چگونگی دفن شهدا علیهم السلام به نقل از الدمعة الساکبة
متن کتاب
في بعض الكتب المعتبرة عن كتاب أسرار الشّهادات روي: أنّه لمّا ارتحل عمر بن سعد لعنه اللّه من كربلاء و ساروا بالسّبايا و الرّؤوس إلى الكوفة نزل بنو أسد مكانهم و بنوا بيوتهم و ذهبتْ نسائهم إلى الماء، إذا هنّ رأين جثثاً حول المسنّاة و جثثاً نائية عن الفرات، و بينهنّ جثة قد جلّلتهم بأنوارها و عطّرتهم بطيبها، فتصارخن النّساء و قلن: «هذا و اللّه جسد الحسين و أهل بيته عليهم السّلام»!
فرجعن إلى بيوتهنّ صارخات، و قلن: «يا بني أسد، أنتم جلوس في بيوتكم و هذا الحسين و أهل بيته و أصحابه مجزّرون كالأضاحي على الرّمال، و تسفي عليهم الرّياح! فإن كنتم ما نعهده فيكم من المحبّة و الموالاة فقوموا و ادفنوا هذه الجثث، فإن لم تدفنوها نتولّى دفنها بأنفسنا».
فقال بعضهم لبعض: «إنّا نخشى من ابن زياد و ابن سعد لعنهم اللّه أن تصبحنا خيولهم فينهبوننا أو يقتلون أحدنا». فقال كبيرهم: «الرّأي أن نجعل لنا عيناً ينظر إلى طريق الكوفة و نحن نتولّى دفنهم». فقالوا: «إنّ هذا الرّأي السّديد».
ثمّ إنّهم وضعوا لهم عيناً و أقبلوا إلى جسد الحسين عليه السّلام، و صار لهم بكاء و عويل، ثمّ إنّهم اجتهدوا على أن يحرّكوه عليه السّلام من مكانه ليشقّوا له ضريحاً فلم يقدروا أن يحرّكوا عضواً من أعضائه. فقال كبيرهم: «ما ترون»؟ قالوا: «الرّأي أن نجتهد أوّلاً في دفن أهل بيته، ثمّ نرى رأينا فيه». فقال كبيرهم: «كيف يكون لكم دفنهم و ما فيكم من يعرف من هذا و من هذا؛ و هم كما ترون جثث بلا رؤوس قد غيّرتهم الشّمس و التّراب من الرّيح، فلربّما نسأل عنهم، فما الجواب»؟
فبينما هم في الكلام إذ طلع عليهم أعرابيّ على متن جواده، فلمّا رأوه انكشفوا عن تلك الجثث الزّواكي. قال [الراوي]: فأقبل الأعرابي و نزل عن ظهر جواده إلى الأرض، و صار منحنياً كهيئة الرّاكع حتّى أتى و رمى بنفسه على جسد الحسين عليه السّلام و جعل يقبلّه تارة و يشمّه أخرى، و قد بلّ لثامه من دموع عينيه، ثمّ رفع رأسه و نظر إلينا فقال: «ما كان وقوفكم حول هذه الجثث»؟ فقالوا: «أتينا لنتفرّج عليها». فقال عليه السّلام: «ما كان هذا قصدكم».
فقالوا: «نعم يا أخا العرب، الآن نطلعك على ما في ضمائرنا. أتينا لندفن جسد الحسين عليه السّلام فلم نقدر أن نحرّك عضواً من أعضائه، ثمّ اجتهدنا في دفن أهل بيته و ما فينا من يعرف من هذا و من هذا، و هم كما ترى جثث بلا رؤوس، قد غيّرتهم الشّمس و التّراب، فبينما نحن في الكلام إذ طلعتَ علينا، فخشينا أنّك من أصحاب ابن زياد لعنه اللّه فانكشفنا عن تلك الجثث».
قال: فقام فخطّ لنا خطاً و قال: «احفروا هاهنا». ففعلنا فيها، فقال: «قدّموا هذا و أخّروا هذا». فوضعنا سبعة عشر جثة بلا رأس. ثمّ خطّ لنا خطّاً فقال: «احفروا هاهنا». ففعلنا فوضعنا فيها باقي الجثث و استثنى منها جثّة واحدة، و أمر لنا أن نشقّ لها ضريحاً ممّا يلي الرّأس الشّريف، ففعلنا، فدفّناها.
ثمّ أقبلنا إليه لنعينه على جسد الحسين عليه السّلام، و إذا هو يقول لنا بخضوع و خشوع: «أنا أكفيكم أمره». فقلنا له: «يا أخا العرب كيف تكفينا أمره و كلّنا قد اجتهدنا على أن نحرّك عضواً من أعضائه فلم نقدر عليه»؟ فبكى بكاء شديداً فقال عليه السّلام: «معي من يعينني».
ثمّ إنّه بسط كفيه تحت ظهره الشّريف و قال: «بسم اللّه و باللّه و في سبيل اللّه و على ملّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، هذا ما وعدنا اللّه تعالى و رسوله، و صدق اللّه و رسوله، ما شاء اللّه لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العليّ العظيم». ثمّ أنزله وحده و لم يشرك معه أحداً منّا، ثمّ وضع خدّه بنحره الشّريف و هو يبكي فسمعناه يقول: «طوبى لأرض تضمّنت جسدك الشّريف، أما الدّنيا فبعدك مظلمة، و الآخرة فبنورك مشرقة. أمّا الحزن فسرمد و اللّيل فمسهّد حتّى يختار اللّه لي دارك الّتي أنت مقيم بها، فعليك منّي السّلام يا ابن رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته».
ثمّ شرج عليه اللّبن و أهال عليه التّراب، ثمّ وضع كفّه على القبر و خطّه بأنامله و كتب: «هذا قبر الحسين بن عليّ بن أبي طالب الّذي قتلوه عطشاناً غريباً». ثمّ التفت إلينا و قال: «انظروا هل بقي أحد»؟ قالوا: «نعم يا أخا العرب، قد بقي بطل مطروح حول المسنّاة و حوله جثّتان، و كلّما حملنا جانباً منه سقط الآخر لكثرة ضرب السّيوف و السّهام». فقال: «امضوا بنا إليه».
فمضينا إليه. فلمّا رآه انكبّ عليه يقبلّه و يبكي و يقول: «على الدّنيا بعدك العفا يا قمر بني هاشم! فعليك منّي السّلام من شهيد محتسب و رحمة اللّه و بركاته». ثمّ أمر لنا أن نشقّ له ضريحاً ففعلنا، ثمّ أنزله وحده و لم يشرك معه أحداً منّا. ثمّ شرج عليه اللّبن و أهال عليه التّراب، ثم أمرنا بدفن الجثتين حوله، ففعلنا.
ثمّ مضى إلى جواده فتبعناه و درنا عليه لنسأله عن نفسه، و إذا به يقول: «أمّا ضريح الحسين عليه السّلام فقد علمتم، و أمّا الحفيرة الأولى ففيها أهل بيته و الأقرب إليه ولده عليّ الأكبر، و أمّا الحفيرة الثّانية ففيها أصحابه، و أمّا القبر المنفرد فهو حامل لواء الحسين عليه السّلام حبيب بن مظاهر، و أمّا البطل المطروح حول المسناة فهو العبّاس بن أمير المؤمنين عليهما السّلام. و أمّا الجثتان فهما من أولاد أمير المؤمنين عليه السّلام، فإذا سألكم سائل فأعلموه».
فقلنا له: «يا أخا العرب، نسألك بحقّ الجسد الّذي واريته بنفسك و ما أشركت معك أحداً منّا، من أنت»؟ فبكى بكاء شديداً فقال: «أنا إمامكم عليّ بن الحسين عليه السّلام». فقلنا: «أنت عليّ»؟ فقال: «نعم». فغاب عن أبصارنا.
ترجمه
در برخی از کتابهای معتبر از کتاب «اسرار الشهادات» روایت شده: هنگامی که عمر بن سعد لعنهالله از کربلا کوچید و اُسرا و سرها را بهسوی کوفه بردند، بنیاسد در آن مکان فرود آمدند و خانههای خود را بنا کردند. زنانشان برای آوردن آب به کنار فرات رفتند که ناگاه اجسادی را دیدند: برخی گرداگرد سیلبند و برخی دورتر از فرات افتاده بود. میان آنها جسدی بود که نورش باقی اجساد را فراگرفته و با بوی خوشِ خودْ معطرشان کرده بود. زنان فریاد برآوردند و گفتند: «به خدا سوگند، این پیکر حسین و خاندانش علیهمالسلام است»!
پس با شیون به خانههای خود بازگشتند و گفتند: «ای بنیاسد، شما در خانههای خود نشستهاید و حسین و خاندان و یارانش همچون قربانیها بر ریگزارها قطعهقطعه شدهاند و باد بر آنان خاک میپاشد! اگر آن محبّت و وفاداریای را که از شما میشناسیم دارید، برخیزید و این پیکرها را دفن کنید، و اگر دفنشان نکنید، ما خودمان دفنشان خواهیم کرد».
برخی به برخی دیگر گفتند: «ما از ابن زیاد و ابن سعد – که خدا لعنتشان کند – میترسیم؛ مبادا با اسبهایشان به ما یورش آورند و ما را غارت کنند یا یکی از ما را بکشند». بزرگشان گفت: «رأی این است که کسی را بفرستیم تا راه کوفه را زیر نظر بگیرد و خودمان به دفن آنان بپردازیم». گفتند: «این رأی درست است».
سپس آنها نگهبانی را مستقر کردند و بهسوی پیکر امام حسین علیهالسلام رفتند؛ گریهوزاری کردند و تلاش کردند تا پیکر ایشان را از جای خود حرکت دهند تا برای او قبری حفر کنند، اما نتوانستند حتی عضوی از اعضای بدن ایشان را حرکت دهند. بزرگِ آنها پرسید: «نظر شما چیست»؟ گفتند: «به نظر میرسد ابتدا در دفن اهلبیت ایشان تلاش کنیم و سپس دربارۀ خود ایشان تصمیم بگیریم». بزرگشان گفت: «چگونه میتوانید آنها را دفن کنید درحالیکه میان شما کسی نیست که بداند این کیست و آن کیست؛ آنها همانگونه که میبینید، جنازههایی بیسر هستند که خورشید و باد و خاک، آنها را تغییر داده است؛ اگر از ما دربارۀ آنها پرسیده شود، چه جوابی خواهیم داشت»؟
درحالیکه آنها در حال گفتگو بودند، یک اعرابی سوار بر اسب بر آنان وارد شد. چون او را دیدند، از کنار آن پیکرهای پاک پراکنده شدند. آن مرد عرب از اسب خود پایین آمد و مانند کسی که در حالت رکوع است، خم شد، تا اینکه خود را بر پیکر امام حسین علیهالسلام انداخت و مدام آن را میبوسید و گاه آن را میبویید و نقابش از اشکهای چشمانش خیس شده بود. سپس سرش را بلند کرد و به ما نگریست و گفت: «گردآمدن شما در کنار این جنازهها برای چه بوده است»؟ آنها گفتند: «آمده بودیم تا آنها را تماشا کنیم». آن مرد فرمود: «این مقصود شما نبود (بلکه هدف شما باید چیز دیگری است)».
آنان گفتند: «ای برادر عرب، اکنون تو را از آنچه در دل داریم آگاه میکنیم. ما آمدیم تا پیکر امام حسین علیهالسلام را دفن کنیم، اما نتوانستیم هیچ عضوی از اعضایش را حرکت دهیم. سپس برای دفن اهلبیت او کوشیدیم، ولی هیچکداممان نمیدانستیم کدام پیکر متعلق به کیست؛ چراکه همانطور که میبینی، اینها پیکرهایی بیسر هستند که آفتاب و خاک دگرگونشان کرده است. در همین حال که مشغول گفتگو بودیم، تو بر ما وارد شدی و ما ترسیدیم که مبادا از لشکریان ابنزیاد لعنهالله باشی، از این رو از کنار پیکرها دور شدیم».
آن شخص برخاست و خطی برای ما کشید و فرمود: «اینجا را حفر کنید». ما چنان کردیم. سپس فرمود: «این را جلو بگذارید و آن را عقب». آنگاه هفده پیکر بیسر را در آنجا نهادیم. سپس خطی دیگر برایمان کشید و فرمود: «اینجا را حفر کنید». ما چنین کردیم و باقیِ پیکرها را در آن گذاشتیم، اما یک پیکر را جدا کرد و به ما دستور داد که برایش قبری در پایینِ سر شریف بشکافیم. ما چنان کردیم و آن را دفن کردیم.
سپس نزد او آمدیم تا در مورد پیکر امام حسین علیهالسلام یاریاش دهیم؛ اما دیدیم که با فروتنی و خشوع به ما میگوید: «من کار شما را کفایت میکنم (بهتنهایی انجام میدهم)». گفتیم: «ای برادر عرب، چگونه کار ما را کفایت میکنی، درحالیکه همۀ ما تلاش کردیم تا عضوی از بدن ایشان را حرکت دهیم اما نتوانستیم»؟ پس گریهٔ شدیدی کرد و فرمود: «کسی با من هست که مرا یاری کند».
سپس دستان خود را زیر پیکر شریف ایشان گشود و گفت: «به نام خدا و به خواست خدا و در راه خدا و بر آیین رسول خدا صلیاللهعلیهوآله. این همان چیزی است که خداوند و فرستادهاش به ما وعده داده بودند، و خداوند و فرستادهاش راست گفتند. آنچه خدا خواست، و هیچ نیرو و قدرتی جز به (یاریِ) خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست». سپس پیکر را بهتنهایی پایین آورد و هیچیک از ما را در این کار شریک نکرد. سپس گونۀ خود را بر گلوی شریف ایشان گذاشت و میگریست، و شنیدیم که میگفت: «خوشا به حال زمینی که پیکر شریف تو را در خود جای داده است؛ دنیا بعد از تو تاریک است و آخرت به نور تو روشن. اندوهْ ابدی است و شب بیخوابی (مداوم)، تا زمانی که خداوند برای تو آن سرایی را برگزیند که در آن مقیم هستی؛ پس بر تو از من سلام و رحمت و برکات خداوند باد، ای فرزند رسول خدا».
سپس بر روی او خشت چید و خاک ریخت، سپس دست خود را بر قبر گذاشت و با انگشتانش بر آن خط کشید و نوشت: «این قبر حسین بن علی بن ابیطالب است که او را تشنه و غریب کشتند». سپس بهسوی ما برگشت و گفت: «ببینید آیا کسی باقی مانده است»؟ گفتند: «آری ای برادر عرب، پهلوانی افتاده در نزدیکی سیلبند باقی مانده که دو جنازه در کنار اوست. هرگاه یک سمت او را برمیداشتیم، به دلیل تعّدد زخمهای شمشیر و تیر، سمت دیگرش فرو میافتاد». گفت: «با ما بهسوی او بروید».
پس بهسوی او رفتیم. وقتی او را دید، بر او خرامید، او را میبوسید و میگریست و میگفت: «ای ماه بنیهاشم، پس از تو خاک بر سر دنیا! از من سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو ای شهیدِ مخلص». سپس به ما دستور داد تا برای او قبری حفر کنیم، پس انجام دادیم. سپس پیکر را بهتنهایی پایین آورد و هیچیک از ما را شریک نکرد. سپس بر روی او خشت چید و خاک ریخت و دستور داد آن دو جنازه را در اطراف او دفن کنیم، پس انجام دادیم.
سپس بهسوی اسبش رفت و ما به دنبال او رفتیم تا از احوال خودش پرسش کنیم. ناگهان فرمود: «اما (محل) قبر حسین علیهالسلام را دانستید. اما قبر نخست، خاندان او و نزدیکترینشان به او، فرزندش علیاکبر در آن است. اما قبر دوم، در آن یاران او هستند. اما آن قبر مجزا، متعلق به پرچمدار حسین علیهالسلام، حبیب بن مظاهر است. اما آن پهلوانِ افتاده در نزدیکی سیلبند، عباس بن امیرالمؤمنین علیهماالسلام است. اما آن دو جنازه، از فرزندان امیرالمؤمنین علیهالسلام هستند؛ پس هرگاه کسی از شما پرسید، به او اطلاع دهید».
پس به او گفتیم: «ای برادر عرب، تو را به حق آن پیکری که با دست خود دفن کردی و هیچیک از ما را در آن شریک نساختی، سوگند میدهیم که بگویی تو کیستی»؟ پس بهشدت گریست و فرمود: «من امام شما، علی بن الحسین علیهالسلام هستم». گفتیم: «آیا شما علی هستید»؟ فرمود: «آری». سپس از دیدگان ما پنهان گشت.
منبع
الدمعة الساکبة (چاپ مکتبة العلوم العامة)، ج۵، ص۱۱. در کتاب وسیلة الفردوس، برگ۳۲۵ هم به نقل از اسرارالشهادة آورده (البته در کتاب اسرارالشهادة مرحوم دربندی این مطلب پیدا نشد؛ شاید مراد کتاب دیگری باشد). الایقاد محمدعلی شاه عبدالعظیمی، ص۱۰۲.
در مقتل مقرّم (مؤسسة الخرسان)، ص۳۳۶ به مضمون آمده.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات