-
گفتگوی امام سجاد علیه السلام و محمد بن حنفیه هنگام رسیدن کاروان به مدینه به نقل از مخزن البکاء
و اما کیفیت ملاقات محمد حنفیه در بعضی از کتب مقتل چنین مسطور است که: آن عالیجناب چون مطلع گردید به مراجعت اهلبیتِ دل کباب و نزول ایشان به قرب مدینۀ ختمیمآب فیالفور سوار شد و بهسرعت تمام از مدینه بیرون رفت. چون نظرش بر علمهای سیاه و خیمههای بیصاحب برادر مظلومش افتاد از اسب…
-
خبردادن بشیر به ورود اسرا به مدینه به نقل از بیاض روضه خوانی
[هنگام بازگشت اسرا به مدینه] چون بشیر داخل به شهر مدینه شد، صدا را به ناله بلند کرد و میگفت: «ای مردمِ مدینه، مگر خبر ندارید بیمار کربلا با اهلبیت بیکس، با زینب بیبرادر، با سکینۀ جگرسوخته، با عروسِ قاسمِ محنتکشیده، به حوالی شهر شما رسیدهاند»!
-
ورود اسرا به مدینه به نقل از روضة الشهدا
اما اهلبیت که به مدینه درآمدند، از گرد راه به روضۀ مصطفوی رسولالله [صلی الله علیه و آله] رفته، به آواز سوزناک از جگر چاکچاک نعره برکشیدند که: «وا جدّا، وا محمّدا، وا سیّدا، وا سنداه! یتیمان خاندان توییم، غریبان دودمان توییم، سوزان و گریان از غم فرزندان توییم و محنتکشیدگان بادیۀ هجران توییم، مظلومان…
-
پنج مرتبه خروش اهل مدینه به نقل از روضة الشهدا
در زهرة الریاض آورده که پنج نوبت در مدینۀ حضرت رسالت [صلی الله علیه و آله] جزع و فزعی افتاده که مردم گمان بردند که قیامت قایم شده:
-
اسرا در مدینه به نقل از تذکرة الشهداء
[هنگامی که اسرا به شهر مدینه برگشتند] مرویست که زینب [بالای سر قبر حضرت زهرا علیهاالسلام آمد و] اینقدر گریست که افتاد و بیهوش شد، و چون به هوش آمد گفت: «ای مادر، اینقدر تازیانه بر پشتم زدهاند که مجروح شده است».