عاقّ مادر و بخشیده شدن فرزند به خاطر امام حسین علیه السلام به نقل از طریق البکاء

متن کتاب

در خبر [آمده] است که: روزی جناب خاتم انبیاء صلی‌الله‌علیه‌وآله با بعضی از اصحاب به‌جانب قبرستان تشریف بردند از برای فاتحۀ اهل قبور. چون قدوم آن معدن معبود به قبرستان رسید، از دیدۀ بصیرت دید که میّتی را در قبر، ملائکۀ غلاظ و شداد او را عذاب می‌نمایند. آن رحمةللعالمین بی‌طاقت گردیده و بالای آن قبر تشریف بردند، در حالتی که اصحاب بر گرد آن جناب بودند. حضرت پای مبارک را بر قبر زد و فرمود: «يا عبد الله، قُمْ بإذن الله؛ [ای بندۀ خدا، به اذن خدا بلند شو]».

در حال، قبر شکافته و جوانی از میان قبر بیرون آمد با حال تباه و روی سیاه، زنجیر و غل آتشین در گردن، از فرق سر تا پا آتش گرفته و آه‌وناله می‌کند. حضرت را دل [بر او] بسوخت و فرمود: «ای جوان، اول بگو ببینم مگر تو از امت من نیستی»؟ عرض کرد: «یا رسول الله، خاک بر سر من، از امت شمایم»!

آن حضرت چون این [سخن را] شنید، اشک از چشمان مبارکش جاری گردید و فرمود که: «وای بر محمد که امت خود را به این حال ببیند»! و فرمود که: «ای جوان، جگر مرا کباب کردی! مگر تو در دار فانی نماز نمی‌کردی»؟ عرض کرد که: «فدای تو گردم، نماز پنج‌گانه را در مسجد به شما اقتدا می‌کردم».

حضرت فرمود: «مگر روزۀ ماه مبارک رمضان را نمی‌گرفتی»؟ عرض کرد که: «یا رسول الله، بدان که سه ماه روزه می‌گرفتم: رجب و شعبان و رمضان».

فرمود: «مگر زکات و خمس نمی‌دادی»؟ عرض کرد که: «یا رسول الله، مرا مال دنیا نبود که بدهم».

[حضرت] فرمود: «مگر در راه خدا جهاد نکردی»؟ عرض کرد: «در سه غزوه همراه شما بودم».

حضرت دیدند که این اعمال و این عذاب خیلی منافات دارد! حضرت سر به جیب تفکر فرو برد. جبرئیل نازل شد [و] عرض کرد که: «یا رسول الله، حق‌تعالی تو را سلام می‌رساند و می‌فرماید: این جوان عاقّ مادر است».

حضرت روی به اصحاب نمودند که: «بروید در مدینه گردش کنید و مادرش را بیاورید». اصحاب روی در مدینه نمودند [و پس از جستجو] مادرش را پیدا نمودند [و] آوردند در نزد آن بزرگوار.

[حضرت] نظر نمود، دید زنی با قد خمیده و عصایی در دست گرفته و می‌آید. آمد در پیش آن بزرگوار و سلام کرد. حضرت جواب دادند و حضرت فرمود: «ای زن، آیا این جوان را می‌شناسی»؟ عرض کرد: «بلی، فرزند من است». آن حضرت فرمود: «آیا او را به این عذاب می‌توانی دید؟ چگونه دلت تاب می‌آورد! اگر بی‌ادبی نسبت به تو به جا آورده، از گناه او درگذر، تا خداوند او را از عذاب نجات دهد».

آن پیره‌زن عرض کرد که: «یا رسول الله، از حضرت آفریدگار مسئلت کن که پروردگار عذاب او را زیادتر کند». حضرت در تعجب ماند و فرمود: «مگر این فرزند با تو چه کرده»؟

آن زن عرض کرد که: «[این پسر] روزی از بیرون، داخل خانه گردید. زنِ او پیش رفت و شکایت از من به یاد نمود و او تحقیق نکرده، آمد در نزد تنور و مرا در تنور افکند و همسایگان دویدند و مرا [از آتش تنور] خلاص نمودند و در آن حال یک پستان من بسوخت و پستان دیگر را به روی دست گرفتم و عرض کردم: بار پروردگارا، سزای این پسر هر چه هست بده. یا رسول الله، تا سه روز بیشتر زنده نبود و عمر او کوتاه شد و بمرد».

حضرت از شرم آن زن، سر به زیر انداخت و چون امت خود را به عذاب نمی‌توانست دید، سر بر آورد و فرمود که: «ای زن، تو راست می‌گویی [و] عمل این پسر نسبت به تو بسیار شدید است؛ اما دلم می‌خواهد که او را به من که پیغمبر هستم ببخشی». آن زن سر به آسمان بلند کرد و عرض کرد: «بار پروردگارا، عذاب او را زیاد کن». به‌نوعی عذاب بر او افزوده گردید، چنان‌چه پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله از سخت‌دلی آن زن متوحش گردید و روی به سلمان کرد و فرمود که: «برو نور دیده‌ام فاطمه را خبر کن، بگو پدرت می‌گوید که: هنگام شفاعت است؛ علی و حسنین علیهم‌السلام را برداشته نزد من بیایید».

سلمان آمد و پیغام رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را به جا آورد. عصمت کبری فاطمۀ زهرا علیهاالسلام برخاست و چادر بر سر کرده، امیرمؤمنان علیه‌السلام در جلو، آن مخدره دست حسن علیه‌السلام بر یک دست و دست حسین علیه‌السلام بر دست دیگر در نزد پدر بزرگوار آمد. حضرت آن واقعه را بیان فرمود و فرمودند که: «شما شفاعت کنید که من امت خود را به این عذاب نمی‌توانم دید».

جناب امیرمؤمنان علیه‌السلام و سرور متقیان در نزد آن زن رفت و فرمود که: «ای زن، تو را قسم می‌دهم به آن وقتی که در محراب عبادت، فرق مرا به ضرب شمشیر بشکافتند که از تقصیر فرزندت در گذر». آن زن سر به آسمان بلند کرد و عرض کرد که: «بار پروردگارا، عذاب این فرزند را زیاد کن». آن حضرت دل شکسته به کناری رفت.

برخاست عصمت کبری فاطمۀ زهرا علیهاالسلام [و] در نزد آن زن آمد و فرمود که: «ای زن، تو را قسم می‌دهم به آن وقتی که بعد از رحلت پدرم، در به پهلوی من زنند که فرزندم در رحم ساقط گردد که از گناه فرزندت درگذر [و] دل پدرم را مسوزان». آن زن سنگ‌دل سر به آسمان بلند کرد و عرض کرد که: «بار پروردگارا، تو را قسم می‌دهم به آن پهلوی شکستۀ فاطمه که عذاب این فرزند مرا زیاد کن». فاطمه علیه‌السلام [با] دل شکسته به گوشه‌ای قرار گرفت.

برخاست گوشوارۀ عرش الهی امام حسن مجتبی علیه‌السلام [و] در پیش آن زن رفت و فرمود که: «ای زن، تو را قسم می‌دهم به آن وقتی که اشقیای امت مرا زهر بخورانند [و] یک صد و هفتاد پارۀ جگرم از راه حلقوم به طشت می‌ریزد، از گناه فرزندت درگذر». باز آن سنگ‌دل سر را به‌جانب آسمان بلند کرد و عرض کرد که: «بار پروردگارا، بنده نوازا، تو را قسم می‌دهم به حق پارۀ جگر امام حسن که عذاب فرزند مرا زیاد کن». آن بزرگوار دل‌شکسته به کناری رفت.

برخاست گلگون‌کفن عرصۀ کربلا، آن گوشوارۀ عرش خدا، حسین مظلوم علیه‌السلام [و] در نزد آن زن آمد و آن حضرت در ظاهر [که] در آن وقت طفل بود، با دست‌های کوچک خود دامن آن زن را گرفت و فرمود: «ای زن، تو را قسم می‌دهم به آن وقتی که شمر پایِ باچکمه به روی سینۀ من غریب می‌نشیند و ارادۀ جداکردن سر مرا دارد که از گناه فرزندت درگذر». آن زن وقتی که خواست در حق فرزند خود نفرین کند، یک دفعه خود را در پای حسین انداخت و عرض کرد که: «یا حسین فرزندم را به تو بخشیدم».

حضرت [رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله] فرمود که: «ای زن، تو را چه شد که دلِ نور دیده‌ام فاطمه علیهاالسلام را خَستی [=آزردی] و دل جگربندم حسن علیه‌السلام را آزردی و تو را چه شد که دل پسر عمّم علی علیه‌السلام را خستی و حاجت نور دیده‌ام را بر نیاوردی و پسرت را به این طفل بخشیدی»؟

عرض کرد: «یا رسول الله، سر به آسمان بلند کردم که باز دربارۀ فرزند خود نفرین کنم که یک دفعه دیدم ملائکۀ آسمان‌ها همه با حرب‌های [حربه=آلت جنگی] آتشین رو به من می‌آیند و می‌گویند: ای زن، مبادا دل حسین را بشکنی که خداوند دل حسین علیه‌السلام را شکسته نمی‌تواند ببیند»!

منبع

طریق البکاء (نشر طوبای محبت)، مجلس۳.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *