مسمومیت امام حسن علیه السلام در شهر موصل به نقل روضة الشهدا
متن کتاب
… [امام حسن علیهالسلام] برادران را طلبید و گفت: «ای عزیزان، دو سال است تا من در این شهرم، یک روز تندرست نبودهام و حالا میخواهم که دوسه روزی به موصل روم و آبوهوا را تبدیل کنم، باشد که صحّتی روی نماید و چند وقتی دلم از کید اعدا باز رسته بیاساید».
پس با ابنعباس (رضی) و جمعی از خواصِّ خدم خود روی به موصل نهاد، اما چون اهل شام خبر وصول آن جناب به موصل شنیدند، اولیا مبتهج و نازان، و اعادی محزون و گدازان گشتند.
و در دمشق نابینایی بود بهغایت دشمنِ اهلبیت، چون شنید که امام حسن به موصل آمده، با خود گفت: «این دشمن و دشمنزادۀ من است و من جز به قتل وی راضی نیستم و کسی به من گمان فتنه نمیبرد. هیچ بِه از آن نیست که به موصل روم و با او طرح دوستی فِکَنَم و به وقت فرصت، کاری که مقدور من باشد بکنم».
پس سنان عصایی که داشت بفرمود تا به زهر آب دادند و برداشته روی به موصل نهاد و چون برسید، به مسجدی آمد که امام حسن آنجا نماز میگزارد و اظهار خلوص عقیدت کرده، هر روز آمدی و در عقب امام حسن نماز گزاردی و حدیث وی استماع نمودی و به هایهای بگریستی و پیوسته در این اندیشه بودی که آیا کی باشد که من این سنان را به عضوی از اعضای وی رسانیده باشم و آن زهر در بدن وی نفوذ کرده باشد و اگر هزار جان داشته باشد، یکی نبرد.
تا روزی امام نماز دیگر [=عصر] گزارده بود و از مسجد بیرون آمد و بر دکانی در مسجد نشسته، پای راست بر بالای پای چپ نهاد و با یاران به سخن مشغول شد. آن کور بیبصیرت از مسجد بیرون آمد، حسن را دعا میگفت و سر عصا بر زمین مینهاد، قضا را سر آن سنان بر پشت پای حسن رسید و کور دریافت که سر عصا بر پشت پای اوست، به قوّتی هرچند تمامتر آن سنان را به پای وی فروبرد! حسن آهی زد و بیفتاد، فیالحال پای مبارکش ورم کرد و خون از سر زخم روان شد.
عبدالله عباس و یاران، کور را بگرفتند تا برنجانند، امام علیهالسلام فرمود که: «دست از وی بدارید که همچنانچه به چشمِ ظاهر کور است، به دیدۀ باطن نیز نابیناست و روز قیامت نیز کور مبعوث خواهد شد». اما کور را بگذاشتند، بهشتاب رفتن گرفت و از چشم مردم غایب شد.
شاهزاده از دردِ پای آغاز فریاد کرد و گفت: «خواستم که دوسه روزی از محنت و بلا و مشقّت و عنا و کید اعدا و جورِ اهل جفا بِرَهم، خود هرجا که میروم محنت قرین است و رنج و بلا همنشین»! [مصنّف دو بیت شعر نقل میکند]
… پس جرّاح را آوردند، چون چشمش بر آن زخم افتاد گفت: «این آهن را به زهر آب دادهاند و صاحبش این زخم را بهقصد زده». سعد گفت: «یابن رسول الله، نگذاشتید تا ما آن کور را به سزا و جزا برسانیم»!
امام حسن فرمود که: «او خود به مکافات عمل خود خواهد یافت»: «وَ لَا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ؛ [نیرنگ بد تنها دامان صاحبانش را میگیرد]». [فاطر: ۴۳] [مصنّف یک بیت شعر نقل میکند]
… القصّه جرّاح مردی دانا بود، به معالجه مشغول گشت و آن زهرها را از عروقِ شاهزاده بکشید و یاران در طلب آن نابینا بودند و او جایی پنهان شده بود تا چهارده روز بگذشت و صبح پانزدهم بیرون آمده، به راه دمشق میرفت. قضا را، عبّاسِ علی در آن محل متوجّه خانۀ سعد موصلی بود، دید که آن کور همان عصا در دست گرفته میرود. چون چشم عباس بر وی افتاد، از خشم به لرزه درآمد و عصا را از دست وی بستد و بر سروروی وی میزد تا پارهپاره گشت. غلامان را فرمود تا سرش باز بریدند و آوازۀ قتل آن شقی در موصل افتاد. سعد با برادرزادۀ خود، مختار، بیامدند و مقداری هیمه[=هیزم] بیاوردند و آن کوردل را بسوختند و شاهزاده باز متوجۀ مدینه شد.
منبع
روضة الشهدا، ص۳۶۰. با شباهتهایی در: مقتل به شمارۀ ۴۹۲۰ در دانشگاه تهران (احتمالاً مقاتل الشهداء ابوالمفاخر رازی)، برگ ۱۰۷ سمت راست.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات