محافظت شیری از بدن شهدا به نقل حزن المؤمنین نجفی کاظمی
متن کتاب
[مصنف اشعاری نقل میکند که انشاءالله حذف و با علامت «…» مشخص میشود] منقول است که: در آن روز [روز ورود کاروان اسرا به کربلا] مرد یهودی به خدمت بیمار کربلا رسید و عرض کرد که: من از صاحب این قبر حکایتی دارم: در این حوالی زراعتی داشتم، روز دهم محرم گذارم به این زمین افتاد… از آن گروه آب طلب فرمود، جوابش ندادند و بهیکبار بر او حمله نمودند… بعد از زمانی هوا تیرهوتار شد و بادهای مخالف وزید، من از خوف رفتم و به گوشهای پنهان شدم.
بعد از سه روز که آمدم از آن جماعت اثری ندیدم و در میان اجساد در تفحص آن یکهسوار بودم… ناگاه آواز مهیبی شنیدم، خود را به گوشهای کشیدم، دیدم شیر غرّایی و هژبر خروشانی میآید. پس نظر تندی به من کرد و بر سر همان نعش رفت و او را در بر کشید… بعد از زمانی که رفت، با سر به من اشاره نمود که پاسبانی این نعشها را بنما، من از این مشاهده مبهوت بودم تا آن که شب شد، دیدم هودجی از آسمان فرود آمد و چند مرد نورانی از آن برآمدند.
یکی از ایشان زیاده بیتابی مینمود. چون بر سر آن کشته رسید، او را در آغوش کشید و گفت: «يا ولدي1 و يا قرّة عيني أنا جدّك؛ [ای فرزندم و ای نور چشمم، من جدّت هستم]»… آن نعش بی سر از راه حلقوم بریده گفت: «السلام عليك يا جدّا؛ [سلام بر تو ای جدّ من]، معذورم دار؛ سری ندارم که نثارت کنم، دستی ندارم که بر گردنت در آورم»!
پس ناله و افغان دیگری شنیدم، اما کسی را نمیدیدم، یکی میگفت: «ای غریب مادر»!… آن مردم یهودی گوید که: من چندان گریستم که بیهوش شدم. چون به هوش آمدم کسی را ندیدم، حال که شما عزاداری میکنید، معلوم شد که منسوب به این کشته هستید.
جناب امام زینالعابدین گریست و فرمود: «ای مرد، بدان که آن کشته، پدر غریب من امام حسین بود که جدّش پیغمبر خداست و آن اشخاص که دیدی، همه پیغمبران بودند و آن نالۀ نهانی که شنیدی، مادرش فاطمه بود و آن شیر که تو دیدی، پدرش علی بن ابیطالب است که نام او در کتاب شما ایلیاست».
پس آن یهود بر دست آن اسیرِ قومِ جحود، مسلمان شد… خلاصه بعد از گریهوزاری بسیار، آل بیت رسول مختار متوجه مدینۀ سید ابرار گردیدند.
منبع
حزن المؤمنین نجفی کاظمی، ص۶۲۰.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
- در مصدر: «ولی» آمده. ↩︎
نظرات