تهدید به قتل امام سجاد علیه السلام توسط یزید به نقل از اسرار الشهادة
متن کتاب
في رواية الشّعبي: ثمّ أمر [يزيدُ] أن يدخل عليه بعليّ بن الحسين، فأُدْخِلَ والنِّسوة مِن خلفه فقال يزيد: «مَن أنت يا غلام»؟ فقال له: «يا يزيد، أنت أعرف النّاس بي، أنا عليّ بن الحسين ابن عليّ بن أبي طالب». قال يزيد: «أ ليس قد قُتِل عليّ بن الحسين»؟ قال: «ذاك أخي عليّ الأوسط».
قال يزيد: «و إلى القتل أُتِيَ بك يا عليّ»! ثمّ أمر بقتله فأُخِرَج. فصاحت زينب: «إلى أين يراد بك»؟ فقال: «إلى القتل». و فصاحت أمّ كلثوم و زينب: «و حسبك يا يزيد من دمائنا، نناشدك اللّٰه إن قتلته فاقتلنا». فأمر بردّه.
ثمّ قال: «يا عليّ، أراد أبوك أن يدعى بأمير المؤمنين، فقطع اللّٰه شأفته، و منحني أعناقكم فأخذت أموالكم و قتلت رجالكم و سبيت نساءكم و أبطلت أحدوثتكم». فقال عليّ بن الحسين: «بسم اللّٰه الرّحمٰن الرّحيم «مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» [الحديد: ۲۲]».
فرفع يزيد رأسه إليه و أمر بضرب عنقه، فأُخْرِج من بين يديه، فصاحت به أمّ كلثوم: «إلى أين يا حبيبي»؟ قال لها: «إلى السّيف يا عمّة». فصاحت: «وا غوثاه باللّٰه عزّ وجلّ! وا بقيّة من لا يبقىٰ! يا سلالة نبيّ الهدىٰ! يا بقيّة ابن عليّ المرتضىٰ»! قال: فضجّ النّاس بالبكاء، فقال رجل من القوم: «يا يزيد، ردّ الغلام وإلّا فأنت مقتول»، فردّه.
ثمّ أوقف بين يديه، فقال له عليّ بن الحسين: «ويلك يا يزيد! إن كان لا بدّ من قتلي فأحضر لي ثقة حتّى أوصيه وصيّة». قال: «و ما الّذي توصي به»؟ فقال: «أوصي إليه بردّ الحرم إلى مدينة الرّسول». قال يزيد: «ما يردّهنَّ سواك»، و أراد بذلك هدوء النّاس.
ترجمه
در روایت شعبی آمده است: سپس یزید دستور داد امام سجاد علیهالسلام را نزد او بیاورند. او را آوردند و زنان پشت سرش بودند. یزید گفت: «تو کیستی، ای جوان»؟ گفت: «ای یزید، تو از همهٔ مردم به من داناتری؛ من علیبنالحسین، پسر علیبنابیطالب هستم». یزید گفت: «مگر علیبنالحسین کشته نشده است»؟ گفت: «آن، برادر من علیِ اوسط (وسطی) بود».
یزید گفت: «ای علی، برای کشتهشدن به اینجا آورده شدهای»! سپس فرمان داد او را بکشند، پس او را بیرون بردند. زینب فریاد زد: «تو را به کجا میبرند»؟ گفت: «بهسوی قتل». امکلثوم و زینب فریاد زدند: «ای یزید، ریختن خونهای ما تو را بس است؛ تو را به خدا سوگند میدهیم که اگر او را میکشی، ما را هم بکش». پس یزید دستور داد او را بازگردانند.
سپس گفت: «ای علی، پدرت میخواست امیرالمؤمنین خوانده شود، خدا ریشهاش را برکند و گردنهای شما را در اختیار من نهاد، پس اموالتان را گرفتم، مردانتان را کشتم، زنانتان را اسیر کردم و داستان (و آوازه) شما را از میان بردم».
امام سجاد علیهالسلام گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم: «هیچ مصیبتی در زمین و نه در جانهای شما رخ نمیدهد مگر آنکه پیش از آنکه آن را پدید آوریم، در کتابی نوشته شده است؛ همانا این بر خدا آسان است» [حدید: ۲۲]».
یزید سرش را بهسوی او بلند کرد و دستور داد گردنش را بزنند. پس او را از نزد خود بیرون بردند. امکلثوم فریاد زد: «کجا میروی ای محبوب من»؟ گفت: «بهسوی شمشیر، ای عمه». فریاد زد: «به خداوند عزوجل پناه میبرم! وای بر این بازماندهای که دیگر کسی از خاندانش باقی نمانده! ای فرزند پیامبر هدایت! ای تنها بازماندۀ از پسر علی مرتضی»!
مردم یکپارچه به گریه و شیون افتادند. مردی از میان جمع گفت: «ای یزید، این نوجوان را بازگردان، وگرنه خودت کشته خواهی شد (یعنی مردم شام علیه تو قیام خواهند کرد)». پس او را بازگرداند.
آنگاه دوباره او را در برابر خود نگاه داشت. امام سجاد علیهالسلام به یزید گفت: «وای بر تو ای یزید! اگر چارهای جز کشتن من نیست، فردی مورد اعتماد نزد من بیاور تا وصیتی به او بکنم». یزید گفت: «چه چیزی را میخواهی وصیت کنی»؟ گفت: «به او وصیت میکنم که زنان حرم را به شهر پیامبر صلیاللهعلیهوآله بازگرداند». یزید گفت: «غیر از تو کسی آنان را باز نمیگرداند». هدف یزید (از این اجازه) آرامکردن مردم بود.
منبع
کتاب اسرارالشهادة، ج۳، ص۵۱۸.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات