بازگشت امام جواد علیه السلام از خراسان به مدینه به نقل از طریق البکاء
متن کتاب
به سند صحیح مروی است که: حضرت امام رضا علیهالسلام از مدینه به شهر طوس تشریف میبردند، سفارش امام محمدتقی علیهالسلام را به مادرش زیاده از حد نمود و فرمود که: «نور چشم مرا هر شب بر سینۀ خود جای بده که طفل است و دشمن بسیار دارد». و مادرش به فرمودۀ حضرت عمل مینمود. تا اینکه شبی از شبها مادرش بیدار شد، دید نور دیدهاش در رختخواب نیست. مضطرب شده، هرچه گردش نمود، او را نیافت. تا صبح هرچه تفحص کرد اثری از او ندید. صبح اهل مدینه همه به تفحص برآمدند از او خبری نیافتند.
چون ظهر شد، دیدند از طرف خراسان گردوغباری پیدا شد، در میان گردوغبار حضرت امام محمدتقی علیهالسلام با گریبان دریده و عمامۀ ژولیده آمد و بر روی سجاده پدر نشست، در حالتی که اشک از چشمانش جاری و هر دم پدر را مخاطب کرده میگفت:
زین دار فنا چه رخت بستی/ بابا کمر مرا شکستی
گشتم به مصیبت جگر خون / بعد از تو به دهر چون کنم چون
بابا پسری که او یتیم است / بر گو چه کند که دل دونیم است «جوهری»
مادر پیش دوید [و عرض کرد] که: «ای نوردیده، کجا بودی که دل مرا به فراق خود سوزانیدی»! فرمود: «مادر، دست از دلم بردار [که] از راه دور آمدهام. خواهرم رقیه را حاضر کن». مادر او را حاضر کرد، حضرت [پارچۀ] سیاهی برداشت و بر سر خواهر انداخت. مادر گفت: «نوردیده، این چه عملی است؟ کسی که مسافر دارد فال بد نمیزند؛ آخر پدرت در غربت است»! فرمود: «مادر، تو هم برو [پارچۀ] سیاه بر سر کن [که] پدرم را زهر دادند و در غربت [او را] شهید کردند و من الحال از کفنودفن پدر غریبم میآیم»!
… [مصنّف چند بیت شعر نقل میکند] پس مادر بر سر خود زد [و] گفت: «بمیرم از غریبی رضا علیهالسلام که عزاداری نداشت»! امام محمدتقی علیهالسلام فرمود: «ای مادر، من و اباالصلت هروی بر سر جنازۀ پدرم نشسته بودیم [و] گریه میکردیم. [ناگاه] دیدم پردهای در میان زمین و آسمان کشیده شد و از پشت پرده صدای جدهام را شنیدم که بر پدر غریبم گریه میکرد و میگفت: غریبم رضا، شهیدم رضا، مظلومم رضا»!
پس خبر شهادت آن حضرت در شهر مدینه منتشر گردید و اهل مدینه در سرای آن حضرت جمع شده به عزاداری مشغول شدند.
منبع
طریق البکاء (نشر طوبای محبت)، مجلس۶۰.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات