کلاغ و پرندگان در روز عاشورا در کربلا به نقل از کنز الغرائب و روضة الشهدا
متن کتاب
از فضایل و برکات امیرالمؤمنین حسین علیه التحیة و الدعا دیگر آنک در روایت آوردهاند که در آن وقت که امیرالمؤمنین حسین را به درجۀ شهادت رسانیدند، در روی زمین هیچ حَجَری و مَدَری و گیاهی نماند، مگر که در زیر آن خون امیرالمؤمنین حسین یافتهاند و در هر چیزی که خون او رسیده بود، در وی شفایی حاصل میشد مر امراض و علل مؤمنان را و مر طایفهای را که استحقاق ایمان داشتند، چنانکه یهودی بود که دختری داشت جمیله، ولیکن هر دو چشم او نابینا شده بود و امراض و علل دیگر بر وی غالب شده بود.
و این پدر او بوستانی داشت، او را به دانجا [برد] تا به هوای آن بُوَد که علت از او زایل شود. و روزی چند بههم باشیدهاند و او را کاری افتاد که بهسوی شهر رفت و دختر را بدین بوستان بگذاشت و چون بامداد شد، این دختر از سر درختی آواز مرغی شنید که به لغتهای عجیب مینالید. چون بر سر آن شجر رسید که دختر در پایان او نشسته بود، از پر و بالهای آن مرغ قطرهقطره خون میچکید.
چون از آن خونها بدین دختر رسید، از جمیع علتها شفا یافت و چون از این حال آگاه شد، از آن خونها بر دیدههای خود بمالید تا از اول روشنتر و نیکوتر گشتند و جمال و کمال یافت و فربه شد و هیچ اثر علتی در وی نماید و از کار آن مرغ عجب میداشتند تا پدر او بیامد و او را در آن حال بدید نشناخت و بپرسید که: «مَن أَنتِ»؟ فَقَالَ: «أَنَا ابْنَتُكَ المَعْلُولُ المُبتَلَی»؛ [«تو کی هستی»؟ گفت: «من دختر معلول و بیمار تو هستم»]! و قصه با او بگفت که: «میبینی آن مرغی را که بر سر آن درخت نشسته است و قطرههای خون از وی میچکد، به برکت آن خون خدای تعالی جمیع امراض و علل را از من برداشته است».
پس عجب داشت و به نزد او رسید و گفت: «أَيَّهَا الطَّيْرُ المُبارَكُ، مَا حَالُكَ؛ [ای پرندۀ پر برکت، جریان تو چیست]»؟ پس آن مرغ به الهام ربّانی و سبب هدایت او به سخن آمد و گفت: «ما جمعی طیور از آشیانها برخاستیم، آن روز که امیرالمؤمنین حسین را شهید میکردند که تا به طلب دانها و غذا خود شویم که ما را از خوردن بازداشتند و فرمان خدای تعالی شد مر اهل آسمان و زمین را که به عزاء حسین حاضر گردند.
چون در آن موضع رسیدیم، او را کشته بودند و خون از وی روان شده، پس ما جمله بر او بگریستیم و من خود را فروافکندم و پروبال خود را در خونهای او بمالیدم و از آن روز باز این چشمۀ خون بر من پدید آمده است [بهعلت] اظهار تعزیت او را و در هر موضعی که از این خونها میرسد، انواع برکات پیدا میگردد».
پس چون یهود آن حالت بدید گفت: «اگر جدّ حسین پیغامبر خدای تعالی نبودی، این چنین برکات و کرامات بعد از وی پیدا نشدی و دختر من از قطرۀ خون او بینا نشدی» و در حال کلمۀ شهادت را بگفت و مسلمان شد.
منبع
نسخۀ خطی کنز الغرائب، کتابخانۀ فرانسه، برگ ۱۳۵، سمت راست.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نقل دیگر
همین روایت در روضة الشهدا به نقل از کنز الغرائب اینگونه آمده:
نورالائمّه آورده که [هنگام شهادت امام حسین علیهالسلام] در آن ساعت عرش عظیم بلرزید و کرسی وسیع از جای بجنبید، آسمان خود شفق در دامن ریخت، زمین غبار حیرت بر فرق روزگار بیخت، دریاها در جوش و ماهیان در خروش آمدند، مرغان فریاد و فغان در گرفتند. فیالحال کبوتری سفید از هوا درآمد و در خون حسین غلتیده، پروبال خود را سرخ ساخته، پرواز برگرفت و پرّانپرّان به مدینه رفته، گرداگرد روضۀ رسول صلی اللّه علیه [و آله] و سلّم میپرید و قطرهقطره خون از پروبال وی میچکید و اهل مدینه در آن صورت حیران بودند و در حلّ آن عقد، تأمّلات مینمودند تا بعد از چند روز خبر واقعۀ حسین رسید، دانستند که آن مرغ نامۀ حال شهید کربلا بر بال شکستۀ خود بسته، جهت اعلام به سر روضۀ سیّدالانام [صلی الله علیه و آله] آمده.
به نامهای که برد مرغ اگر نویسم حال **** ز سوز واقعۀ من بسوزدش پروبال
قصّۀ خونآلودگی مرغان در کربلا بسیار است، از جمله در کنزالغرایب آورده که یهودی دختری داشت جمیله، ناگاه مرضی بر وی طاری شده، هر دو چشمش نابینا شد و امراض و علل دیگر وی را فروگرفت، چنانچه دست و پایش از کار برفت.
پدرش را در خارج شهر بوستانی بود، وی را جهت تبدیل مکان و تغییر آبوهوا بدان موضع برد تا باشد که هوای آنجا بعضی از بیماریهای او را زایل گرداند. دختر در آن بوستان ساکن شد و پدرش دایم پیش وی میبود و او را به انواع سخنان تسلیه میفرمود.
روزی پدر به ضرورتی متوجه شهر شده، دختر را در آن باغ تنها بگذاشت و قضا را مهمّ پدر فیصلی نیافته، شب در شهر بماند و دختر در زیر درختی تنها شب گذرانید و علیالصباح از درختی دیگر آواز مرغی شنید که زار مینالید. دختر نیز از بیماری خود نالان بود، چون نالۀ مرغ استماع نمود بهجانب او میل کرده، دردی عجب در دل او پدید آمده خود را به هنجار آواز آن مرغ به پای درخت رسانید و با آنکه چشم نداشت، سر بالا کرد توجه به درخت نمود. قضا را قطرهای گرم در چشم وی چکید، فیالحال آن چشم روشن گردید، درنگریست مرغی دید که قطرات خون از بال او میچکید.
ناگاه قطرهای بر دست وی چکید گیرا شد. دست فرا پیش داشت تا قطرهای دیگر بر دستش چکید، در چشمی دیگر مالید آن نیز پرتو روشنی یافت. قطرۀ دیگر فراگرفت و در دستی دیگر مالید متحرک شد. قطرهای در پای مالید روان شد. دختر تندرست و روشنچشم برخاسته، گرد باغ میگشت و به هر طرف طوفی مینمود.
پدرش بازآمد، زنی دید که گرد باغ میگردد به خیالش نرسید که آن زن دختر او تواند بود، پرسید که: «ای زن، تو کیستی و در این پای درخت دختری داشتم نابینا و شل و اعرج، او کجا رفت»؟ دختر پیش پدر بازآمده گفت: «يَا أبَتاه، أنَا ابْنَتُك؛ ای پدر، منم آن دختر معلولِ مبتلای تو»!
پدر از شادی بیهوش شد و چون با خود آمد، کیفیت قصّه درخواست نمود، دختر تمام حکایت بازگفت و پدر را به زیر آن درخت آورد که مرغ بر آنجا بودی. یهودی نگاه کرد، مرغی دید با پروبال خونآلود، گفت: «أَيَّهَا الطَّيْرُ المُبارَكُ، مَا حَالُكَ؛ ای مرغ همایونبال و فرخندهفال، خجستهمال، این خون بر بال تو چراست و اثر صحّت در آن از کجاست»؟
مرغ به الهام الهی جهت آنکه سبب هدایت یهودی گردد، گویا شد و به زبان فصیح گفت: «ما جمعی طیور از آشیانها دیروز برخاستیم تا به طلب آبودانۀ خود رویم، هر مرغی به گوشهای بیرون رفتند و نیمروز بود که از غایت حرارت هوا اکثر ایشان بر درختی که در فلان بادیه بود جمع شده، هریک از آنچه خورده بودند خبر میدادند.
ناگاه ندایی رسید به ما بر حسب فهم ما که: «ای مرغان، حسین علی از تاب آفتاب کربلا بریان شده و شما پناه به سایه آوردهاید! اهل آسمان و زمین به ماتم و مصیبت مشغولاند و شما در غم آبودانه ماندهاید»! ما به الهام الهی بهجانب کربلا روان شدیم و چون رسیدیم، شاهزاده را شهید کرده بودند و هنوز خون از تن شریف وی میرفت تا جمله بر او بگریستیم و من خود را بر وی افکندم و پروبال خود در وی مالیدم. این آن خون است که از بال من میچکد و هرجا که قطرهای چکد، از او خیر و برکت میزاید».
یهودی که این سخن شنید گفت: «اگر جدّ حسین حقّ نبودی، این برکت در فرزندان او یافت نشدی و فرزند من از میمنت قطرات خون حسین صحّت نیافتی». پس با تمام اهلبیت خود به دایرۀ اسلام درآمد و چون سبب اسلام از او پرسیدندی، این حکایت غریب را به شرح و بسط بازمیگفت، و ز قدرت خدای چنینها عجیب نیست.
منبع
روضة الشهدا، ص۶۲۳.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات