال: «أبوکما فداکما؛ لقد اشتدّ حزنی یا قرّة عینی من کلامکِ و کلامِ أخیکِ»! چون جناب امام حسین علیه‌السلام این کلام را شنید، فرمود: «پدر شما بر شما فدا گردد، تحقیق با شدّت گردید حزن مرا ای نور چشم من از کلام تو و از کلام برادرت»! «کیف لا یَهُمُّ أخوکِ و لا یحزُنُ أبوکِ و هما یَعْرِفان بأنّکِ أسیرٌ غداً و کأنّی أرَی بِعَیْنِ الشهود أخاکِ مطروحاً علی الأرض و عمّکِ عبّاساً مقطوعَ الیدَیْن؛ ای سکینه، چگونه مهموم نشود برادرت و چگونه محزون نشود پدر تو و حال‌آنکه ایشان می‌دانند که فردا ترا اسیر می‌کنند و گویا که من به چشم خود می‌بینم که برادرت بر زمین افتاده و دست‌های عمویت عباس را از بدنش افکنده‌اند».

فلمّا سمعتُ ذلک من أبی قلتُ: «وامحمّداه و واعلیّاه و وامصیبتاه»! فأمَرَنی بالصبر و أسْکَتَنی من البکاء و الفزع. یعنی ای عمو، وقتی‌که این سخنان را از پدرم شنیدم، پس گفتم: «وامحمّداه واعلیّاه وامصیبتاه»! پس پدرم فرمود: «ای سکینه، صبر کن» و مرا از گریستن و فزع نمودن ساکت نمود.

منبع

کتاب وسیلة الفردوس، ص۱۹۸ – ۲۰۱.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *