مقتل امام حسین علیه السلام به نقل از تظلم الزهرا علیها السلام

16 دقیقه
,
متن کتاب

حكي بعض نقلة الأخبار: أنّه لمّا سقط الحسين عليه السلام عن سرجه عفيراً بدمه، رامقاً بطرفه إلی السماء، و أمّ جواده إلی خيامه، و سمعت زينب صهيله، خرجت لاستقباله؛ لأنّها كانت كلّما أقبل أخوها الحسين عليه السلام من الحرب تتلّقاه، تقع علی صدره و تقبّله و هو يقبّل رأسها. فلمّا رأت الفرس خالية من راكبها و عنانها يسحب علی وجه الأرض، خرّت مغشيّاً عليها.

فلمّا أفاقت من غشوتها، ركضت إلی نحو المعركة، تنظر يميناً و شمالاً، و هي تعثر بأذيالها، و تسقط علی وجهها من عظم دهشتها، فرأت أخاها الحسين عليه السلام ملقي علی وجهه في الأرض، و يقبض يميناً و شمالاً، و الدم يسيل من جراحاته، و كان فيه ثلاثمائة و ثمانين جرحاً ما بين ضربة و طعنة. فطرحت نفسها علی جسده الشريف، و جعل لسان حالها يقول: «أنت الحسين، أنت أخي، أنت ابن أمّي، أنت نور بصري، و أنت مهجة فؤادي، أنت حمانا، أنت رجانا، أنت ابن محمّد المصطفی، و أنت ابن عليّ المرتضی، أنت ابن فاطمة الزهراء»! كلّ هذا و هو لا يردّ عليها جواباً، و لا يسمع لها خطاباً؛ لأنّه كان مغشيّاً عليه من شدّة ما لاقاه من الجهد الجهيد، و العطش المبرح الشديد.

فلمّا ألحّت عليه بالخطاب، و كثر منها البكاء و الانتحاب، رمقها بإحدی عينيه، و أشار اليها بيديه، فغشي عند ذلك عليها، و كادت أن تدبّ المنية إليها، فلمّا أفاقت، قالت له: «أخي، بحقّ جدّي رسول الله إلّا كلّمتني، بحقّ أبي عليّ المرتضی إلّا ما خاطبتني، بحقّ أمّي فاطمة الزهراء إلّا ما أجبتني و جاوبتني، يا ضياء عيني كلّمني، يا شقّ روحي جاوبني، يا ثمرة فؤادي خاطبني».

فعندها جاوبها بصوت ضعيف: «أخيّة زينب، كسرت قلبي، و زدتيني كرباً علی كربي، فبالله إلّا ما سكنت و سكت». فصاحت: «واويلاه يا أخي و ابن أمّي، كيف أسكت و أنت بهذه الحالة تعالج سكرات الموت، روحي لروحك الفداء، و نفسي لنفسك الوقاء»!

فبينما هي تلك الحالة، و اذا بسوط يلتوي علی كتفها، و قائل يقول لها: «تنحّي عنه، و إلّا ألحقتك به». فالتفتت إليه فإذا هو شمر، فاعتنقت أخاها، و قالت: «و الله لا أتنحّي عنه، و إن ذبحته فاذبحني قبله» فجذبها عنه قهرا!، و ضربها ضربا! عنيفا!، و قال: «و الله إن تقدمت إليه ضربت عنقك بهذا السيف».

ثمّ إنّه دنا إليه، و كان قد اغمي عليه، فارتقی علی صدره المطهّر، ثمّ قلّبه علی وجهه المنوّر، فلمّا رأته يفعل بذلك، أقدمت إليه و جذبت السيف من يديه، و قالت: «يا عدوّ الله، ارفق به لقد كسرت صدره، و أثقلت ظهره، فبالله عليك إلّا ما أمهلته سويعة لأتزوّد منه، ويلك أما علمت أنّ هذا الصدر تربی علی صدر رسول الله صلی الله عليه و آله و سلّم و صدر فاطمة الزهراء، ويحك تجلس علی صدر حازم علوم الأوّلين و الآخرين، ويحك هذا ناغاه جبرئيل و هزّ مهده ميكائيل».

فعندها فتح الحسين عليه السلام عينيه، و قال لها: «يا أختاه، دعيني أنا أكلّمه: ماذا تريد يا عدوّ الله؟ لقد ارتقيت مرتقاً عظيماً، و ركبت أمراً جسيماً». فقال: «أريد التقرّب إلی يزيد بذبحك». فقال له الحسين عليه السلام: «إذا كان لابدّ من ذلك اسقني شربة من الماء، فقد نقضت كبدي من الظمأ». فقال الملعون: «الآن أسقيك ماء سيفي هذا».

فلمّا سمعت زينب كلامه، بصوت يقرح القلب قالت: «يا شمر، دعني أودّعه، يا شمر دعني أغمضه، يا شمر دعني أنادي البنيات يتزوّدن منه، يا شمر دعني آتيه بولده العليل يشتاق بلقائه». فغار عليها بالسيف، فوقعت علی وجهها بكلّ هذا، و لم يعبأ اللعين بكلامهما، و لا رقّ قلبه عليها، و جعل يهتبر نحره الشريف بقطع عنيف، و هو ينادي: «وا جدّاه، وا أباه، وا أمّاه، وا أخاه».

فأخذت الناس الزلازل، و أمطرت السماء دماً عبيطاً و تراباً أحمر، فتسابقوا علی نهب خيم النسوان، فأخرجن بالضرب و الهوان، و أضرمت في مضاربهنّ النيران، و خرجن حاسرات، و اجتمعن عند الجسد المرضوض بحوافر الخيول، المغسّل بالدماء، المكفّن بالرمول، إلّا عليّ بن الحسين عليهما السلام؛ فإنّه بقي مطروحاً بمضارب الخيام؛ لأنّه كان لا يستطيع القيام من شدّة الجوع و العطش و السقام، و كلّ منهم شاهر سيفه عليه، قابض علی كتفيه بكلتا يديه، هذا يقول: «ألحقوه بأبيه». و ذاك يقول: «دعوه لعمّاته يتسلّين  فيه». و منهم من يقول: «لا ندع من أهل هذا البيت صغيراً و لا كبيراً». و بعضهم يقول: «لا تعجلوا عليه حتّی نستشير بقتله الأمير».

كلّ هذا و هو مشغول بنفسه لا يدري ما يقولون. فلمّا أفاق نظر يميناً و شمالاً، فلم ير إلّا ناراً مشبوبة، و خياماً منهوبة، فنادي: «وا ويلتاه، أين عمّتي أمّ كلثوم، أين عمّتي زينب، أين أختي سكينة، أين أخي عليّ، أين الخيام، أين النسوان، أين أمّي شاه زنان، أين عمّي العبّاس، أين أهل الشدّة و البأساء»؟ ثمّ نهض ليقوم فلم يقدر، فمدّ طرفه إلی خيم الأعداء، فرأی عجاجة ثائرة، و خيولاً غائرة، و نساء مجتمعات، و أصواتاً عاليات، و شعوراً منشّرات، كلّ هذا و هو يظنّ أنّ أباه الحسين من جملة الأحياء، إلّا أنّه ذهب إلی الماء.

فبينما هو علی تلك الحال، إذ سمع صهيل فرس، يقرح القلوب، و يهيج الأحزان و الكروب، فقام متكّئاً علی عصاة كانت بيده، و هو يمسح الدموع بكفيه، فنظر إليه و إذا فرس أبيه الحسين عليه السلام يجول في الميدان، خالي السرج، و ملقي العنان. فصاح صيحة مهولة، و نادي: «يا للرجال، يا للأصحاب، يا للأحباب! خبّروني، أعلموني قتل أبي الحسين، قتل قرّة العين، قتل أسد الله الباسل، قتل كهف الأرامل، قتل بقيّة الخلفاء، قتل سيّد الأوصياء، قتل ابن فاطمة الزهراء! اوتمت الأطفال، اسبيت العيال، قتل الامام، نهبت الخيام! أين عليّ بن أبي طالب، أين فارس المشارق و المغارب»! فما زال يقول هذا، إلی أن سقط علی وجهه و غشي عليه، و ليس عنده أحد من عمّاته و أخواته،

فذهب مَن شهد الوقعة من نساء الأعراب و صحن: «يا أمّ كلثوم، يا زينب، يا سكينة، يا رقية، يا شاه زنان، يا أمّ السجّاد، أدركن زين العباد، أدركن بقيّة الأولاد، أدركن مهجة الفؤاد»! فابتدرت عمّته أمّ كلثوم، و تبعتها زينب، و أمّه شاه زنان، فرأينه مكبوباً علی وجهه، مغشيّاً عليه. فانكبّت عليه عمّته، و وضعت رأسه في حجرها، و نادت: «اجلس تفديك عمّاتك، اجلس تفديك أخواتك، اجلس يا بقيّة السلف، اجلس يا نعم الخلف، اجلس قتل أبوك، اجلس ذبح أخوك، يابن أخي أين عمّك العباّس، أين أخوك الصغير»! و هو لا يجيب نداها، و لا يسمع شكواها.

فعند ذلك انكبّت عليه عمته زينب، و مسحت التراب عن خديه، و نادت: «يا زين العباد، يا مهجة الفؤاد، هذه أمّك شاه زنان، و هذه عمّتك أمّ كلثوم، و أنا عمّتك زينب». قال: و كانت أمّه مغشيّاً عليها، لا تردّ جواباّ، و لا تسمع خطاباّ، فحملت زينب ابن أخيها، و رجعوا قاصدين سيّد الشهداء، و وقعوا علی جسده الشريف، يتمرّغون بدمه، و هم ينادون: «يا ذبيحاه، وا صريعاه، وا حسيناه»!

فبينما هم كذلك، و إذا بالمنادي ينادي: «هلمّوا إلی الرحيل، و اتركوا كثرة القال و القيل». و كانت فاطمة الصغيرة في ذلك الوقت محتضنة أباها، و هي تارة تقبّل كفيه، و أخری تشمّ قدميه، و تارة تضع راحتها علی صدره، و هي تقول: «يا أبتاه أيتمتني صغيرة، يا أبتاه ما أسرع ما رحلت عنّي، يا أبتاه من بعدك لا أستر فؤادي». ثمّ إنّ زجر بن قيس تقدّم إليهنّ، و هنّ بجسد الحسين عليه السلام محدقات، فصاح صيحة عظيمة، و جعل يضربهنّ بالسوط، فأركبهنّ علی أقتاب الجمال بغير وطأ، و سار بهم في أرذل الأحوال، فإنّا لله و إنّا إليه راجعون.

و في رواية اخري: فأتت اليه زوجته شاه زنان بنت كسری، و هي حافية القدمين، ناشرة الضفيرتين، لاطمة علی الخدّين، فوقفت عنده، و قالت: «السلام عليك يا أبا عبد الله الحسين، إلی من أودعتنيو إلی أيّ قوم أسلمتني؟ كنتَ ما ترضي لصوتي، و تغار عليّ من جهال ترضع، فانظر إليّ، الآن إليّ و أنّي واقفة بين الأعداء، لا إزارَ و لا خمار، و لا هيبة و لا وقار! يا أبا عبد الله من بعدك خان الوكيل، و غدر الكفيل».

ثمّ أقبل  بنو أميّة إلی النساء، و هنّ دائرات حول الحسين عليه السلام، فأتاهنّ السائق و معه النياق، فأوقفها عند النساء، فلمّا نظر السائق إليهنّ، و النور يشرق من وجوههن، بكی بكاء شديداً، و قال: «هلكنا و ربّ الكعبة، و هلكت بنو أميّة بفعلها مع هؤلاء القوم».

ترجمه

برخی از ناقلان اخبار نقل کرده‌اند: هنگامی که امام حسین علیه‌السلام از زین اسبش بر زمین افتاد، درحالی‌که در خون خود غلتیده و نگاهی به آسمان داشت، اسبش به‌سوی خیمه‌گاهش بازگشت و زینب شیهه آن را شنید و برای استقبالش بیرون آمد؛ زیرا هرگاه برادرش حسین علیه‌السلام از جنگ بازمی‌گشت، به استقبالش می‌رفت و او را می‌بوسید و او نیز سرش را می‌بوسید. وقتی اسب را بدون سوار دید و افسارش بر روی زمین کشیده می‌شد، بی‌هوش بر زمین افتاد.

هنگامی که به هوش آمد، به‌سوی میدان جنگ دوید و به راست و چپ نگاه می‌کرد درحالی‌که (پایش) در دامنش می‌لغزید و از شدت حیرت بر صورتش می‌افتاد. پس برادرش حسین علیه‌السلام را دید که بر صورت بر زمین افتاده و دست راست و چپ را به‌هم می‌فشرد و خون از زخم‌هایش جاری بود و در بدنش از ضربۀ شمشیر و نیزه سیصد و هشتاد زخم بود. پس خود را بر پیکر شریفش افکند و زبان حالش این‌گونه بود: «تو حسینی، تو برادر منی، تو پسر مادرمی، تو نور چشمانی، تو جان دلمی، تو پناه ما بودی، تو امید ما بودی، تو پسر محمد مصطفی و تو پسر علی مرتضایی، تو پسر فاطمه زهرایی»! همۀ این‌ها را می‌گفت، درحالی‌که پاسخی به او نمی‌داد و سخنش را نمی‌شنید؛ زیرا از شدت رنج و مشقت طاقت‌فرسا و تشنگی سخت، بی‌هوش بود.

وقتی حضرت زینب علیها‌السلام جملات زیادی به امام حسین علیه‌السلام گفت و گریه‌وناله‌اش زیاد شد، امام با یک چشمش به او نگریست و با دستانش به او اشاره کرد، در آن لحظه بی‌هوش شد و نزدیک بود مرگ به سراغش آید. وقتی به هوش آمد، به او گفت: «برادرم، به حق جدم رسول خدا با من سخن بگو. به حق پدرم علی مرتضی با من گفتگو کن. به حق مادرم فاطمه زهرا پاسخم بده و با من سخن بگو. ای نور چشمانم، با من سخن بگو. ای نیمۀ جانم، پاسخم بده. ای میوۀ دلم، با من سخن بگو».

در آن لحظه با صدایی ضعیف پاسخش داد: «خواهرم زینب، دلم را شکستی و بر اندوهم اندوه افزودی. به خدا قسمت می‌دهم که آرام بگیری و سکوت کنی» فریاد زد: «وای بر من ای برادر و ای پسر مادرم! چگونه سکوت کنم درحالی‌که تو در این حالت سکرات مرگ را تحمل می‌کنی؟ جانم به فدای جانت و وجودم سپر وجودت باد»!

در همین حال بود که ناگهان تازیانه‌ای بر شانه‌اش پیچید و کسی گفت: «از کنار او برو، وگرنه تو را به او ملحق می‌کنم». به‌سویش برگشت و دید شمر است. پس برادرش را در آغوش گرفت و گفت: «به خدا از کنار او نمی‌روم و اگر او را ذبح می‌کنی، پیش از او مرا ذبح کن». پس او را به‌زور از برادرش کشید و ضربتی سخت بر او زد و گفت: «به خدا قسم اگر به‌سویش روی، با این شمشیر گردنت را می‌زنم».

سپس به‌سوی حسین علیه‌السلام نزدیک شد – که بی‌هوش بود – و بر سینۀ پاکش نشست و سپس او را بر صورت نورانی‌اش برگرداند. وقتی زینب دید که او چنین می‌کند، به‌سویش آمد و شمشیر را از دستش کشید و گفت: «ای دشمن خدا، با او نرمی کن. سینه‌اش را شکستی و پشتش را سنگین کردی. به خدا قسمت می‌دهم که اندکی او را مهلت دهی تا من از او توشه برگیرم. وای بر تو! مگر نمی‌دانی که این سینه بر سینۀ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم و سینۀ فاطمۀ زهرا پرورش یافته است؟ وای بر تو! بر سینۀ کسی نشسته‌ای که حافظ علوم اولین و آخرین است. وای بر تو! این کسی است که جبرئیل با او نجوا می‌کرد و میکائیل گهواره‌اش را تکان می‌داد».

در آن لحظه امام حسین علیه‌السلام چشمانش را گشود و به او گفت: «ای خواهرم، مرا بگذار تا با او سخن بگویم: چه می‌خواهی ای دشمن خدا؟ بر جایگاهی بزرگ سوار شده‌ای و کاری سهمگین را مرتکب شده‌ای». گفت: «می‌خواهم با ذبح‌کردن تو به یزید تقرب جویم». امام حسین علیه‌السلام فرمود: «اگر ناگزیر از این کاری، جرعه‌ای آب به من بنوشان که تشنگی جگرم را پاره کرده است». آن ملعون گفت: «اکنون با این شمشیرم به تو آب می‌نوشانم».

وقتی زینب سخن او را شنید، با صدایی که قلب را می‌آزرد گفت: «ای شمر، مرا بگذار تا با او خداحافظی کنم. ای شمر، مرا بگذار تا چشمانش را ببندم. ای شمر، مرا بگذار تا دختران را صدا کنم تا از او توشه برگیرند. ای شمر، مرا بگذار تا فرزند بیمارش را نزدش آورم که مشتاق دیدار اوست». شمر شمشیر را بر حضرت زینب علیهاالسلام بلند کرد و با همۀ این سخنان بر صورت افتاد. آن ملعون به سخنان آن دو اهمیتی نداد و دلش نرم نشد و با ضربه‌ای شدید شروع به بریدن گلوی شریفش کرد، درحالی‌که حسین ندا می‌داد: «وای جدم، وای پدرم، وای مادرم، وای برادرم»!

مردم به لرزه افتادند و از آسمان خون تازه و خاک سرخ بارید. پس برای غارت خیمۀ زنان شتافتند و آنان را با ضرب‌وشتم و خواری بیرون آوردند و در خیمه‌گاهشان آتش افروختند و زنان با سرهای برهنه بیرون آمدند و نزد پیکری که زیر سم اسبان له شده و با خون شسته و با خاک کفن شده بود، جمع شدند؛ جز علی بن الحسین علیهماالسلام که در خیمه‌گاه رها شده بود؛ زیرا از شدت گرسنگی، تشنگی و بیماری نمی‌توانست برخیزد و هر یک از آنان شمشیرش را بر امام سجاد علیه‌السلام بلند کرده و با هر دو دست شانه‌های امام را گرفته بود. یکی می‌گفت: «او را به پدرش ملحق کنید» و دیگری می‌گفت: «او را برای عمه‌هایش رها کنید تا با او تسلّی یابند» و برخی می‌گفتند: «از این خاندان، کوچک و بزرگ را رها نمی‌کنیم» و بعضی می‌گفتند: «در کشتن او شتاب نکنید تا از امیر عمر سعد دربارۀ قتلش نظر بخواهیم».

همۀ این‌ها در حالی بود که او سرگرم خود بود و نمی‌دانست آنان چه می‌گویند. وقتی به هوش آمد، به راست و چپ نگریست و جز آتشی افروخته و خیمه‌هایی غارت‌شده ندید، پس ندا داد: «وای بر من! عمه‌ام امّ‌کلثوم کجاست؟ عمه‌ام زینب کجاست؟ خواهرم سکینه کجاست؟ برادرم علی کجاست؟ خیمه‌ها کجایند؟ زنان کجایند؟ مادرم شاه‌زنان کجاست؟ عمویم عباس کجاست؟ اهل سختی و شجاعت کجایند»؟ سپس خواست تا برخیزد، ولی نتوانست. پس نگاهش را به‌سوی خیمه‌های دشمنان انداخت و گردوغباری برخاسته و اسبانی (در خون) فرورفته و زنانی جمع شده و صداهای بلند و موی‌های پریشان دید. همۀ این‌ها در حالی بود که گمان می‌کرد پدرش حسین زنده است و فقط برای آب رفته است.

در همین حال بود که شیهۀ اسبی را شنید که دل‌ها را می‌آزرد و اندوه‌ها و مصیبت‌ها را برمی‌انگیخت. پس با عصایی که در دست داشت، تکیه داده برخاست و اشک‌ها را با کف دستش پاک می‌کرد. نگاه کرد و دید اسب پدرش امام حسین علیه‌السلام در میدان می‌گردد، با زینی خالی و افساری رها شده. پس فریادی هولناک سر داد و ندا کرد: «ای مردان! ای یاران! ای دوستان! مرا خبر دهید، مرا آگاه کنید، آیا پدرم حسین کشته شد؟ آیا نور چشمم کشته شد؟ آیا شیر دلاور خداوند کشته شد؟ آیا پناه بیوه‌زنان کشته شد؟ آیا بازماندۀ گذشتگان کشته شد؟ آیا سرور اوصیا کشته شد؟ آیا پسر فاطمۀ زهرا کشته شد؟ کودکان یتیم شدند، خانواده‌ها اسیر شدند، امام کشته شد، خیمه‌ها غارت شدند! علی بن ابی‌طالب کجاست؟ سوارکار مشرق‌ها و مغرب‌ها کجاست»؟ پیوسته این را می‌گفت تا آنکه بر صورتش افتاد و بی‌هوش شد و هیچ‌یک از عمه‌ها و خواهرانش نزد او نبودند.

پس زنانی از اعراب که شاهد واقعه بودند، رفتند و فریاد زدند: «ای ام‌کلثوم، ای زینب، ای سکینه، ای رقیه، ای شاه‌زنان، ای مادر سجاد! به فریاد زین‌العباد برسید، به فریاد بازماندۀ فرزندان برسید، به فریاد جان دل برسید»! عمه‌اش ام‌کلثوم پیش‌دستی کرد و زینب و مادرش شاه‌زنان به دنبالش آمدند. او را دیدند که بر صورت افتاده و بی‌هوش است. عمه‌اش بر او خم شد و سرش را در دامانش گذاشت و ندا داد: «بنشین، عمه‌هایت به فدایت. بنشین، خواهرانت به فدایت. بنشین ای بازمانده پیشینیان. بنشین ای بهترین جانشین. بنشین، پدرت کشته شد. بنشین، برادرت ذبح شد. ای برادرزاده، عمویت عباس کجاست؟ برادر کوچکت کجاست»؟ و او پاسخی به ندایش نمی‌داد و شکایتش را نمی‌شنید.

در آن لحظه عمه‌اش زینب بر او خم شد و خاک را از گونه‌هایش پاک کرد و ندا داد: «ای زین‌العباد، ای جان دل، این مادرت شاه‌زنان است و این عمه‌ات ام‌کلثوم است و من عمه‌ات زینب هستم». راوی گفت: و مادرش بی‌هوش بود و پاسخی نمی‌داد و سخنی نمی‌شنید. پس زینب برادرزاده‌اش را برداشت و بازگشتند درحالی‌که قصد سرور شهیدان را داشتند و بر پیکر شریفش افتادند و در خونش غلتیدند و ندا می‌دادند: «ای ذبح‌شده‌ام! ای کشته‌شده‌ام! ای حسینم»!

در همین حال بود که ناگهان ندادهنده‌ای فریاد زد: «برای کوچ‌کردن بشتابید و از زیاد سخن گفتن و گفتگو دست بردارید». و فاطمۀ کوچک در آن زمان پدرش را در آغوش گرفته بود و گاهی دست‌هایش را می‌بوسید و گاهی پاهایش را می‌بویید و گاهی کف دستش را بر سینه‌اش می‌گذاشت و می‌گفت: «ای پدر، مرا در کودکی یتیم کردی. ای پدر، چه زود از پیش من رفتی. ای پدر، پس از تو دلم را آرام نمی‌کنم». سپس زجر بن قیس به‌سوی آنان آمد درحالی‌که آنان گرد پیکر امام حسین علیه‌السلام حلقه زده بودند، پس فریادی بلندی سر داد و با تازیانه شروع به زدن آنان کرد و آنان را بدون پالان بر کوهان شتران سوار کرد و در خوارترین حالات به راه انداخت. إنّا لله و إنّا الیه راجعون.

و در روایت دیگری آمده است: همسرش شاه‌زنان دختر کسری نزد او آمد درحالی‌که پابرهنه و با گیسوان پریشان بود و بر گونه‌هایش می‌زد. نزدش ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای اباعبدالله الحسین. مرا به که سپردی و مرا به چه کسانی تسلیم کردی؟ تو راضی نبودی کسی صدایم را بشنود و از نادانانی که به من نگاه می‌کردند غیرت می‌ورزیدی، پس اکنون به من بنگر که در میان دشمنان ایستاده‌ام، نه اِزاری دارم و نه روسری، نه هیبتی و نه وقاری! ای اباعبدالله، پس از تو امین خیانت کرد و کفیل پیمان‌شکنی نمود».

سپس بنی‌امیه به‌سوی زنان آمدند درحالی‌که آنان گرد امام حسین علیه‌السلام حلقه زده بودند. شتربان با شتران نزد زنان آمد و ایستاد. وقتی شتربان به آنان نگاه کرد و نوری از چهره‌هایشان می‌تابید، به‌شدت گریست و گفت: «هلاک شدیم به پروردگار کعبه! و بنی‌امیه به سبب کردارشان با این قوم هلاک شدند»!

منبع

تظلم الزهرا علیهاالسلام، ص۲۶۴. بعضی از مطالب این مقتل که با شأن امامت تضاد دارد، مثل عدم علم امام سجاد علیه‌السلام به شهادت پدرشان، باید به معنای دیگری تأویل شود.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *