جریان فرستاده پادشاه روم در مجلس یزید به نقل از مجمع البحرین حسینی

متن کتاب

روي في بعض الأخبار: أنّ نصرانيّاً أتى رسولاً من ملك الروم إلى يزيد – لعنه اللّٰه – و قد حضر في مجلسه الذي أتي إليه برأس الحسين، فلمّا [رأى النصراني] رأس الحسين عليه السلام [بكى] و صاح من قلبه المفجوع ثمّ قال: يا يزيد، اعلم أنّي دخلت المدينة تاجراً في أيّام حياة النبيّ صلى الله عليه و آله، و قد أردت أن آتيه بهديّة، فسألت من أصحابه: «أيّ شيء أحبّ إليه من الهدايا»؟ فقالوا: «الطيب أحبّ إليه». فحملتُ من المسك فأرتين و [قدراً] من العنبر الأشهب، و آتيته إليه، و هو يومئذٍ في بيت أُمّ سلمة.

فلمّا شاهدت جماله ازداد بعيني من مشاهدة لقائه نوراً، و زادني [منه] سرور، و قد تعلّق قلبي بمحبّته، فسلّمت عليه، و وضعت العطور بين يديه. فقال لي: «ما هذا»؟ فقلت: «هدية محقّرة أتيت بها إلى حضرتك». فقال لي: «ما اسمك»‌؟ قلت: «عبد الشمس». قال: «أنا أُسمّيك عبد الوهّاب، فإن قبلت منّي الإسلام قبلت منك الهديّة». فنظرت إليه فعلمت أنّه هو النبيّ الذي أخبرنا به عيسى عليه السلام، فأسلمت على يده في ساعتي، و رجعت إلى الروم و أنا أخفي ديني، و كم لي من السنين مسلم مع خمس بنين لي و أربع بنات و نحن نكون بينهم و أنا اليوم وزير ملك الروم، و ليس لأحد اطّلاع على أحوالنا.

[اعلم يا يزيد،] كنت يوماً في حضرته و هو في بيت أُمّ سلمة؛ رأيت هذا العزيز الذي أتاك رأسه، وضع بين يديك مهاناً قد دخل من باب الحجرة و النبيّ صلى الله عليه و آله فتح باعه، فتناوله و أقعده في حجره، و جعل يقبِّل شفتيه و ثناياه و هو يقول: «بَعُد عن رحمة اللّٰه من قتلك»!

و في يوم ثانٍ كنت في مسجد النبيّ صلى الله عليه و آله إذ أتاه هذا الشابّ مع أخيه الذي كان أكبر منه و قالا: «يا جدّاه، نحن تصارعنا و لم يغلب أحدنا صاحبه و إنّما نريد أن نعلم أيّنا أشدّ قوّة من الآخر»! فقال لهما النبيّ صلى الله عليه و آله: «يا مهجتاي، التصارع ما يليق بكما اذهبا فتكاتبا، فخطّ أيّكما يكون أحسن كذلك تكون قوّته».

و كتب كلّ واحد منهما خطّاً و أتيا النبيّ صلى الله عليه و آله فأعطيا بيد النبيّ صلى الله عليه و آله ليقضي بينهما. فتأمّل النبيّ صلى الله عليه و آله فقال: «يا مهجتاي، أنا نبيٌّ أُمّي لا أعرف الخطّ؛ اذهبا إلى أبيكما حتّى يخبركما خطّ أيّكما أحسن». و هما ذهبا و قام النبيّ صلى الله عليه و آله و أنا خرجت من المسجد.

و كان بيني و بين سلمان صداقة فسألته: «كيف حكم لهما و لم يقل أيّهما أحسن»‌؟ قال لي سلمان: «إنّ النبيّ صلى الله عليه و آله يحبّهما فتأمّل أنّه لو قال خطّ الحسن أحسن كان يغتمّ خاطر الحسين لهذا فوجّههما إلى أبيهما». فقلت له: «يا سلمان، بحقّ الصداقة و الأُخوّة و بحقّ دين الإسلام أنّك تحقّق لي أنّ أباهما كيف حكم لهما».

فتقبّل منّي سلمان و تفارقا، ثمّ في اليوم الثاني أتيت سلمان فقلت له: «يا سلمان، كيف صار الأمر الذي قلت لك عنه بالأمس»‌؟ قال: «يا أخي، هما ذهبا إلى عند أبيهما، فقال لهما مقالة جدّهما، و وجّههما إلى أُمّهما، فأتيا أُمّهما و عرضا عليها [ما كتبا في اللوح و قالا: «يا أمّاه] إنّ جدَّنا أمرنا أن نتكاتب فكلّ من كان خطّه أحسن تكون قوّته أكثر، فنحن تكاتبنا و أتينا به إليه فوجّهنا إلى أبينا فلمّا أتينا إلى أبينا ثبّتنا إلى عندكِ»‌.

فافتكرتْ فاطمة عليها السلام بأنّ جدّهما و أباهما ما أرادا أن يتألّم خاطرهما؛ أنا فماذا أصنع بهما؟ ثمّ قالت: «يا ولداي أنتما تعلمان أنّي لا أعلم الخطّ، لكن في قلادتي سبع لؤلؤات أنثرهما عليكما فأيّكما يلتقط أكثر كان خطّه أحسن فحينئذٍ تكون قوّته أشدّ». ثمّ نثرت اللؤلؤ على رؤوسهما، فالتقط الحسن عليه السلام منهما ثلاث [لؤلؤات و التقط] الحسين عليه السلام ثلاث [لؤلؤات] و بقيت الأُخرى، و الحسن و الحسين كلاهما تناوشا لرفعه، فأُمر جبرائيل من ربّ العزّة بنزوله إلى الأرض و أن يضرب بجناحه لتلك اللؤلؤة و يَقُدّها نصفين ليأخذ كلّ منهما نصف ذلك».

[فانظر يا يزيد، إنّ رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله و سلّم لم يدخل علی أحدهما ألم الترجيح في الكتابة و لم يرد كسر قلبهما و كذلك أمير المؤمنين عليه السّلام و فاطمة عليها السّلام و كذلك رب العزّة لم يرد كسر قلب أحدهما بل أمر من يقسم اللؤلؤة بينهما لجبر قلبهما و أنت هكذا تفعل بابن بنت رسول اللّه صلّی اللّه عليه و آله و سلّم! أف لك و لدينك يا يزيد!

ثمّ إنّ النصراني نهض إلي رأس الحسين عليه السّلام و احتضنه و جعل يقبّله و هو يبكي و يقول: «يا حسين، اشهد لي عند جدّك محمّد المصطفی و عند أبيك المرتضی و عند أمّك فاطمة الزهراء صلوات اللّه عليهم أجمعين»!]

ترجمه

در برخی اخبار آمده است: مسیحی‌ای به‌عنوان رسول از سوی پادشاه روم نزد یزید لعنه‌الله آمد و در مجلسی حضور داشت که سر مبارک امام حسین علیه‌السلام را به آنجا آورده بودند. هنگامی که آن مرد مسیحی سر امام حسین علیه‌السلام را دید، [گریست] و از روی دلِ داغ‌دیده فریاد برآورد و گفت: ای یزید، بدان که من در روزگار حیات پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به‌عنوان تاجر وارد مدینه شدم و خواستم هدیه‌ای برای او ببرم؛ پس از اصحابش پرسیدم: «چه چیزی نزد او از همۀ هدایا محبوب‌تر است»؟ گفتند: «عطر نزد او محبوب‌تر است». ازاین‌رو، دو نافۀ مشک و [مقداری] عنبرِ اشهب برداشتم و نزد آن حضرت بردم، و او در آن روز در خانهٔ امّ‌سلمه بود.

چون جمال او را دیدم، از مشاهده‌اش نور در چشمم افزون شد و سرور و شادی‌ام [نسبت به او] بیشتر گشت، و دلم به محبت او پیوند خورد. پس به او سلام کردم و عطرها را در برابرش نهادم. پرسید: «این چیست»؟ گفتم: «هدیه‌ای ناچیز است که به محضر شما آورده‌ام». فرمود: «نامت چیست»؟ گفتم: «عبدالشمس (بندۀ خورشید)». فرمود: «من تو را عبدالوهّاب می‌نامم. اگر اسلام را از من بپذیری، هدیه‌ات را می‌پذیرم». پس به او نگاه کردم و دانستم که او همان پیامبری است که عیسی علیه‌السلام ما را به ظهورش خبر داده بود، در همان ساعت به دست او مسلمان شدم و به سرزمین روم بازگشتم درحالی‌که دینم را پنهان می‌دارم. سال‌هاست که با پنج پسر و چهار دختر مسلمانم و در میان مردم روم زندگی می‌کنیم و امروز من وزیر پادشاه روم هستم و هیچ‌کس از احوال ما آگاهی ندارد.

[بدان ای یزید،] روزی در محضر آن حضرت بودم و او در خانهٔ امّ‌سلمه حضور داشت. دیدم همین عزیزی که سر مبارکش را آورده‌ای و در برابرت با خواری نهاده شده است، از درِ حجره وارد شد و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله آغوش گشود، او را در آغوش گرفت و در بغل نشاند و مدام لب‌ها و دندان‌های پیشین او را می‌بوسید و می‌فرمود: «از رحمت خدا دور باد کسی که تو را به قتل رساند»!

روز دوم در مسجد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بودم که این جوان به همراه برادر بزرگ‌ترش نزد آن حضرت آمدند و گفتند: «ای پدربزرگ، ما با یکدیگر کشتی گرفتیم و هیچ‌کدام بر دیگری پیروز نشدیم و می‌خواهیم بدانیم کدام‌یک از ما نیرومندتر است»! پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به آن دو فرمود: «ای جگرگوشه‌های من، کشتی‌گرفتن شایستهٔ شما نیست؛ بروید بنویسید، پس خطّ هر کدام از شما که نیکوتر بود، قدرت او نیز همان‌گونه خواهد بود».

هر یک از آن دو خطّی نوشتند و نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله آوردند و در دست آن حضرت گذاشتند تا میانجیگری کرده و داوری نماید. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در آن نگریست و فرمود: «ای جگرگوشه‌های من، من پیامبری امی‌ام و خط را نمی‌شناسم؛1 نزد پدرتان بروید تا به شما بگوید خطّ کدام‌یک نیکوتر است». آن دو رفتند و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برخاست و من از مسجد خارج شدم.

میان من و سلمان دوستی و رفاقتی بود، پس از او پرسیدم: «چگونه میان آن دو داوری کرد و نگفت کدام‌یک بهتر است»؟ سلمان به من گفت: «پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله آن دو را دوست دارد و فکر کرد که اگر بگوید خطّ حسن نیکوتر است، خاطر حسین آزرده می‌شود، ازاین‌رو آنان را به‌سوی پدرشان روانه ساخت». به او گفتم: «ای سلمان، به حقِ دوستی و برادری و به حقِ دین اسلام، حقیقت را برایم روشن کن که پدرشان چگونه میان آن دو داوری کرد».

سلمان پذیرفت و از هم جدا شدیم. سپس در روز دوم نزد سلمان آمدم و گفتم: «ای سلمان، ماجرایی که دیروز به تو گفتم به کجا انجامید»؟ گفت: «ای برادر، آن دو نزد پدرشان رفتند، و پدرشان سخن جدّشان را به آن دو گفت و آنان را به‌سوی مادرشان راهنمایی کرد. پس نزد مادرشان رفتند [و آنچه را در لوح نوشته بودند بر او عرضه کردند و گفتند: «ای مادر،] جدّ ما دستور داد که بنویسیم و هر کس خطش نیکوتر باشد قوّتش بیشتر است؛ پس ما نوشتیم و نزد او آوردیم، او ما را به‌سوی پدرمان فرستاد و چون نزد پدرمان رفتیم، ما را به‌سوی تو فرستاد».

فاطمه علیهاالسلام اندیشید که جدّشان و پدرشان نخواستند خاطرشان آزرده شود، پس من با این دو چه کنم؟ سپس فرمود: «ای دو فرزندم، شما می‌دانید که من خط نمی‌شناسم، اما در گردن‌بند من هفت مروارید است که آن‌ها را بر روی شما می‌پراکنم؛ پس هر کدام از شما که مروارید بیشتری بگیرد، خطش نیکوتر است و در نتیجه قوّتش بیشتر خواهد بود». سپس مرواریدها را بر سر آن‌ها پاشید. حسن علیه‌السلام سه [مروارید] گرفت و حسین علیه‌السلام نیز سه [مروارید گرفت] و یکی باقی ماند. حسن و حسین هر دو برای برداشتن آن دست دراز کردند؛ پس از سوی پروردگار عزّوجلّ به جبرئیل فرمان رسید که به زمین فرود آید و بال خود را بر آن مروارید بزند و آن را دو نیم کند تا هر یک از آن دو، نیمی از آن را بردارند».

[پس بنگر ای یزید، فرستادهٔ خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نخواست یکی از آنان با برتری در نوشتن آزرده شود و دلشان شکسته شود، و همچنین امیرالمؤمنین علیه‌السلام و فاطمه علیهاالسلام و نیز پروردگارِ عزّوجلّ نخواستند دل یکی از آن دو شکسته شود، بلکه فرمان دادند مروارید را میان آن دو قسمت کنند تا دل‌هایشان شاد گردد؛ اما تو با فرزندِ دخترِ فرستادهٔ خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم چنین می‌کنی! اف بر تو و بر دینت ای یزید!

سپس آن مرد مسیحی به‌سوی سر مبارک امام حسین علیه‌السلام برخاست، آن را در آغوش کشید و درحالی‌که می‌گریست، مدام آن را می‌بوسید و می‌گفت: «ای حسین، نزد جدّت محمد مصطفی، و نزد پدرت مرتضی، و نزد مادرت فاطمۀ زهرا – صلوات خدا بر آن‌ها باد – برای من شهادت بده»!]

منبع

مجمع البحرین حسینی رضوی حائری (مکتبة العلامة المجلسی)، ص۱۹۹، ح۱۶۸. آنچه بین دو قلّاب آمده از: المنتخب طریحی (چاپ اعلمی بیروت)، ص۶۳.

  1. اینکه در اینجا در مورد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و جلوتر در مورد حضرت زهرا علیهاالسلام بیان شده خواندن بلد نبودند، نباید درست باشد. ↩︎
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *