امتحان شدن حبیب به نقل از ثمرات الاعواد
متن کتاب
قال الراوي: و اعترضه [أي اعترض الحبيبَ] عليُّ الأكبر فقال: «يا عمّ حبيب، إنّ أهل الكوفة قد تألّبوا لقتال أبي الحسين و استلّوا سيوفهم عليه، و نحن أسرة قليلة لا تنهض بالدفاع عنه و لا عن سلامته، فلو إنّ أبي يسلم و نحن نُقْتَلُ، ما بالينا بالموت، فالله في هذه النسوة و الأطفال إذا جنّ عليهم الليل و هم من غير محام و لا كفيل و لا حمى ولا وليّ»!
فأطرق حبيب رأسه إلى الأرض هنيئة ثمّ رفع رأسه و قال: «ما الذي تريد يا بن سيّدنا»؟ قال: «أريد منك أن تشير على والدي بالرجوع إلى المدينة». فقال حبيب: «هيهات يابن سيّدنا، قد جرى في علم الله ما تحاذر، و لأجل أبيك طلّقنا حلائلنا و فارقنا أهالينا و أعرضنا عن زهرة دنيانا، أمّا عمّك حبيب فشيخ كبير قد أعرض عنه النعيم الفاني، أ فلا تحبّ أن يرحل إلى النعيم الباقي؟ و ما أشوقني أن أكون أوّل قتيل بين أيديكم و لا أسمع واعيتكم و لا أرى هاشمية تسبي»!
فقال عليّ بن الحسين: «أمّا أنت يا عم فقطب رحاها و ليث وغاها و أنا إنّما استعلمت خبرك بكلامي معك لأواجه به عمّتي زينب؛ فإنّها قالت لي: «يا بن أخي، إنّ أباك الحسين خطب أصحابه و أذن لهم بالتفرّق و الموت، يا بن أخي، مر و كربه مطعمه أفلا تتعرّض لعمّك حبيب و ترى ما عنده»»؟ و بقي حبيب على هذا الحال و كان حبيب بوّاباً على خيمة الحسين عليه السلام و حاملاً لوائه يوم عاشورا.
قال : و لمّا كان اليوم العاشر من المحرّم جلس حبيب بإزاء خيمة النساء واضعاً رأسه في حجره يبكي ثمّ رفع رأسه و قال : «آه آه لوجدك يا زينب، يوم تحملين على بعير ضالع يطاف بك البلدان و رأس أخيك الحسين أمامك، و كأنّي برأسي هذا معلّق بلبان الفرس تضربه بركبتيها»!
فضربت زینب رأسها بعمود الخيمة و قالت: «بهذا أخبرني البارحة، لوددت أن أكون عمهاء [عمهاء : من العمه]»!
ترجمه
راوی گفت: علیاکبر بر سر راه حبیب قرار گرفت و گفت: «ای عمو، ای حبیب، اهل کوفه برای جنگ با پدرم حسین گرد آمدهاند و شمشیرهایشان را علیه او کشیدهاند و ما خانوادهای اندک هستیم که نه توان دفاع از او داریم و نه توان حفظ سلامتش. پس اگر پدرم سالم بماند و ما کشته شویم، مرگ برایمان اهمیتی ندارد. اما خدا را در این زنان و کودکان بنگر که وقتی شب بر آنان سایه افکند و آنان بیپناه و بیکفیل و بیحامی و بیسرپرست باشند»!
حبیب لحظهای سر به زمین افکند، سپس سرش را بلند کرد و گفت: «چه میخواهی ای پسر سرورمان»؟ گفت: «از تو میخواهم که پدرم را به بازگشت به مدینه راهنمایی کنی». حبیب گفت: «هرگز ای پسر سرورمان، آنچه از آن میترسی، در علم خداوند جاری شده است. ما بهخاطر پدرت همسرانمان را طلاق دادیم و از خانوادههایمان جدا شدیم و از زیور دنیایمان روی گرداندیم (و ترسی از مرگ و جنگ نداریم). اما عمویت حبیب، پیرمردی است که از نعمت فانی روی گردانده است، آیا دوست نداری که بهسوی نعمت پایدار کوچ کند؟ چه مشتاقم که نخستین کشته در میان شما باشم و ندای «واویلا»ی شما را نشنوم و هاشمیای را به اسیری نگیرند»!
علیاکبر گفت: «اما ای عمو، تو محور آسیاب میدان و شیر جنگ هستی. سخنم با تو، تنها برای آگاهی از نظر تو بود تا به عمهام زینب بگویم؛ زیرا او به من گفت: «ای برادرزاده، پدرت حسین با یارانش سخن گفت و به آنان اجازۀ پراکندگی و مرگ (و شهادت) داد. ای برادرزاده، برو و حال آنها را امتحان کن. آیا به سراغ عمویت حبیب نمیروی و نمیبینی که نظر او چیست»»؟ و حبیب بر این حال باقی ماند و او دربان خیمۀ امام حسین علیهالسلام و حامل پرچمش در روز عاشورا بود.
راوی گفت: هنگامی که روز دهم محرم فرا رسید، حبیب روبهروی خیمۀ زنان نشست و سرش را در دامانش گذاشته بود و گریه میکرد. سپس سرش را بلند کرد و گفت: «آه آه از اندوهت ای زینب، روزی که بر شتری لاغر سوار شوی و تو را در شهرها بگردانند و سر برادرت حسین پیش روی تو باشد. گویی سر خودم را میبینم که به پیشانی اسب آویختهاند و با زانوهایش بر آن میکوبد»!
زینب سرش را به ستون خیمه کوبید و گفت: «دیشب نیز همین را به من خبر داد. ایکاش کور بودم (تا این صحنهها را نمیدیدم)»!
منبع
ثمرات الاعواد، ج۱، ص۲۱۱. گفتگوی روز دهم محرم در این منبع هم آمده: زینب الکبری علیهاالسلام نقدی (چاپ اعلمی)، ص۱۲۰.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات