گم شدن حضرت سکینه در مسیر اسارت به نقل از معالی السبطین علیهم السلام
متن کتاب
قد عثرتُ على رواية في كتاب مصباح الحرمين فأحببت إيراده، و هي هذه: أنّ ليلة من اللّيالي بينما القوم يسيرون في دجى اللّيل، أخذت سكينة بالبكاء؛ لأنّها ذكرتْ أيّام أبيها و ما عليه من العزّ و الإكرام، ثمّ رأت نفسها ذليلة بعد أن كانت أيّام أبيها عزيزة، اشتدّ بكاؤها، فقال لها الحادي: «اسكتي يا جارية، فقد أذيتني ببكائكِ». فما سكتتْ بل غلب عليها الحزن والبكاء، و أنّت أ نّة موجّعة، و زفرت زفرة كادت روحها أن تطلع، فقال الحادي: «اسكتي يا بنت الخارجيّ». فقالت سكينة: «وا أسفاه عليك! يا أباه، قتلوك ظلماً و عدواناً و سمّوك بالخارجيّ»!
فغضب اللّعين من قولها، و أخذ بيدها، و جذبها، و رمى بها على الأرض، فلمّا سقطت، غشى عليها، فما أفاقت إلّا و القوم قد مضوا، فقامت، و جعلت تمشي حافية في سواد اللّيل تارة تقوم، و تارة تقعد، و تارة تستغيث باللّٰه، و تارة بأبيها و أخرى تنادي عمّتها و تقول: «أبتاه، مضيت عنّي و خلفتني وحيدة غريبة، فإلى من ألتجئ، و بمن ألوذ في ظلمة هذه اللّيلة في هذه البيداء»؟
فركضت ساعة من اللّيل في غاية الوحشة، فلم تر أثراً من القافلة، فخرّت مغشيّة، فعند ذلك اقتلع الرّمح الّذي كان عليه رأس الحسين عليه السلام من يد حامله، و انشقّت الأرض، و نزل الرّمح في الأرض إلى نصفه، و ثبت فيها كالمسمار في الحائط، و كلّما اجتهد الحامل أن يقلع الرّمح و يخرجه من الأرض لم يتمكّن و لم يستطع، و اجتمع خلق كثير و كلّما اجتهدوا لم يستطيعوا، فأخبروا بذلك عمر بن سعد لعنه اللّٰه، فقال: «اسألوا عليّ بن الحسين عن ذلك و ارجعوا إليه». فلمّا سألوا الإمام، قال عليه السلام: «قولوا لعمّتي زينب تتفقّد الأطفال، فلربّما قد ضاع منهم طفل».
فلمّا قيل لزينب الكبرى عليها السلام، جعلتْ تتفقّد الأطفال و تنادي كلّ واحد منهم باسمه، فلمّا نادت: «بنيّة سكينة». فلم تجبها، فرمت زينب بنفسها من ظهر النّاقة و جعلت تنادي: «وا غربتاه، وا ضيعتاه، وا رجالاه، وا حسيناه، بنيّة سكينة، في أيّ أرض طرحوكِ، و في أيّ وادٍ ضيّعوكِ». فرجعت إلى وراء القافلة و هي تعدو في البراري حافية و الشّوك تدخل في رجليها و تصرخ و تنادي، و إذا بسواد قد ظهر، فمشت نحوه لتسأله، فإذا هي امرأة جالسة و في حجرها رأس اليتيمة، و هي تبكي، فقالت الحوراء زينب: «يا هذي، من أنتِ الّتي تتعطّفين على اليتامى»؟ قالت: «بنيّة زينب، أنا اُمّكِ فاطمة الزّهراء، أظننتِ أنِّي أغفل عن أيتام ولدي»؟ انتهى.
ترجمه
در کتاب مصباح الحرمین آمده: شبی از شبها هنگامی که (اسیران) در تاریکی شب حرکت میکردند، سکینه علیهاالسلام شروع به گریه کرد؛ زیرا روزهای پدرش و عزّت و احترامی که داشت را به یاد آورد، و سپس خود را در حالی دید که پس از دوران عزت، ذلیل شده است، گریهاش شدت گرفت. ساربان به او گفت: «ساکت شو ای کنیزک، با گریهات مرا آزار دادی». سکینه ساکت نشد، بلکه غم و گریه بر او غلبه کرد. آهی دردناک کشید و نالهای کرد که نزدیک بود روحش پرواز کند. ساربان گفت: «ساکت شو ای دختر خارجی»! سکینه علیهاالسلام گفت: «وای بر تو! ای پدرم، تو را از روی ظلم و ستم کشتند و تو را خارجی نامیدند»!
آن لعنتشده (ساربان) از سخن او خشمگین شد، دستش را گرفت، او را کشید و بر زمین انداخت. هنگامی که سکینه افتاد، بیهوش شد. زمانی به هوش آمد که کاروان رفته بود. پس سکینه برخاست و پابرهنه شروع به راهرفتن در تاریکی شب کرد؛ گاهی برمیخاست، گاهی مینشست، گاهی به خدا استغاثه میکرد، گاهی به پدرش، و گاهی عمّهاش را صدا میزد و میگفت: «پدرم، از پیش من رفتی و مرا تنها و غریب گذاشتی. به چه کسی پناه ببرم و در تاریکی این شب در این بیابان به چه کسی رو کنم»؟
مدتی از شب را در نهایت وحشت و تنهایی دوید، اما هیچ اثری از کاروان نیافت. پس (از شدت غم و خستگی) بر زمین افتاد و بیهوش شد. در آن هنگام، نیزهای که سر مبارک امام حسین علیهالسلام بر آن بود، از دست حاملش کنده شد و زمین شکافته شد، نیزه تا نیمه در زمین فرو رفت و همانند میخ در دیوار، در زمین ثابت ماند. هرچه حامل تلاش کرد تا نیزه را بکند و از زمین بیرون آورد، نتوانست. جمعیت بسیاری جمع شدند، اما هرچه تلاش کردند، نتوانستند. پس خبر را به عمر بن سعد لعنتاللهعلیه رساندند، گفت: «از علی بن الحسین علیهالسلام بپرسید و سمت او بروید». وقتی از امام علیهالسلام پرسیدند، فرمود: «به عمّهام زینب بگویید کودکان را بررسی کند، شاید کودکی از آنها گم شده باشد».
وقتی این مطلب به حضرت زینب کبری علیهاالسلام گفته شد، شروع به جستجوی کودکان کرد و هر کدام را به نامش صدا زد. هنگامی که صدا زد: «دخترم سکینه»، پاسخی نشنید. پس زینب علیهاالسلام خود را از بالای ناقه انداخت و شروع به صدازدن کرد: «وای از غربتم! وای از گمگشتگیام! وای از مردانم! وای از حسینم! دخترم سکینه، تو را در کدام سرزمین انداختند و در کدام دره گم کردند»!
پس درحالیکه میدوید، به پشت کاروان بازگشت و پابرهنه در بیابانها میدوید و خارها به پاهایش فرو میرفت و فریاد میزد و صدا میکرد. ناگاه سایهای نمایان شد، بهسوی آن رفت تا سؤال کند. دید زنی نشسته است و در دامنش سرِ یتیم (سکینه) قرار دارد و گریه میکند. حضرت حوراء زینب علیهاالسلام گفت: «ای زن، تو کیستی که بر یتیمان دل میسوزانی»؟ گفت: «دخترم زینب، من مادر تو فاطمۀ زهرا علیهاالسلام هستم. آیا گمان کردی که من از یتیمان فرزندم غافل میمانم»؟
منبع
معالی السبطین علیهماالسلام، ج۲، ص۱۳۶. اگر مراد از مصباح الحرمین، کتاب عبدالجبار شکوئی است، در آن پیدا نکردیم. بهصورت خلاصه در حزن المؤمنین نجفی کاظمی، ص۶۴۶ آمده است. به مضمون در وسیلة الفردوس نقل شد.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات