عبور امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ صفین از کربلا به نقل از شیخ صدوق
متن کتاب
عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي خَرْجَتِهِ إِلَى صِفِّينَ فَلَمَّا نَزَلَ بِنَيْنَوَى وَ هُوَ شَطُّ اَلْفُرَاتِ قَالَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ: «يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ أَ تَعْرِفُ هَذَا اَلْمَوْضِعَ»؟ قَالَ: قُلْتُ: «مَا أَعْرِفُهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ». فَقَالَ: «لَوْ عَرَفْتَهُ كَمَعْرِفَتِي لَمْ تَكُنْ تَجُوزُهُ حَتَّى تَبْكِيَ كَبُكَائِي»!
قَالَ: فَبَكَى طَوِيلاً حَتَّى اِخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ وَ سَالَتِ اَلدُّمُوعُ عَلَى صَدْرِهِ وَ بَكَيْنَا مَعَهُ وَ هُوَ يَقُولُ: «أَوِّهْ أَوِّهْ! مَا لِي وَ لِآلِ أَبِي سُفْيَانَ! مَا لِي وَ لِآلِ حَرْبٍ حِزْبِ اَلشَّيْطَانِ وَ أَوْلِيَاءِ اَلْكُفْرِ! صَبْراً يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ! فَقَدْ لَقِيَ أَبُوكَ مِثْلَ اَلَّذِي تَلْقَى مِنْهُمْ»!
ثُمَّ دَعَا بِمَاءٍ فَتَوَضَّأَ وُضُوءَ اَلصَّلاَةِ فَصَلَّى مَا شَاءَ اَللَّهُ أَنْ يُصَلِّيَ، ثُمَّ ذَكَرَ نَحْوَ كَلاَمِهِ اَلْأَوَّلِ إِلاَّ أَنَّهُ نَعَسَ عِنْدَ اِنْقِضَاءِ صَلاَتِهِ سَاعَةً، ثُمَّ اِنْتَبَهَ فَقَالَ: «يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ». فَقُلْتُ: «هَا أَنَا ذَا». فَقَالَ: «أَ لاَ أُخْبِرُكَ بِمَا رَأَيْتُ فِي مَنَامِي آنِفاً عِنْدَ رَقْدَتِي»؟ فَقُلْتُ: «نَامَتْ عَيْنَاكَ وَ رَأَيْتَ خَيْراً يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ»!
قَالَ: :رَأَيْتُ كَأَنِّي بِرِجَالٍ بِيضٍ قَدْ نَزَلُوا مِنَ اَلسَّمَاءِ مَعَهُمْ أَعْلاَمٌ بِيضٌ قَدْ تَقَلَّدُوا سُيُوفَهُمْ وَ هِيَ بِيضٌ تَلْمَعُ وَ قَدْ خَطُّوا حَوْلَ هَذِهِ اَلْأَرْضِ خَطَّةً ثُمَّ رَأَيْتُ هَذِهِ اَلنَّخِيلَ قَدْ ضَرَبَتْ بِأَغْصَانِهَا إِلَى اَلْأَرْضِ، فَرَأَيْتُهَا تَضْطَرِبُ بِدَمٍ عَبِيطٍ وَ كَأَنِّي بِالْحُسَيْنِ نَجْلِي وَ فَرْخِي وَ مُضْغَتِي وَ مُخِّي قَدْ غَرِقَ فِيهِ يَسْتَغِيثُ فَلاَ يُغَاثُ وَ كَأَنَّ اَلرِّجَالَ اَلْبِيضَ قَدْ نَزَلُوا مِنَ اَلسَّمَاءِ يُنَادُونَهُ وَ يَقُولُونَ: «صَبْراً آلَ اَلرَّسُولِ! فَإِنَّكُمْ تُقْتَلُونَ عَلَى أَيْدِي شِرَارِ اَلنَّاسِ وَ هَذِهِ اَلْجَنَّةُ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ إِلَيْكَ مُشْتَاقَةٌ»!
ثُمَّ يُعَزُّونَنِي وَ يَقُولُونَ: «يَا أَبَا اَلْحَسَنِ، أَبْشِرْ فَقَدْ أَقَرَّ اَللَّهُ عَيْنَكَ بِهِ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ يَوْمَ يَقُومُ اَلنّٰاسُ لِرَبِّ اَلْعٰالَمِينَ»! ثُمَّ اِنْتَبَهْتُ هَكَذَا وَ اَلَّذِي نَفْسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ لَقَدْ حَدَّثَنِي اَلصَّادِقُ اَلْمُصَدَّقُ أَبُو اَلْقَاسِمِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنِّي سَأَرَاهَا فِي خُرُوجِي إِلَى أَهْلِ اَلْبَغْيِ عَلَيْنَا وَ هَذِهِ أَرْضُ كَرْبٍ وَ بَلاَءٍ يُدْفَنُ فِيهَا اَلْحُسَيْنُ وَ سَبْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً كُلُّهُمْ مِنْ وُلْدِي وَ وُلْدِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ وَ إِنَّهَا لَفِي اَلسَّمَاوَاتِ مَعْرُوفَةٌ تُذْكَرُ أَرْضُ كَرْبٍ وَ بَلاَءٍ كَمَا تُذْكَرُ بُقْعَةُ اَلْحَرَمَيْنِ وَ بُقْعَةُ بَيْتِ اَلْمَقْدِسِ».
ثُمَّ قَالَ: «لِي يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ، اُطْلُبْ لِي حَوْلَهَا بَعْرَ اَلظِّبَاءِ فَوَ اَللَّهِ مَا كَذَبْتُ وَ لاَ كُذِبْتُ قَطُّ وَ هِيَ مُصْفَرَّةٌ لَوْنُهَا لَوْنُ اَلزَّعْفَرَانِ». قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ: فَطَلَبْتُهَا فَوَجَدْتُهَا مُجْتَمِعَةً فَنَادَيْتُهُ: «يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، قَدْ أَصَبْتُهَا عَلَى اَلصِّفَةِ اَلَّتِي وَصَفْتَهَا لِي».
فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «صَدَقَ اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ»! ثُمَّ قَامَ يُهَرْوِلُ إِلَيْهَا فَحَمَلَهَا وَ شَمَّهَا وَ قَالَ: «هِيَ هِيَ بِعَيْنِهَا! أَ تَعْلَمُ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ مَا هَذِهِ اَلْأَبْعَارُ؟ هَذِهِ قَدْ شَمَّهَا عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ مَرَّ بِهَا وَ مَعَهُ اَلْحَوَارِيُّونَ فَرَأَى هَذِهِ اَلظِّبَاءَ مُجْتَمِعَةً فَأَقْبَلَتْ إِلَيْهِ اَلظِّبَاءُ وَ هِيَ تَبْكِي فَجَلَسَ عِيسَى عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ جَلَسَ اَلْحَوَارِيُّونَ فَبَكَى وَ بَكَى اَلْحَوَارِيُّونَ وَ هُمْ لاَ يَدْرُونَ لِمَ جَلَسَ وَ لِمَ بَكَى فَقَالُوا: «يَا رُوحَ اَللَّهِ وَ كَلِمَتَهُ، مَا يُبْكِيكَ»؟ قَالَ: «أَ تَعْلَمُونَ أَيُّ أَرْضٍ هَذِهِ»؟ قَالُوا: «لاَ».
قَالَ: «هَذِهِ أَرْضٌ يُقْتَلُ فِيهَا فَرْخُ اَلرَّسُولِ أَحْمَدَ وَ فَرْخُ اَلْحُرَّةِ اَلطَّاهِرَةِ اَلْبَتُولِ شَبِيهَةِ أُمِّي وَ يُلْحَدُ فِيهَا وَ هِيَ أَطْيَبُ مِنَ اَلْمِسْكِ وَ هِيَ طِينَةُ اَلْفَرْخِ اَلْمُسْتَشْهَدِ وَ هَكَذَا تَكُونُ طِينَةُ اَلْأَنْبِيَاءِ وَ أَوْلاَدِ اَلْأَنْبِيَاءِ فَهَذِهِ اَلظِّبَاءُ تُكَلِّمُنِي وَ تَقُولُ إِنَّهَا تَرْعَى فِي هَذِهِ اَلْأَرْضِ شَوْقاً إِلَى تُرْبَةِ اَلْفَرْخِ اَلْمُبَارَكِ وَ زَعَمَتْ أَنَّهَا آمِنَةٌ فِي هَذِهِ اَلْأَرْضِ». ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى هَذِهِ اَلصِّيرَانِ فَشَمَّهَا فَقَالَ: «هَذِهِ بَعْرُ اَلظِّبَاءِ عَلَى هَذِهِ اَلطِّيبِ لِمَكَانِ حَشِيشِهَا، اَللَّهُمَّ أَبْقِهَا أَبَداً حَتَّى يَشَمَّهَا أَبُوهُ فَتَكُونَ لَهُ عَزَاءً وَ سَلْوَةً».
قَالَ: «فَبَقِيَتْ إِلَى يَوْمِ اَلنَّاسِ هَذَا وَ قَدِ اِصْفَرَّتْ لِطُولِ زَمَنِهَا، هَذِهِ أَرْضُ كَرْبٍ وَ بَلاَءٍ»! وَ قَالَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ: «يَا رَبَّ عِيسَى اِبْنِ مَرْيَمَ، لاَ تُبَارِكْ فِي قَتَلَتِهِ وَ اَلْحَامِلِ عَلَيْهِ وَ اَلْمُعِينِ عَلَيْهِ وَ اَلْخَاذِلِ لَهُ»! ثُمَّ بَكَى بُكَاءً طَوِيلاً وَ بَكَيْنَا مَعَهُ حَتَّى سَقَطَ لِوَجْهِهِ وَ غُشِيَ عَلَيْهِ طَوِيلاً ثُمَّ أَفَاقَ فَأَخَذَ اَلْبَعْرَ فَصَرَّهَا فِي رِدَائِهِ وَ أَمَرَنِي أَنْ أَصُرَّهَا كَذَلِكَ.
ثُمَّ قَالَ: «يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ، إِذَا رَأَيْتَهَا تَنْفَجِرُ دَماً عَبِيطاً فَاعْلَمْ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ قَدْ قُتِلَ وَ دُفِنَ بِهَا». قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ: فَوَ اَللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَحْفَظُهَا أَكْثَرَ مِنْ حِفْظِي لِبَعْضِ مَا اِفْتَرَضَ اَللَّهُ عَلَيَّ وَ أَنَا لاَ أَحُلُّهَا مِنْ طَرَفِ كُمِّي، فَبَيْنَا أَنَا فِي اَلْبَيْتِ نَائِمٌ إِذِ اِنْتَبَهْتُ فَإِذَا هِيَ تَسِيلُ دَماً عَبِيطاً وَ كَانَ كُمِّي قَدِ اِمْتَلَأَتْ دَماً عَبِيطاً فَجَلَسْتُ وَ أَنَا أَبْكِي وَ قُلْتُ: «قُتِلَ وَ اَللَّهِ اَلْحُسَيْنُ! وَ اَللَّهِ مَا كَذَبَنِي عَلِيٌّ قَطُّ فِي حَدِيثٍ حَدَّثَنِي وَ لاَ أَخْبَرَنِي بِشَيْءٍ قَطُّ أَنَّهُ يَكُونُ إِلاَّ كَانَ كَذَلِكَ؛ لِأَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ كَانَ يُخْبِرُهُ بِأَشْيَاءَ لاَ يُخْبِرُ بِهَا غَيْرَهُ».
فَفَزِعْتُ وَ خَرَجْتُ وَ ذَلِكَ كَانَ عِنْدَ اَلْفَجْرِ فَرَأَيْتُ وَ اَللَّهِ اَلْمَدِينَةَ كَأَنَّهَا ضَبَابٌ لاَ يَسْتَبِينُ فِيهَا أَثَرُ عَيْنٍ ثُمَّ طَلَعَتِ اَلشَّمْسُ فَرَأَيْتُ كَأَنَّهَا كَاسِفَةٌ وَ رَأَيْتُ كَأَنَّ حِيطَانَ اَلْمَدِينَةِ عَلَيْهَا دَمٌ عَبِيطٌ فَجَلَسْتُ وَ أَنَا بَاكٍ وَ قُلْتُ: «قُتِلَ وَ اَللَّهِ اَلْحُسَيْنُ»! فَسَمِعْتُ صَوْتاً مِنْ نَاحِيَةِ اَلْبَيْتِ وَ هُوَ يَقُولُ:
«اِصْبِرُوا آلَ اَلرَّسُولِ / قُتِلَ اَلْفَرْخُ اَلنُّحُولُ
نَزَلَ اَلرُّوحُ اَلْأَمِينُ / بِبُكَاءٍ وَ عَوِيلٍ»
ثُمَّ بَكَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ وَ بَكَيْتُ وَ أَثْبَتُّ عِنْدِي تِلْكَ اَلسَّاعَةَ وَ كَانَ شَهْرُ اَلْمُحَرَّمِ وَ يَوْمَ عَاشُورَاءَ لِعَشْرٍ مَضَيْنَ مِنْهُ فَوَجَدْتُهُ يَوْمَ وَرَدَ عَلَيْنَا خَبَرُهُ وَ تَارِيخُهُ كَذَلِكَ فَحَدَّثْتُ بِهَذَا اَلْحَدِيثِ أُولَئِكَ اَلَّذِينَ كَانُوا مَعَهُ فَقَالُوا: «وَ اَللَّهِ لَقَدْ سَمِعْنَا مَا سَمِعْتَ وَ نَحْنُ فِي اَلْمَعْرَكَةِ لاَ نَدْرِي مَا هُوَ فَكُنَّا نَرَى أَنَّهُ اَلْخَضِرُ» صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ عَلَى اَلْحُسَيْنِ وَ لَعَنَ اَللَّهُ قَاتِلَهُ وَ اَلْمُشَيِّعَ عَلَيْهِ.
ترجمه
از ابنعباس روایت شده است که گفت: در مسیر حرکت امیرالمؤمنین علیهالسلام بهسوی صفین، همراه ایشان بودم. چون به نینوا – که همان ساحل فرات است – فرود آمدند، با بلندترین صدای خود فرمودند: «ای پسر عباس، آیا این جایگاه را میشناسی»؟ گفتم: «ای امیرالمؤمنین، آن را نمیشناسم». فرمودند: «اگر آن را چون من میشناختی، از آن نمیگذشتی تا آنکه همچون گریۀ من، گریه کنی»!
پس ایشان مدتی طولانی گریستند تا آنکه محاسنشان (از اشک) تَر شد و اشکها بر سینهشان جاری گشت، و ما نیز همراه ایشان گریستیم، درحالیکه ایشان میفرمودند: «آه، آه! مرا با آل ابوسفیان چه کار! مرا با آل حرب – آن حزب شیطان و اولیای کفر – چه کار! صبر پیشه کن ای اباعبدالله! چرا که پدرت نیز همانند آنچه از آنان میکشی، دیده است»!
سپس آبی طلبیدند و مانند وضوی نماز، وضو گرفتند و هرچه خدا خواست نماز گزارد. سپس سخنی مانند سخن اول خود را یادآور شدند، جز آنکه در پایان نمازشان، لحظهای چرت ایشان را فراگرفت، سپس بیدار شدند و فرمودند: «ای پسر عباس». گفتم: «من اینجام». فرمودند: «آیا تو را خبر ندهم از آنچه اندکی پیش در خوابم دیدم»؟ گفتم: «چشمانت آسوده باد و جز خیر ندیده باشی ای امیرالمؤمنین»!
فرمودند: «دیدم گویا مردانی سپیدپوش از آسمان فرود آمدند که پرچمهایی سپید همراه داشتند و شمشیرهای خود را که سپید و درخشان بود، حمایل کرده بودند و گِرد این زمین خطی کشیدند. سپس این درختان خرما را دیدم که شاخههای خود را به زمین کوبیدند، و از خون تازه و روان میلرزید. گویا حسین فرزندم، جگرگوشهام، پارۀ تنم و مغز استخوانم را دیدم که در آن غرق شده است و یاری میجوید، اما یاری نمیشود. گویا آن مردان سپیدپوش را دیدم که از آسمان فرود آمده، حسین را ندا میدهند و میگویند: «ای خاندان رسول، بردباری کنید! چرا که شما به دست بدترینِ مردمان کشته میشوید، و این بهشت است ای اباعبدالله که مشتاق توست»!
سپس به من تعزیت میگفتند: «ای ابالحسن، مژده باد که خداوند در روز قیامت – روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان میایستند – چشمت را به او روشن میسازد»! سپس اینگونه بیدار شدم. سوگند به آنکه جان علی در دست اوست، همانا آن راستگوی تصدیقشده، ابوالقاسم (حضرت محمد) صلیاللهعلیهوآله به من خبر دادند که من این (صحنه) را در خروجم بهسوی کسانی که بر ما ستم و سرکشی میکنند خواهم دید؛ و این، زمینِ اندوه و بلا (کربوبلا) است که در آن، حسین و هفده مرد که همگی از فرزندان من و فرزندان فاطمه علیهاالسلام هستند، دفن میشوند؛ و همانا این زمین در آسمانها شناخته شده است و همانگونه که از بقعۀ حرمَین (مکه و مدینه) و بقعۀ بیتالمقدس یاد میشود، از زمین کرب و بلا یاد میشود».
سپس به من فرمودند: «ای پسر عباس، در اطراف این زمین برای من پشکل آهوان را جستوجو کن؛ به خدا سوگند، نه من دروغ گفتهام و نه هرگز به من دروغ گفته شده است، و آنها زرد رنگند و رنگشان چون رنگ زعفران است». ابنعباس گفت: آنها را جستوجو کردم و جمعشده یافتم، پس ایشان را ندا دادم: «ای امیرالمؤمنین، آنها را با همان اوصافی که برایم وصف فرمودید، یافتم».
امام علی علیهالسلام فرمودند: «خدا و رسولش راست گفتند»! سپس برخاستند و بهسوی آن پشکلها شتافتند و هروله کردند. پس آنها را برداشته و بوییدند و فرمودند: «این همان است، عین همان است! ای پسر عباس، آیا میدانی این پشکلها چیست؟ اینها را عیسی بن مریم علیهالسلام بوییده است؛ و این بدان سبب بود که او با حواریون از اینجا گذشت و این آهوان را جمعشده دید. آهوان درحالیکه میگریستند بهسوی او آمدند، عیسی علیهالسلام نشست و حواریون نیز نشستند. عیسی گریست و حواریون نیز گریستند، درحالیکه نمیدانستند چرا او نشسته و چرا گریسته است. گفتند: «ای روح خدا و کلمۀ او، چه چیز تو را به گریه میآورد»؟ گفت: «آیا میدانید این چه زمینی است»؟ گفتند: «نه».
گفت: «این زمینی است که در آن، فرزند احمد و فرزند آن بانوی آزاده، پاکیزه و بتول (حضرت زهرا علیهاالسلام) – که شبیه مادر من است – کشته و به خاک سپرده میشود. این خاک، از مشک هم خوشبوتر است و خاکِ آن فرزند شهید خواهد بود و خاک پیامبران و فرزندان پیامبران چنین (خوشبو) است. پس این آهوان با من سخن میگویند که آنها در این زمین میچرند بهخاطر شوقی که به تربت آن فرزند مبارک دارند، و گمان دارند که در این زمین در امان هستند». سپس عیسی با دست خود به این پشکلها زد و آنها را بویید و گفت: «این پشکل آهوان است که بهخاطر گیاه این مکان، اینگونه خوشبو است. بار خدایا، آن را همواره باقی بدار تا پدرش آن را ببوید تا برای او مایۀ تسلیت و آرامش خاطر باشد».
امام علی علیهالسلام فرمودند: «پشکلها تا به امروز باقی ماندهاند و بهخاطر طولانیشدن زمان، زرد گشتهاند؛ این زمینِ اندوه و بلاست»! با بلندترین صدای خود فرمودند: «ای پروردگار عیسی بن مریم، برکت مده در قاتلان او، و آنکه بر او هجوم آورد، و آنکه (بر ضد او) یاری رساند، و آنکه او را خوار و بییاور گذاشت»! سپس گریهای طولانی سر دادند و ما نیز همراه ایشان گریستیم تا آنکه به رو درافتادند و مدتی طولانی مدهوش شدند. سپس به هوش آمدند و آن پشکلها را گرفتند و در ردای خود بستند و به من نیز فرمان دادند که آنها را همانگونه ببندم.
سپس فرمودند: «ای پسر عباس، هرگاه دیدی که از آنها خون تازه و روان فوران میکند، پس بدان که اباعبدالله کشته و در آنجا دفن شده است». ابنعباس گفت: به خدا سوگند، من از آنها بیش از برخی از آنچه خداوند بر من واجب کرده بود، مراقبت میکردم و آن را از گوشۀ آستینم جدا نمیکردم. در این میان که در خانه خوابیده بودم، ناگاه بیدار شدم و دیدم که از آن، خون تازه و روان جاری است و آستینم پر از خون تازه گشته است. پس درحالیکه میگریستم نشستم و گفتم: «به خدا سوگند، حسین کشته شد! به خدا سوگند، علی هرگز در سخنی که به من فرمود دروغ نگفت و هرگز مرا از چیزی خبر نداد که واقع میشود، مگر آنکه همانگونه شد؛ زیرا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ایشان را از چیزهایی خبر میدادند که دیگران را از آن خبر نمیدادند».
هراسان شدم و بیرون آمدم و آن هنگامِ سپیدهدم بود. به خدا سوگند، مدینه را دیدم که گویا مهآلود است بهطوری که هیچ اثری در آن آشکار نبود. سپس خورشید برآمد، آن را دیدم که گویا گرفته و تاریک است و دیوارهای مدینه را دیدم که بر آنها خون تازه و روان است. گریان نشستم و گفتم: «به خدا سوگند، حسین کشته شد»! صدایی از ناحیۀ خانه شنیدم که میگفت:
«بردباری کنید ای خاندان رسول / که جگرگوشۀ نحیف کشته شد
روحالامین (جبرئیل) فرود آمد / با گریه و نالۀ بلند»
سپس با بلندترین صدایش گریست و من نیز گریستم و آن ساعت را نزد خود ثبت کردم؛ و آن، ماه محرم و روز عاشورا دهم محرم بود. زمانی که خبر قطعی به ما رسید، دقیقاً همان تاریخ (ثبتشدۀ من) بود. این حدیث را برای آنان که همراه او بودند (کاروان اسرا) بازگو کردم، گفتند: «به خدا سوگند، ما نیز آنچه را تو شنیدی، شنیدیم درحالیکه در معرکه (میدان نبرد) بودیم و نمیدانستیم آن چیست، پس گمان میکردیم که او خضر است»؛ درودهای خدا بر علی و بر حسین باد، و خدا لعنت کند قاتل او، و همراهیکننده با قاتلانش را.
منبع
کمال الدین (دار الکتب الاسلامیة)، ج۲، باب۴۸، ص۵۳۲؛ امالی شیخ صدوق به ترجمۀ کمرهای (نشر کتابچی)، ص۵۹۷، مجلس۸۷، حدیث۵.
نظرات