مسمومیت امام حسن علیه السلام توسط همسرشان به نقل از روضة الشهدا
متن کتاب
[مصنّف، «جعده» همسر امام حسن علیهالسلام را «اسما» ذکر میکند] … [اسما] به تدبیر قتل آن امیرِ کبیر مشغول گردید، اما هر چند میکوشید و حیله میاندیشید فرصت نمییافت و مجال نمیدید؛ زیراکه به جهت وی [امام حسن علیهالسلام] منظری ساخته بودند که شبوروز در آنجا بودی.
تا یکبار شب آدینۀ بیست و هشتم صفر، اسما قدری الماس [مراد نوعی زهر است] برگرفته روی بدان منظر نهاد و با خود گفت: «اگر کسی مرا بیند و پرسد گویم مرا بیش از این طاقتِ هجران حسن نمانده، به خدمت وی آمدم و اگر کسی نبیند، کار خود بسازم و بازگردم».
پس به بالای آن منظر برآمد و نگاه کرد دید که شاهزاده تکیه گرفته است، در خواب رفته و دختران و خواهرانش پیرامُن وی و کنیزان در پایان پای ایشان خفتهاند، و همه در خواب رفته. پس جعده آهستهآهسته بیامد و کوزۀ آب که بر سرِ بالینِ حسن بود برگرفت. دید که سر کوزه را بر رَکویی[=پارچه] بستهاند و مُهر کرده. آن الماس را بر آن رکو ریخت و به انگشت بمالید تا به رکو فروشد و مهر را هیچ خلل نرسید. آنگه از منظر فرود آمده، به منزل خود رفت و کسی او را ندید.
اما اندک زمانی را حسن از خواب درآمد و خواهر خود زینب را آواز داد و گفت: «یا اختاه، حالی جدّم مصطفی [صلی الله علیه و آله] و پدرم مرتضی، مادرم فاطمۀ زهرا را در خواب دیدم، قدری آب بیار تا وضو سازم»، و خود دست فراز کرد و آن کوزۀ آب که بر سر بالین وی بود برگرفت و نگاه کرد، به مهر وی بود. دمی آب درکشید و گفت: «آه، این چه آب بود که از حلقم تا نافم پارهپاره شد»!
پس فرستاد و امام حسین را بخواند و چون حسین بیامد، حسن بغل باز کرد و برادر را در کنار گرفت و گفت: «بدرود باش ای برادر که دیدار به قیامت افتاد! [مصنّف به زبان حال دو بیت شعر نقل میکند]
ای برادر، حالی جدّ و پدر و مادرم را در خواب دیدم که دست من گرفته بودند و در ریاض بهشت میگردانیدند و حورِ بیقصورِ وافرالنور به من مینمودند و جدّم میگفت: «ای فرزند، شاد باش که از دست دشمنان خلاص یافتی و از رنج اعادی بر کران شده، فردا شب نزدِ ما خواهی بود». بیدار شدم و از این کوزه آبی بیاشامیدم، از حلقِ من تا ناف بر هم برید»!
حسین کوزه برداشت و گفت: «تا من بچشم که چگونه آبی است». حسن کوزه از وی بستد و بر زمین زد تا بشکست و آبها بریخت و آن موضع که آب بدو رسیده بود به جوش آمده شاخشاخ بشکافت.
آنگاه شاهزاده را شکم مبارک درد گرفت و بر زمین میغلتیدند تا آفتاب برآمد، قی بر وی افتاد، تشتی در پیش وی نهادند و پارهپاره جگر، و به قولی صد و هفتاد پاره در طشت افتاد. [مصنّف چند بیت شعر از ابن حسام نقل میکند]
… اما چون آفتاب بلند شد، رنگ مبارک حسن سبز گشت. حسن پرسید که: «روی من به چه رنگ برآمده»؟ گفتند: «به سبزی میل کرده». حسن روی به حسین کرد و گفت: «ای برادر، حدیث معراج ظاهر شد»! حسین گفت: «آری» و دست در گردنِ برادر کرد و روی بر روی وی نهاد و هر دو برادر به گریه درآمدند و خروش حاضران برآمد. گفتند: «یابن رسول الله، ما را از حدیث معراج خبر ده».
حسن فرمود که: «جدّ ما صلی الله علیه [و آله] و سلّم، ما را خبر داد که: «شب معراج که مرا به روضات الجنات درآوردند و منازل و درجات هرکس را از اهل ایمان به من مینمودند، دو کوشک[=بنای مرتفع] دیدم پهلوی یکدیگر به یک اندازه و به یک قانون[=شکل]؛ یکی از زمرّد سبز که شعاع آن چشم خیره میکرد و دیگری از یاقوت سرخ که صفای آن چون شعاع آفتاب جهانتاب، لامع و ساطع مینمود.
من از رضوان پرسیدم که: «این کوشکها از آن کیست»؟ گفت: «یکی از آن حسن است و یکی از آن حسین». گفتم: «چرا هر دو به یک رنگ نیست»؟ رضوان خاموش شد»». حضرت فرمود که: «چرا جواب نمیگویی»؟ جبرئیل گفت: «یا رسول الله، شرم میدارد که بگوید قصر سبز از آن حسن است به سبب آنکه او را زهر دهند و در دم آخر رنگ رویش سبز گردد، و کوشک سرخ از آن حسین است که او را شهید کنند و روز آخر رخسارۀ او به خون سرخ شود».
حسن این بگفت و حسین را نیک در برگرفت و روی در روی هم میمالیدند و بوسه بر جبین یکدیگر میدادند و چنان به زاری میگریستند که هیچکس را طاقت مشاهدۀ آن نبود.
منبع
روضة الشهدا، ص۳۶۳. با شباهتهایی در: مقتل به شمارۀ ۴۹۲۰ در دانشگاه تهران (احتمالاً مقاتل الشهداء ابوالمفاخر رازی)، برگ ۱۱۸ سمت چپ.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات