فوت و حزن پیرمرد نابینا از شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام

3 دقیقه
,
متن کتاب

راوی گوید که: در آن وقت که حسن و حسین از دفن پدرِ بزرگوار بازگردیدند، به در شهر کوفه رسیدند، از میانۀ ویرانه‌ها نالۀ زار شنیدند، بر اثرِ آن ناله رفته. غریبی ضعیفی نحیفی را دیدند در آن ویرانه، تنها بر خاک افتاده و خشتی زیر سر نهاده، می‌نالید و می‌زارید، اشک حسرت از دیده می‌بارید. گفتند: «چه کسی کو چنین زار می‌نالی»؟ گفت: «مردی غریبم و مهجور و عاجز و حزین و رنجور، به هر کار درمانده و از همه‌کس بازمانده، نه مادری دارم نه پدری، نه خویشی دارم و نه برادری، نه زنی نه فرزندی، نه غمخواری نه پیوندی».

گفتند: «پس تیمار تو که می‌کند»؟ گفت: «یک سال است که من در این شهرم. هر روز مردی بیامدی و بر بالین من به نشستی، چون پدرِ مشفق مرا تیمار داشتی و چون برادر مهربان غمخواری کردی». گفتند: «نام آن کس می‌دانی»؟ گفت: «نمی‌دانم». گفتند: «هیچ بار از وی نپرسیدی»؟ گفت: «آری پرسیدم، گفت: «تو را با نام من چه کار است‌؟ من تعهّدِ حال تو از بهرِ خدا می‌کنم، نه از برای شهرت و ریا می‌کنم»».

گفتند: «ای پیر، رنگ و روی و هیئت او چگونه بود»؟ گفت: «من نابیناام، از آن نشان نتوانم داد، امّا سه روز است که نزدِ من نیامده و تعهّد حال من نکرده، ندانم تا وی را چه افتاده‌»؟ گفتند: «ای پیر، هیچ نشانی از گفتار و کردار او می‌دانی»؟ گفت: «نشانی او آن است که پیوسته تهلیل و تسبیح کردی، و چون آوازِ تسبیح برداشتی، گوییا درهای آسمان بگشادندی و صدای تسبیح ملایک به گوش من می‌آمد، بلکه از در و دیوار و سنگ و کلوخ ندای تسبیح و تهلیل می‌شنیدم، و چون نزدیکِ من بنشستی گفتی: «مسکینٌ جالس مسکیناً؛ درویشی است که با درویشی همنشینی می‌کند. غریبٌ جالسٌ غریباً؛ غربیست که با غریبی مجالست می‌کند»».

شاهزادگان در هم نگریستند و زارزار بگریستند و گفتند: «این نشان بابای ما علی بن ابی‌طالب است». پیر گفت: «آن حضرت را چه شد که درین سه روز پیدا نشد»؟ گفتند: «ای پیر، بدبختی او را ضربتی زد و او از دارِ غرور به سرای سرور انتقال فرمود و ما حالا از دفن وی می‌آییم».

پیر بعد از استماع این واقعه بخروشید و خود را بر زمین می‌زد و می‌گفت: «مرا چه محل آنکه امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام تعهّد حال من کند»! حسن و حسین آن پیر غریب را تسلّی می‌دادند و او اضطراب بسیار می‌کرد … [دو بیت شعر نقل می‌کند]

پس گفت: «ای مخدوم‌زادگان، به حقّ جدّ بزرگوار شما صلی اللّه علیه [و آله] و سلّم و به روح مقدس پدر شما علیه‌السلام سوگند که مرا به سر قبر امیرالمؤمنین برید تا زیارت وی کنم». حسن برخاست و دست راست آن پیر را بگرفت و حسین دست چپ وی را، بیاوردند تا به سر قبر مقدّس، آن پیر بر روی قبر درافتاد و زاری بسیار کرد و گفت: «الهی، به حق صاحب این روضه که جانم بستان که من طاقت فراق وی ندارم». دعای پیر موافق حکم قضا افتاد، فی‌الحال بر سر روضۀ امیرالنحل جان شیرین بداد. … [یک بیت شعر نقل می‌کند] حسن و حسین بسیار بر وی بگریستند و به تجهیزِ او قیام نموده، در حوالی آن روضه‌اش دفن کردند.

منبع

روضة الشهدا، ص۳۴۱؛ مصابیح القلوب سبزواری (میراث مکتوب)، ص۵۴.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *