محافظت شیری از بدن شریف امام حسین علیه السلام به نقل از المنتخب طریحی

4 دقیقه
,
متن کتاب

حكي عن رجل أسديّ‌ قال: كنتُ زارعاً على نهر العلقميّ بعد ارتحال عسكر بني أميّة، فرأيت عجائب لا أقدر أن أحكي إلّا بعضها، منها: إنّه إذا هبّت الرّياح تمرّ عليَّ نفحات كنفحات المسك و العنبر، و إذا سكنت أرى [نجوماً] ، تنزل من السّماء، إلى الأرض و يرقى من الأرض إلى السّماء مثلها، و أنا مفرد مع عيالي و لا أري أحداً أسأله عن ذلك، و عند غروب الشّمس يقبل أسد من القبلة، فأولِّي عنه إلى منزلي، فإذا أصبح الصّباح و طلعت الشّمس و ذهبتُ من منزلي أراه مستقبل القبلة ذاهباً.

فقلت في نفسي: «إنّ هؤلاء خوارج قد خرجوا على عبيد اللّٰه بن زياد، فأمر بقتلهم، و أرى منهم ما لم أره من سائر القتلى، فو اللّٰه هذه اللّيلة لا بدّ من المساهرة ، لأبصر هذا الأسد، يأكل مِن هذه الجثث، أم لا»؟ فلمّا صار [عند] غروب الشّمس و إذا به أقبل فحقّقتُه وإذا هو هائل المنظر، فارتعدتُ منه، و خطر ببالي: «إن كان مراده لحوم بني آدم، فهو يقصدني»! و أنا أحاكي نفسي بهذا، فمثلته، و هو يتخطّى القتلى حتّى وقف على جسدٍ كأنّه الشّمس إذا طلعت، فبرك عليه، فقلت: «يأكل منه»، و إذا به يُمرِّغ وجهه عليه، و هو يهمهم ، و يدمدم، فقلت: «اللّٰه أكبر، ما هذا إلّا أعجوبة»!

فجعلت أحرسه حتّى اعتكر الظّلام، و إذا بشموع معلّقة ملأت الأرض، و إذا ببكاء و نحيب و لطم مفجعٍ‌، فقصدت تلك الأصوات، فإذا هي تحت الأرض، ففهمت من ناعٍ فيهم يقول: «وا حسيناه! وا إماماه»! فاقشعرّ جلدي، فقربت من الباكي، و أقسمت عليه باللّٰه و برسوله مَن تكون، فقال: «إنّا نساء من الجنّ»‌. فقلت: «و ما شأنكنّ»؟ فقلن : «في كلّ يوم و ليلة هذا عزاؤنا على الحسين عليه السلام الذّبيح العطشان». فقلت: «هذا الحسين، الّذي يجلس عنده الأسد»؟ قلن: «نعم، أ تعرف هذا الأسد»؟ قلت: «لا». قلن: «هذا أبوه عليّ بن أبي طالب عليه السلام». فرجعت، و دموعي تجري على خدِّي.

ترجمه

از مردی از بنی‌اسد روایت شده: پس از رفتن سپاه بنی‌امیه، کنار نهر علقمه کشاورز بودم. در آنجا شگفتی‌هایی دیدم که جز بخشی از آن را نمی‌توانم بازگو کنم. از جمله اینکه: هرگاه باد می‌وزید، نسیم‌هایی همچون بوی مشک و عنبر بر من می‌گذشت و هنگامی که باد آرام می‌گرفت، ستارگانی را می‌دیدم که از آسمان به زمین فرود می‌آمدند و همانند آن‌ها از زمین به آسمان بالا می‌رفت. من در آنجا تنها با خانواده‌ام بودم و کسی را نمی‌دیدم که دلیل این‌ها را از او بپرسم. هنگام غروب خورشید، شیری از سمت قبله می‌آمد، من از او دور شده، به خانه‌ام می‌رفتم و وقتی صبح می‌شد و خورشید طلوع می‌کرد و از خانه بیرون می‌آمدم، همان شیر را می‌دیدم که رو به سمت قبله می‌رفت.

با خود گفتم: «این‌ها حتماً خوارج‌اند که بر عبیدالله بن زیاد خروج کرده‌اند و او دستور داده آن‌ها را بکشند. اما در میان کشته‌ها چیزهایی می‌بینم که در هیچ کشته‌ای ندیده‌ام. به خدا سوگند، امشب باید بیدار بمانم تا ببینم آیا این شیر از بدن این کشته‌ها می‌خورد یا نه»؟ وقتی هنگام غروب شد، ناگهان دیدم همان شیر آمد، خوب که نگاه کردم، دیدم ظاهر بسیار هولناکی دارد. از او لرزیدم و در دلم گذشت: «اگر قصدش خوردن گوشت انسان باشد، پس من را هم هدف می‌گیرد»! همین‌طور که با خودم این‌ها را می‌گفتم، دیدم شیر در میان کشته‌ها قدم می‌گذارد تا اینکه بر جسدی ایستاد که گویی مانند خورشیدی بود که طلوع کرده است، سپس بر آن بدن نشست. با خود گفتم: «الان شروع می‌کند به خوردن». اما دیدم صورتش را بر آن بدن می‌مالد و صداهایی از ناله و زمزمه از او شنیده می‌شود، گفتم: «الله‌اکبر! این جز شگفتی و نشانه‌ای عجیب نیست»!

آن‌قدر نگاهش کردم تا تاریکی شب گسترده شد. ناگهان دیدم شمع‌هایی آویخته، تمام زمین را روشن کرده‌اند. سپس صدای گریه و ناله و لطمه‌زنی جان‌سوزی را شنیدم. به سمت آن صداها رفتم، دیدم که از زیر زمین بلند می‌شوند. از میان نوحه‌گران صدایی را شنیدم که می‌گفت: «وا حسیناه! وا اماماه»! بدنم لرزید. به آن سو نزدیک شدم و کسی را که می‌گریست سوگند دادم به خدا و پیامبرش که به من بگوید چه کسی است، گفت: «ما زنانی از جنیان هستیم». گفتم: «داستان شما چیست»؟ گفتند: «هر روز و هر شب، این عزاداری ما برای حسینِ ذبیح و تشنه‌کام علیه‌السلام است».

گفتم: «آیا این حسین همان کسی است که شیر نزد او می‌نشیند»؟ گفتند: «بله، آیا آن شیر را می‌شناسی»؟ گفتم: «نه». گفتند: «آن شیر همان پدرش، علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام است». پس برگشتم درحالی‌که اشک از دیدگانم جاری بود.

منبع

کتاب المنتخب طریحی (چاپ اعلمی بیروت)، ص۳۲۲.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *