گم شدن حضرت سکینه علیها السلام در مسیر اسارت به نقل از وسیلة الفردوس

متن کتاب

رُوي في بعض الكتب: أنّه لمّا ساروا بأهل البيت إلی الشام و كانتْ سكينة بنت الحسين عليه السلام ترقّ و تبكي؛ یعنی در بعضی کتب مصیبت روایت شده است: وقتی که آن بی‌شرمانِ کافر اهل‌بیت سیّد بشر را به‌طرف شامِ محنت‌انجام اسیر می‌بردند و در میان قافله جناب سکینه، دختر عزیزۀ جناب امام حسین علیه‌السلام را رقّت دست داده بود از فراق پدر بزرگوار خود، می‌گریست.

فالتفتَ إليها السائقُ و قال لها: «ما هذا البكاء يا بنت الخارجي! فقد آذيتني ببكائك»؛ پس ساربان بی‌ایمان ملتفت آن صغیره شده، به زبان بریدۀ خود گفت که: «این چه گریه است که می‌نمایی ای دختر خارجی! به تحقیق گریۀ تو مرا اذیت می‌دهد»!

فلمّا سمعتْ سكينة منه ذلك الكلام رقّ قلبُها و جعلتْ تضجّ و تبكي و تخاطب رأسَ أبيها و تقول: «يا أبتها، ما أكفاهم قتلُك و يسمّونك الخارجي»؛ چون جناب سکینه از ساربانِ پرکینه آن کلام جگرشکاف را شنید، دلش به درد آمد و رقّت تمام به آن صغیره روی داد. پس فریاد می‌کرد و می‌گریست و بر سر پدر بزرگوار خطاب می‌کرد و می‌گفت: «ای پدر جان، کشتن تو به این لعینان کفایت نکرد و حال تو را به اسم خارجی ندا می‌کنند»!

فغضب السائقُ من كلامها ضربها فسقطتْ من الراحلة علی وجه الأرض مغشيّاً عليها و تركوها علی تلك الحالة فمضوا؛ پس ساربان بی‌دین از کلام آن صغیرۀ حزین غضبانک گردید، او را بزد. پس آن صغیره از بالای شتر بر زمین افتاد و بیهوش گردید و او را بدان حالت گذاشته می‌رفتند.

فلمّا التفتتْ زينب بنت أمير المؤمنين يميناً و شمالاً و لم ترها و قالت: «أين سكينة»؟ فأخبرها السائق بالخبر؛ پس علیاجناب زینب، دختر امیر عرب به چپ و راست خود نگاه کرد، سکینه را در بالای ناقه ندید، فرمود: «پس سکینه در کجا مانده»؟ پس ساربان ملعون او را خبر داد که در فلان موضوع ماند.

فَلَمْ تملك نفسَها فوقعتْ من راحلتها فرجعتْ علی الأثر؛ پس علیاجناب زینب بر خود مالک نشده، پس خود را بی‌اختیار از شتر بر زمین انداخت. پس به اثر آن صغیرۀ زار برگردید و قدری راه رفته، فوجدتْ سكينة مغشيّاً عليها و رأسُها علی رُكْبة إمرأةٍ لابسة السواد؛ پس آن صغیره را در مکانی یافت که مدهوش افتاده و سرش در زانوی زنی بود که لباس سیاه پوشیده بود.

و قالتْ لزينب تلك المرأة: «أ هكذا تُحْفَظُ الأيتام و ما أوصاكِ أخوك في أهلِه»؛ پس آن زن به جناب زینب خواتون گفت: «آیا این‌چنین محافظت یتیمان می‌نمایند! آیا برادرت حسین بر تو وصیت نکرده است دربارۀ اهل‌بیت خود»!

فقالتْ لها زينب: «بالله أعزمُ عليكِ لتخبرني مَن أنتِ»؟ پس جناب زینب خواتون به آن ضعیفۀ دل‌خون گفت که: «تو را به خداوند سوگند می‌دهم بر اینکه خبر دهی مرا که کیستی تو»؟

فقالت: «أنا أمّك فاطمة»؛ پس فرمود که: «ای زینب، منم مادر تو فاطمۀ زهرا»!

ثمّ رأتْ علی مقنعة أمّها قطرات من الدم قالتْ لها: «ما هذه الدم»؛ پس جناب زینب خواتون دید در معجر مادرش فاطمه قطره‌های از خون مشاهده نمود، عرض کرد: «ای مادر، این چه خون است در معجر تو می‌بینم»؟

قالتْ لها: «مِن نحر ولدي الحسين عليه السلام»؛ فرمود: «ای زینب، این خون گلوی فرزند ارجمندم حسین است»!

قالتْ: «يا أمّاه، أ كنتَ معنا بالطفّ؛ ای مادر مظلومه، آیا در صحرای کربلا با ما بودی»؟

قالت: «كنتُ معكم من حين خروجكم من المدينة إلی هذه الموضع»؛ فرمود: «ای زینب، من با شما بودم از وقت بیرون آمدن شما از مدینه تا به این موضع همراه بوده‌ام».

بعد از ناله و افغان، سکینه را به اهل کاروان رسانیده، باز او را بر شتر عریان سوار نموده به راه افتادند.

منبع

کتاب وسیلة الفردوس (نسخۀ کتابخانۀ آیت‌الله مرعشی به شمارۀ ۸۲۸)، برگ ۳۷۳ سمت راست. به مضمون در معالی السبطین علیهماالسلام ذکر شد.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *