دفن شهدا به نقل از اسرار الشهادة

متن کتاب

فاعلم إنّه ذكر بعض الثّقات أنّه روى السّيّد نعمة اللّه الجزائريّ في كتاب «مدينة العلم» عن رجاله، عن عبد اللّه الأسديّ‌، أنّه قال : و كان إلى جنب العلقميّ حيّ من بني أسد، فتمشّتْ نساء ذلك الحيّ إلى المعركة، فرأوا جثث أولاد الرّسول و أفلاذ حشاشة الزّهراء البتول، و أولاد عليّ أمير المؤمنين فحل الفحول، و جثث أولادهم في تلك الأصحار، و هاتيك القفار تشخّب الدّماء من جراحاتهم، كأنّهم قتلوا في تلك السّاعة، فتداخل النّساء من ذلك المقام العجب.

فابتدرن إلى حيّهنّ و قلن لأزواجهنّ ما شاهدنه، ثمّ قلن لهم: «بماذا تعتذرون من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و أمير المؤمنين، و فاطمة الزّهراء إذا وردتم عليهم حيث أنّكم لم تنصروا أولاده و لا دافعتم عنهم بضربة سيف، و لا بطعنة رمح و لا بحدقة سهم»؟ فقالوا لهنّ‌: «إنّا نخاف من بني أميّة، و قد لحقتهم الذّلّة و شملتهم النّدامة من حيث لا تنفعهم».

و بقين النّسوة يجلن حولهم و يقلن لهم: «إن فاتتكم نصرة تلك العصابة النّبويّة و الذّبّ عن هاتيك الشّنشنة العليّة العلويّة، فقوموا الآن إلى أجسادهم الزّكيّة، فواروها؛ فإنّ اللّعين ابن سعد قد وارى أجساد من أراد من موارته من قومه، فبادروا إلى مواراة أجساد آل رسول اللّه، و ارفعوا عنكم بذلك العار، فماذا تقولون إذا قالت العرب لكم: «إنّكم لن تنصروا ابن بنت نبيّكم مع قربه، و حلوله بناديكم»‌! فقوموا، و اغسلوا بعض الدّرن منكم». قالوا: «نفعل ذلك».

فأتوا إلى المعركة، و صارت همّتهم أوّلاً أن يواروا جثّة الحسين عليه السّلام، ثمّ الباقين، فجعلوا ينظرون الجثث في المعركة، فلم يعرفوا جثّة الحسين عليه السّلام من بين تلك الجثث؛ لأنّها بلا رؤوس، و قد غيّرتها الشّموس. فبينا هم كذلك و إذا بفارس أقبل إليهم حتّى إذا قاربهم، قال: «ما بالكم»‌؟ قالوا: «إنّا أتينا ليوارى جثّة الحسين عليه السّلام، و جثث ولده و أنصاره، و لم نعرف جثّة الحسين عليه السّلام». فلمّا سمع ذلك حنّ و أنّ‌، و جعل ينادي: «وا أبتاه، وا أبا عبد اللّه، ليتك حاضراً، و تراني أسيراً ذليلاً»! ثمّ قال لهم: «أنا أرشدكم».

فنزل عن جواده، و جعل يتخطّى القتلى، فوقع نظره على جسد الحسين عليه السّلام، فاحتضنه و هو يبكي، و يقول: «يا أبتاه، بقتلك قرّت عيون الشّامتين، يا أبتاه، بقتلك فرحت بني أميّة، يا أبتاه، بعدك طال حزننا، يا أبتاه، بعدك طال كربنا»!

ثمّ قال: أنّه مشى قريباً من محلّ جثّته، فأهال يسيراً من التّراب، فبان قبر محفور و لحد مشقوق، [حفره رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كما في رواية أمّ سلمة في رؤياً رأتها] فنزل الجثّة الشّريفة، و واراها في ذلك المرقد الشّريف، كما هو الآن.

قال: ثمّ أنّه عليه السّلام جعل يقول: هذا فلان و هذا فلان، و الأسديّون يوارونهم. فلمّا فرغ مشى إلى جثّة العبّاس بن أمير المؤمنين عليه السّلام، فانحنى عليها، و جعل ينتحب، و يقول: «يا عمّاه، ليتك تنظر حال الحرم و البنات، و هنّ تنادين: وا عطشاه، وا غربتاه»! ثمّ أمر بحفر لحده، و واراه هناك.

ثمّ عطف على جثث الأنصار، و حفر حفيرة واحدة، و واراهم فيها إلاّ حبيب بن مظاهر حيث أبى بعض بني عمّه ذلك، و دفنه ناحية عن الشّهداء.

قال: فلمّا فرغ الأسديّون من مواراتهم، قال لهم: «هلمّوا لتواري جثّة الحرّ الرّياحيّ‌». قال: فتمشّى و هم خلفه حتّى وقف عليه، فقال: «أمّا أنت فقد قبل اللّه توبتك و زاد في سعادتك ببذلك نفسك أمام ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله». قال: و أراد الأسديّون حمله إلى محلّ الشّهداء، فقال: «لا، بل في مكانه واروه».

قال: فلمّا فرغوا من مواراته ركب ذلك الفارس جواده، فتعلّق به الأسديّون، فقالوا له: «بحقّ من واريته بيدك من أنت»‌؟ فقال: «أنا حجّة اللّه عليكم، أنا عليّ بن الحسين عليه السّلام جئت لأواري جثّة أبي، و من معه من إخواني، و أعمامي، و أولاد عمومتي، و أنصارهم الّذين بذلوا مهجهم دونه، و الآن أنا راجع إلى سجن ابن زياد لعنه اللّه، و أمّا أنتم فهنيئاً لكم، لا تجزعوا إذ تضاموا فينا».

فودّعهم، و انصرف عنهم، و أمّا الأسديّون فإنّهم رجعوا مع نسائهم إلى حيّهم. انتهى ما نقل عن السّيّد الجزائريّ‌ .

ترجمه

بدان که بعض ثقات ذکر کرده است که سید نعمت‌الله جزایری روایت کرده است در کتاب «مدینة العلم» از رجال خود از عبدالله اسدی که گفت: در کنار نهر علقم قبیله‌ای از بنی‌اسد بودند، زنان آن قبیله به‌سوی معرکه آمدند دیدند جثه‌های اولاد رسول صلی الله علیه و آله و پارۀ جگر زهراء بتول علیهاالسلام و اولاد علی امیرالمؤمنین علیه‌السلام که شجاع شجاعان است و جثه‌های اولاد ایشان در آن صحرا و بیابان افتاده، خون از جراحات ایشان جاری می‌شود و سیلان می‌کند، گویا که ایشان را در آن ساعت کشته‌اند.

زنان آنان با تعجب تمام مبادرت و سرعت نمودند نزد قبیلۀ خودشان و به شوهرهای خودشان گفتند آنچه دیده بودند، بعد از آن به ایشان گفتند: «به چه‌چیز عذر خواهید آورد به رسول خدا و امیرالمؤمنین و فاطمۀ زهرا علیهم‌السلام زمانی که به ایشان وارد شدید مکانی که به اولاد ایشان یاری نکردید و در ایشان بلا را دفع ننمودید به شمشیر و نیزه و زدن و تیرانداختن»؟

پس شوهران به زنان گفتند که: «ما از بنی‌امیه1 می‌ترسیم و به تحقیق لاحق شد به ایشان ذلت و خواری و شامل گردیده به ایشان ندامت و پشیمانی از مکانی که نفع نداد به ایشان».

و زنان در اطراف ایشان می‌گردیدند و به ایشان می‌گفتند: «اگر فوت شد از شما حضرت و یاری‌کردن بر این عصابۀ نبویّه و دفع‌کردن از این طایفۀ علیّه علویه، پس الان برخیزید بروید نزد اجساد پاکیزۀ ایشان و ایشان را دفن کنید؛ زیراکه لعین ابن سعد دفن کرد اجساد کسانی را که دفن نمودن آن‌ها را اراده کرد از قوم خود. پس شما مبادرت و سرعت نمایید به دفن‌کردن اجساد آل رسول صلی الله علیه و آله و از خودتان این عار را بردارید، چه می‌گویید زمانی که عرب به شما گفتند که: «نصرت نکردید پسر دختر پیغمبر خودتان را با نزدیکی او و نازل‌شدن او به شهر شما»! پس برخیزید و از خودتان بعض چرک و درن را بشویید». گفتند: «این را می‌کنیم».

آمدند به معرکه و همّت خودشان را به این بستند که اول بدن امام حسین روحی له الفداء را دفن نمایند بعد از آن باقی بدن‌ها را. پس در معرکه به جثه‌ها نظر می‌نمودند، جثه و بدن امام حسین علیه‌السلام را از میان آن جثه‌ها نشناختند؛ زیراکه ایشان سر نداشتند و آفتاب ایشان را تغییر داده بود. پس در آن اثناء که ایشان متحیر بودند، ناگاه دیدند سواری به‌سوی ایشان می‌آید تا به ایشان نزدیک شد گفت: «خیال شما چه‌چیز است»؟ گفتند: «ما آمدیم که جثه و بدن امام حسین و بدن‌های اولاد و انصار او را دفن نماییم، لکن جثه امام حسین علیه‌السلام را نمی‌شناسیم».

وقتی که آن سوار این را شنید، ناله کرد و ندا کرد: «وا ابتاه، وا اباعبدالله، کاش تو حاضر بودی و مرا اسیر و ذلیل می‌دیدی»! بعد از آن به ایشان گفت: «من شما را ارشاد می‌کنم به بدن امام حسین علیه‌السلام». پس از اسب پیاده شد و کشتگان را می‌گردید، نظرش بر جسد امام حسین روحی له الفداء افتاد، او را به سینه چسبانید درحالی‌که می‌گریست و می‌گفت: «یا ابتاه، به کشته‌شدن تو چشم‌های شماتت‌کنندگان روشن گردید. یا ابتاه، به کشتن تو بنی‌امیه شاد شدند. یا ابتاه، بعد از تو طول کشید کرب و غم کیستی ما»!

راوی گوید: بعد از آن قدری از محل جثۀ او رفت و به دست خود قدری از خاک کنار انداخت، پس قبر حفرشده و لحد مشقوق پیده شده [که طبق روایت ام‌سلمه آن را پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله حفر کرده بود] و این جثۀ شریفه را به آن فرود آورد و دفن کرد و چنانچه الان هست.

راوی گوید: بعد از آن می‌گفت این بدن فلان و این جثۀ فلان است، و طایفۀ بنی‌اسد ایشان را دفن می‌کردند. وقتی که از ایشان فارغ شد، رفت به‌سوی جثۀ عباس بن امیرالمؤمنین علیهماالسلام، پس خم گردید بر آن و ناله می‌کرد و می‌گفت: «یا عماه، کاش تو نظر کنی به حال حرم و دختران، درحالی‌که ایشان ندا می‌کنند: واعطشاه، واغربتاه»! بعد از آن امر کرد لحدی کندند و او را در آنجا دفن کردند.

بعد از آن آمد نزد جثه‌های انصار یک گودالی کند و ایشان را در آن گودال دفن کرد، مگر حبیب بن مظاهر را که بعض پسران عمش منع کردند که او را در آن گودال دفن کند. او را در جانبی از سیدالشهداء علیه‌السلام دفن کرد.

راوی گوید: وقتی که قبیلۀ بنی‌اسد از دفن ایشان فارغ شدند، آن سوار به ایشان گفت: «بیایید تا جثۀ حرّ ریاحی را دفن کنیم». راوی گوید: پس آن سوار رفت و ایشان از عقب او می‌رفتند تا نزد بدن حرّ ایستاد و گفت: «اما تو، خدا توبۀ تو را قبول کرد و در سعادت تو زیاد کرد به‌جهت بذل‌کردن تو جان خود را در پیش فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله». راوی گوید: قبیلۀ بنی‌اسد خواستند که او را حمل کنند به محل شهدا، آن سوار گفت: «نه، همه در مکان خود او را دفن کنند».

راوی گوید: وقتی که فارغ شدند از دفن او، آن سوار اسب خود را سوار شد، قبیلۀ بنی‌اسد به او چسبیدند، به او گفتند: «تو را قسم می‌دهیم به حق کسی که او را به دست خود دفن کردی، تو کیستی»؟ گفت: «من حجت خدایم بر شما، من علی بن الحسین هستم. آمدم تا جثۀ پدر خود و کسانی که با او هستند از برادران و اعمام و اولاد اعمام خود، و انصار ایشان که جان خودشان را در پیش او بذل کردند، دفن نمایم و الان بر می‌گردم به زندان ابن زیاد لعنه الله. و اما شما جزع نکنید؛ زیراکه دربارۀ ما یاری کردید». پس ایشان را وداع کرد و از ایشان منصرف گردید.

و اما قبیلۀ بنی‌اسد، ایشان با زنان خود به قبیلۀ خود رجوع کردند. تمام شد آنچه از سید جزایری نقل شد.

منبع

کتاب اسرارالشهادة، ج۳، ص۲۲۵ – ۲۲۷. ترجمه از انوارالسعادة، ج۲، ص ۱۴۹۳ – ۱۴۹۵. آنچه بین دو قلّاب آمده از مقتل الحسین علیه‌السلام بحرالعلوم (دارالمرتضی)، ص۵۰۶ است.

این جریان با تفاوتی در معالی السبطین (منشورات الرضی)، ج۲، ص۶۵ به نقل از سید نعمت‌الله جزایری آمده، و این تفاوت نشان می‌دهد که منبع آن از کتاب اسرارالشهادة نبوده است.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

  1. در مصدر «بنی‌اسد» آمده. ↩︎
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *