اسرا در مدینه به نقل از تذکرة الشهداء

متن کتاب

[هنگامی که اسرا به شهر مدینه برگشتند] مرویست که زینب [بالای سر قبر حضرت زهرا علیهاالسلام آمد و] این‌قدر گریست که افتاد و بی‌هوش شد، و چون به هوش آمد گفت: «ای مادر، این‌قدر تازیانه بر پشتم زده‌اند که مجروح شده است».

پس در آن حال ام‌البنین آمد و دامن زینب را گرفت و گفت: «ای دختر امیرالمؤمنین، فرزندان من چه شدند»؟ گفت: «همه کشته شدند». گفت: «جان همه به فدای حسین باد، آیا حسین چه شد»؟ گفت: «او را با لب تشنه کشتند».

ام‌البنین دست‌ها بر سر زد و صدای واحسیناه بلند کرد. زینب فرمود: «ای ام‌البنین، از پسرت عباس یادگاری دارم». گفت: «کدام است»؟ که ناگاه زینب از زیر چادر خود سپر پرخون عباس را بیرون آورد. ام‌البنین چون آن سپر را بدید، آهی کشید و بی‌هوش بیفتاد.

پس زینب رو به قبر مادر کرد و گفت: «ای مادر، یک سوغاتی از کربلا برایت آورده‌ام». پس پیراهن سوراخ‌سوراخ امام حسین را بیرون آورد و چون نظر اهل مدینه به آن افتاد، صدای شیون و ناله از آن‌ها به آسمان رسید.

پس زینب فرمود: «ای اهل مدینه، در کربلا نبودید تا ببینید که چگونه برادرم را کشتند! این سوراخ‌ها که در این پیراهن می‌بینید، جای شمشیرها و نیزه‌های دشمنان است».

پس سکینه فرمود: «ای اهل مدینه، کاش در شام می‌بودید و می‌دیدید که چگونه زنان و دختران اهل شام سنگ بر ما می‌انداختند و چوب بر ما می‌زدند و کاش در مجلس یزید می‌بودید و مشاهده می‌کردید که چگونه یزید چوب بر لب و دندان پدرم می‌زد! ای اهل مدینه، پدرم در قتلگاه پیغامی به من گفته که به شماها برسانم».

گفتند: «آن چه پیغام بوده»؟ گفت: «به من از حنجر بریده گفت که: «به اهل مدینه بگو: شِیعَتِی، مَا إِنْ شَرِبْتُمْ مَاءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی إلخ؛ [ای شیعیان من، هرگاه آب گوارا خوردید، من را یاد کنید. تا انتهای شعر معروف]»».

منبع

کتاب تذکرة الشهداء، ج۲، ص۴۲۸.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *