مبارزه و شهادت وهب بن عبدالله کلبی به نقل از روضة الشهدا

متن کتاب

بعد از واقعۀ بریر، مبارزت وهب بن عبدالله الکلبی است. او جوانی بود زیباروی… نوداماد بود و هفده روز از دامادی او گذشته و هنوز بساط عشرت و کامرانی در نپیوسته.

مادری داشت که او را «قمر» می‏گفتند. پیش وی آمد و گفت: «ای فرزند دلبند… مرا با تو محبتی است که نتوانم یک ساعت بی تو نشینم… امّا تأمّل کن که جگرگوشۀ مصطفی در این دشت کربلا و صحرای پربلا به جفای جمع بی‏وفا درمانده. می‏خواهم که امروز مرا از خون خود شربتی دهی، تا شیری که از پستان من خورده‏ای بر تو حلال گردد و تمنّای آن دارم که نقد جان بر طبق اخلاص نهاده، پیش امام حسین بری تا فردای قیامت از تو راضی باشم. جان مادر، برو و پیش آن سرور سر فدا کن و چون مردان راه خدا ترک هوس و هوا کن».

وهب گفت: «ای مادر مهربان، مرا با شاهزاده دو جهان به نیم‏جانی که دارم مضایقه‏ای نیست، اما دلم به‌جانب آن نوعروس نگران است که در این غربت با ما موافقت کرده و هنوز از نهال وصال ما بُرّی[=گندمی] نخورده، اگر اجازت بفرمایی بروم و ازو بِحِلی[=حلالیت] خواهم». مادر گفت: «برو، امّا زنان ناقص عقل‌اند، مبادا که به افسون و افسانه تو را فریبی دهد و تو به سخن وی از دولت سرمدی و سعادت جاویدی محروم گردی». وهب گفت: «ای مادر، خاطر مبارک جمع دار که ما کمر محبّت حسین بر میان جان به‌نوعی بسته‏ایم که به سر انگشت فریب، آن را نتوان گشود…».

 پس جوان نزد عروس آمد و گفت: «ای بانوی دمساز من، و ای مونس دلنواز من، بدان که امروز فرزند رسول خدا – صلوات اللّه و سلامه علیه – در این دشت کربلا گرفتار است و غریب و تنها مانده، دور از یار و دیار است. می‏خواهم که نقد جان نثار مقدمش گردانم و آیت سعادت از مصحف شهادت برخوانم تا فردا رضای خدا و شفاعت محمّد مصطفی – صلی اللّه علیه و آله – و خشنودی بتول عذرا و عنایت علیّ مرتضی، قرین حال و رفیق روزگار من گردد».

نوعروس آهی از دل پر امید کشیده، گفت: «ای یار غمگسار من، و ای انیس وفادار من، هزار جان من فدای بندگان امام حسین باد! کاشکی در شریعت، زنان را حرب‌کردن رخصت بودی، تا من نیز جان فدا کردمی، امّا یقین می‏دانم هرکه امروز جان برای امام حسین در بازد، فردای قیامت بُراق کرامت به عرصۀ بهشتِ پاکیزه‌سرشت تازد و در قصر فردوس برین با وصال حورالعین درسازد. بیا تا به نزدیک امام رویم و در حضرت او با من شرط کن که فردا بی من پای در بهشت ننهی، و این زن و شوهری آنجا از سرگیری و رفیق و یار الیف و غمگسار تو در ساحت دارالقرار من باشم». وهب گفت: «نیکو باشد».

پس هر دو به اتّفاق به خدمت امام علیه‌السلام آمدند و عروس به تضرّع و زاری و جزع و بی‏قراری گفت: «یابن رسول‌اللّه، شنوده‏ام که هر شهیدی که از مرکب بر زمین افتد، حوران فردوس از کنار خود سر او را بالین سازند و در قیامت نیز جفت و قرین و رفیق و هم‌نشین او باشند، و این جوان داعیۀ جان‌باختن دارد و من از او هیچ تمتّعی نیافته‏ام.

و دیگر آنکه اینجا غریب و بیچاره‏ام، مادر و پدری و خواهر و برادری و خویش و غمگساری و یار و مددکاری ندارم، حاجت من آن است که در عرصه‏گاه محشر مرا بازطلبد و بی من به بهشت نرود.

دیگر، منِ غربت‌زده را به شما سپارد تا شما مرا به دختران و خواهران خود سپارید و در حرم محترم اهل‌بیت یکی از کنیزان و خدمتکاران باشم؛ چه یقین می‏دانم که در سراپردۀ عصمت، دست نامحرم به دامن عفّت من نرسد». امام حسین علیه‌السلام بگریست و اصحاب از سخن آن نوعروس گریان گشتند.

جوان گفت: «یابن رسول‌اللّه، قبول کردم که در روز قیامت وی را باز طلبم و چون به دولت شفاعت جدّ بزرگوارت رخصت دخول بهشت یابم، بی وی قدم در آن منزل ننهم. و من او را به شما سپردم و شما به مخدّرات حجرات طهارت سپارید». این بگفت و رو به میدان نهاد، با… نیزۀ خطّی به دست راست گرفته و سپر مکّی به دوش چپ افکنده، رجزی آغاز کرد که اولش این است:

اميري حسينٌ و نعمَ الأميرُ **** له لَمْعةٌ كالسّراجِ المُنير

[حسین امیر من است و او بهترینِ امیران است **** برای او درخششی است، همچون چراغِ روشن]

این چه ذوقی است که جان می‏بخشد **** وَهبِ کلبی به سگ کوی حسین‏

دست او تیغ زند تا که کَنَد **** روی اشرار چو گیسوی حسین‏

اسب می‏راند تا به میان میدان رسید… تا بسیاری مبارزان را بر خاک تیره انداخت و از کشته‏ها در ساحت میدان، پشته‏ها ساخت. پس پیش مادر آمد و گفت: «یا امّاه، از من راضی شدی یا نه»؟ گفت: «آری، بسی مردانگی نمودی و رسم فرزانگی فزودی و عَلَم نصرت برافراختی، امّا آن می‏خواهم که تا جان در تن داری طریقۀ حرب فرونگذاری». پسر گفت: «ای مادر، فرمان‌بردارم، اما دلم به‌طرف آن نوعروس می‏کشد، اگر فرمایی بروم و وداعی به‌جای آرم و دیدار بازپسین یکدیگر را ببینیم». … مادر اجازت فرموده، جوان روی به خیمۀ نوعروس نهاد، آوازی شنید که او از سوز فراق ناله می‏کرد و از حرارت اشتیاق آه آتشین از جگر گرم برمی‏کشید و می‏گفت:

«نهاد بر دل من روزگار بار فراق **** که تیره باد چو شب، روز و روزگار فراق‏».

جوان را طاقت نماند، خود را از مرکب در انداخته به خیمه آمد، عروس را دید سر بر زانوی حسرت نهاده و قطرات عبرات از چشمۀ چشم گشاده، گفت: «ای دختر، در چه حالی و بدین زاری چرا می‏نالی»؟ جواب داد که: «ای آرام جان و ای انیس دل ناتوان،

جان غم فرسوده دارم، چون ننالم آه آه **** آه دردآلود دارم، چون نگریم زارزار».

جوان بنشست و سر او را در کنار گرفته، از هرجا سخنی در پیوست که ناگاه از میان میدان آواز آمد که: «هَلْ مِنْ مُبارِزٍ؛ هیچ‌کس هست که به مبارزت بیرون آید»؟ جوان چون آن آواز بشنید برخاست و گفت:

«رفتیم و وداع ما ز دل باید کرد **** وز آب دو دیده خاک گل باید کرد

گر بد دیدی همه نیکو باید گفت **** ور دردسری بود بِحِل باید کرد».

آنگاه بر مرکب سوار شده، عنان به‌جانب رزمگاه معطوف گردانید، عروس از عقب وی می‏نگریست و زارزار می‏گریست… .

امّا جوان چون شیر ژیان… به معرکۀ کارزار درآمد و به سنان نیزه، مبارزی را که در میدان بود از پشت مرکب در ربود، و او را حکیم بن طفیل گفتندی، سواری نامدار و مبارزی بااقتدار بود؛ وهب به یک حمله او را در ربوده، بر زمین افکند، چنانچه استخوان‌هایش در هم شکست. غریو از هر دو لشکر برآمد و برابر او دیگر هیچ مبارز نیامد.

وهب مرکب را نهیب داده، روی به قلب لشکر دشمن آورد و از چپ و راست می‏تاخت و مرد و مرکب را به نوک نیزه بر خاک معرکه می‏انداخت، تا نیزه آن سعادتمند پاره‌پاره شد، دست بزد و تیغ نیلوفرفام از نیام انتقام کشیده، دست و بازو بگشاد… لشکر مخالف، از جنگ او به تنگ آمدند، عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد تا گرد وی فرو گرفتند و ضرب و طعن به‌جانب وی روان کردند، یکی تیری بر مرکب وی زد. وهب پیاده بماند، و آخر دست و پای او نیز از کار برفت و بر زمین افتاد و سر شریفش ببریدند و در پیش لشکر امام حسین انداختند.

مادرش برجست و سر پسر برگرفته، روی به روی او می‏نهاد و می‏گفت: «أحْسَنْتَ؛ نیکو کردی ای جان مادر و ای حلال‏زادۀ مادر! اکنون رضای تمام من تو را حاصل شد، و به شهدای راه خدا واصل گشتی». پس آن سر را بیاورد و در کنار عروس نهاد، عروس میلی برداشت و بدان خون‏آلوده ساخته، در چشم کشید و آهی از میان جان برآورد و هجوم خیل اجل جان و جهان را بر سر آورد، و جان بر سر و دست، به‌سوی شوهر پیوست.

و روایتی ضعیف هست که آن ضعیفه روی به میدان نهاد و خود را در خون شوهر می‏گردانید و خاک و خون او را در روی می‏مالید، ناگاه شمر را نظر بر وی افتاد و غلامی را گفت تا عمودی بر سر وی زد و آن زن هلاک شد.

و نقلی دیگر آن است که مادرش سر پسر برداشت و به معرکه آمده بر سینۀ کُشندۀ پسر زد و او را بکشت، و چوب خیمه برداشت و سه کس را به قتل رسانید و امام حسین علیه‌السلام او را آواز داده بازگردانید و او اعتذار نموده، گفت: «ای فرزند رسول خدای، مرا معذور دار که در فراق داماد و عروس سوخته بودم».

نورالائمه آورده که پیرزن می‏گفت که: «واویلاه! روز جوانی کجا است تا من بازنمایم که انتقام پسر چون باید خواست»؟

منبع

این متن براساس دو چاپ نوشته شده؛ یعنی قسمتی از متن از یک چاپ و قسمت دیگر از چاپ دیگر است: روضة الشهدا (انتشارات علمی و فرهنگی)، ص۵۱۸؛ روضة الشهدا (چاپ دفتر نشر نوید اسلام)، ص۳۶۲.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *