لحظه های آخر حضرت زهرا علیها السلام به نقل از روضة الشهدا

متن کتاب

[تا انتهای متن، مصنّف در جاهای مختلف جمله‌های ادبی و شعر نقل می‌کند که ان‌شاءالله حذف و با علامت «…» مشخص می‌شود.] آورده‌اند که چون دو ماه و نیم، و به قولی سه ماه و پنج روز، و به روایتی شش ماه از وفات سیّد کاینات – علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات – بگذشت… روزی مرتضی علی به حجره درآمد، فاطمه را دیدی که قدری آرد خمیر کرده بوده بود تا نان پزد، و مقداری گِل تر می‌ساخت تا سر فرزندان شوید، و ساز شستنِ جامۀ اولاد امجاد بزرگوار عالی‌مقدار خود می‌کرد.

علی (ع) از آن حال متعجب شده از روی تحیّر گفت: «ای مخدومۀ دو جهان و ای معصومه… در این مدت هرگز از تو مشاهده نکرده‌ام که در یک روز دو کار دنیا پیش گرفته باشی، امروز می‌بینم که به سه کار اشتغال می‌نمایی، در این چه حکمت است»؟

فاطمه که این سخن استماع نمود، قطراتِ عبرات از دیده ببارید و گفت: «ای تاج‌دار سورۀ «هَلْ أَتَی»… دولت وصال به سرآمد و نوبت فراق درآمد! روز مواصلت به آخر رسید، شب مهاجرت روی نمود…

ای علی، دوش پدرم را به خواب دیدم، بر بلندی ایستاده و هر طرف می‌نگرد، چنانچه گویی منتظر کسی است. فریاد بر کشیدم که: «یا ابتاه، تو کجایی که از فراق تو دلم سوخته و تنم گداخته شد»؟ گفت: «ای فاطمه، من اینجایم و انتظار می‌برم».

گفتم: «یا رسول الله، منتظر کی‌ای»؟ فرمود که: «منتظر تو ای فاطمه، زمان فراق از حد گذشت و مرا از شوق تو طاقت برسید، وقت است که قفسِ تن در هم شکنی و دل از علایق بدنی برکنی و خیمه از مضیق سُفلیٰ به فضای عالم عُلویٰ زنی و روی از زندان محنت‌آبادِ دنیا به بوستان عشرت‌فزای عقبیٰ آری. ای فاطمه، بیا که تا نمی‌آیی من نمی‌روم»!

گفتم: «ای پدر، من نیز آرزومند لقای توام و همواره تمنّای من آن بوده که به دولتِ دیدار تو برسم». حضرت مصطفی صلی الله علیه [و آله] و سلّم فرمود که: «پس بشتاب ای فاطمه، تا فردا شب نزد من باشی». من از خواب درآمدم و اشتیاق آن عالم بر من غلبه کرد. می‌دانم که در آخر این روز و یا در اول شب آینده رحلت خواهم کرد.

نان از برای آن می‌پزم که فردا که تو به مصیبتِ من مشغول باشی، فرزندان من گرسنه نمانند و جامۀ فرزندان به‌جهت آن می‌شویم که ندانم که بعد از من جامۀ فرزندان من که شوید و رضایِ دلِ یتیمان من که جوید. می‌خواهم که سر فرزندان شانه کنم که معلوم نیست که پس از من غبار از موی ایشان که بیفشاند».

… اما چون امیر از فاطمه سخن فراق شنید، آبِ حسرت از دیده فروریخت و گفت: «ای فاطمه، هنوز از داغ فراق پدرت بر نیاسوده‌ام و از جراحت رحلت آن حضرت نفرسوده‌ام، اینک نوبت مفارقت تو هم رسید و داغی دیگر بر بالای آن داغ نهاد»!

… فاطمه فرمود که: «ای علی، در آن مصیبت صبر کردی، در این تعزیت نیز شکیبایی پیش آور و زمانی غایب مشو که نفسم به شماره افتاده است و وعدۀ دیدار به دارالقرار»! این می‌گفت و جامۀ شاهزادگان تَر می‌کرد و در رخسارۀ مبارک ایشان نظر می‌فرمود و آهِ حسرت از دل برمی‌کشید و آب اندوه از دیده می‌بارید و می‌گفت: «کاشکی بدانستمی که بعد از من با شما چه خواهد رفت و سرانجام کار شما به کجا خواهد رسید»! حسین و حسن از سخنان مادر به گریه درآمدند.

فاطمه فرمود که: «جانان مادر، زمانی به گورستان بقیع روید و مادرِ خود را دعا کنید». ایشان برفتند و فاطمه بر بستر تکیه زد و علی علیه‌السلام را گفت: «بنشین که وقت وداع است». علی (ع) گفت: «آه وا حسرتا»!

… پس مرتضی علی بنشست و فاطمه، اسماء بنت عمیس را طلبید و گفت: «طعامی مهیّا ساز که فرزندان من چون بازآیند تناول نمایند، و چون به خانه درآیند ایشان را در فلان موضع بنشان و طعام پیش ایشان بَر تا بخورند و مگذار که پیش من آیند و مرا بدین حال مشاهده نمایند».

چون زمانی برآمد، شاهزادگان بیامدند. اسماء پیش ایشان بازآمد و در آن موضع که فاطمه فرموده بود ایشان را بنشانید و طعام حاضر کرد. شاهزادگان فرمودند که: «ای اسما، هرگز دیدی که ما بی مادر طعام خورده باشیم؟ این چه معنی دارد که ما را از هم جدا می‌سازی»؟

اسماء فرمود که: «مادر شما اندک ملالی دارد، شما طعام تناول کنید». گفتند: «ای اسماء، ما را بی مادر طعام گوارا نیست»، و برخاستند و به حجره درآمدند، وی را دیدند تکیه فرموده و امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر زیر سر وی نشسته. چون مادر ایشان را دید گفت: «ای علی، یک زمان ایشان را به سر روضۀ پدرم فرست تا با خدای راز گویند و نیاز عرضه دارند».

مرتضی علی فرمود که: «جانان پدر، لحظه‌ای به زیارت جدّ خویش روید که مادر شما رنجور است تا دمی بیاساید». ایشان بیرون رفتند.

پس فاطمه فرمود که: «ای علی، ساعتی قرار گیر و سرم بر کنار گیر که از عمرم چندانی نمانده».

… مرتضی علی فرمود که: «ای فاطمه، مرا قوّت شنیدن این مقال و طاقت دیدن این حال نیست»! فاطمه گفت: «یا علی، راهی پیش آمده که به‌ضرورت می‌باید رفت و غمی در دل جوش زده که به‌هرحال می‌باید گفت. دمی بنشین و سخن من گوش کن و شربتِ تلخ فراق را به ناکام نوش کن».

… علی بنشست و سرِ فاطمه بر کنار گرفت، فاطمه دیدۀ مبارک فراز [=بسته] کرد. ناگاه باران غم و سیلابِ دیدۀ پرنمِ امیر، قطره‌ها بر گلزارِ رخسارِ فاطمه باریدن آغاز کرد. فاطمه دیده باز کرد علی را گریان دید گفت: «ای علی، وقت وصیت است نه هنگام تعزیت».

علی گفت: «یا سیّدة النساء، چه وصیت داری»؟ فاطمه فرمود که: «ای علی، چهار وصیت دارم:

اول آنکه اگر از من به تو صورتی صادر شده که غبار ملالی بر خاطرِ زاهرِ تو نشسته باشد، آن را عفو فرمایی و مرا بِحِل [=حلال] کنی». علی گفت: «حاشا، در این مدت هرگز به قول و فعل از تو چیزی واقع نشده که موجب آزار دل من بوده باشد، تو همیشه دلدارِ من بوده‌ای، نه دل‌آزار من؛ و غمگسار من بوده‌ای، نه آفتِ روزگار من؛ و تو را وفادار یافته‌ام، نه جفاکار؛ و بر صفتِ گل دیده‌ام، نه بر شوکتِ خار. وصیت دیگر بفرمای».

گفت: «وصیت دوم آن است که فرزندان مرا عزیز داری و جانبِ جگرگوشگانِ مرا فرونگذاری، دستِ شفقت از سرِ ایشان برنگیری و عذرِ گستاخی که از ایشان صادر شود درپذیری.

سیّم مرا به شب دفن کن تا چنانچه در حال ممات هیچ بیگانه‌ای را نظر بر قد و بالای من نیفتاده، در حین حیات نیز چشمِ کسی بر جنازۀ من نیفتد. [مصنّف چون به خلفا اعتقاد داشته، علت اصلی دفن شبانۀ حضرت زهرا علیهاالسلام را بیان نکرده است]

چهارم آنکه پای از زیارتِ من بازنگیری که من با تو انسی و آرام داشته‌ام و مونسِ اوقاتِ صبح و شام من تو بوده‌ای، و حالا به ناکام از تو دور می‌مانم».

… حضرت مرتضی که این سخنان شنید، فریاد از نهادش برآمد و… آنگاه علی گفت: «ای فاطمه، قبول کردم که به وصیت‌های تو قیام نمایم، اما تو هم کرمی فرمای و وصایای من بشنو». فاطمه گفت: «چه وصیت است»؟

گفت: «اول آنکه اگر در خدمت تو تقصیری واقع شده باشد، عفو نمایی.

و دوم چون به روضۀ پدرت برسی، سلام منِ فراق‌دیدۀ هجران‌کشیده به وی رسانی.

سیّم از من با آن حضرت شکایتی نفرمایی». فاطمه فرمود که: «حقّاً که در مدت مواصلت از تو چیزی ندیده‌ام و سخنی نشنیده‌ام که موجب شکایت باشد، بلکه همه مردی و مروّت و جوانمردی و فتوّت و حُسنِ مقال و لطفِ فعال مشاهده کرده‌ام».

… ایشان در این سخن بودند که به یک ناگاه خروشِ «واویلاه» و نالۀ «وامصیبتاه» از در حجره برآمد. حسن و حسین می‌گفتند: «ای پدر، ای درِ مدینۀ علم رسول خدای، درِ حجره به روی ما بگشای. ای پدر بزرگوار، ما را به خانه درآر تا دیدارِ بازپسین مادر خود ببینیم و وداعی بکنیم».

علی خود برخاست و درِ خانه باز کرد و شاهزادگان را در بر گرفت و نوازشِ بسیار فرمود و گفت: «جانان پدر، شما چه دانستید که مادرِ شما دراین‌وقت از دنیا بخواهد رفت»؟

گفتند: «ای پدر مهربان، فرمودی که به روضۀ جدّ خود روید، همین‌که به نزدیک روضه رسیدیم، خروشی به گوش ما رسید و آوازی شنیدیم که: اینک ابراهیم خلیل می‌گوید: «یتیمان فاطمۀ زهرا آمدند». اینک اسماعیل ذبیح می‌گوید که: «شفیعان فردا آمدند». اینک محمد حبیب [صلی الله علیه و آله] می‌فرماید: «جگرگوشگان ما آمدند».

چون به روضه درآمدیم و سلام کردیم، از مرقد حضرت آواز آمد که: «ای فرزندان من و ای نور دیدگان من، باز گردید تا دیدارِ بازپسین والدۀ خود دریابید که ما به استقبال مادر شما آمده‌ایم و جمعی انبیا همراه‌اند». ما بازگشتیم و بیامدیم».

پس خود را در آن خانه افکندند که حضرت فاطمه تکیه داشت و در دست و پای وی افتادند و در زمین می‌غلتیدند و به زاریِ تمام می‌نالیدند و می‌گفتند: «ای مادر، چشمِ مبارک باز کن و با ما سخن آغاز کن. یتیمان خود را به یک نظر بنواز و از گفتارِ شکربار خود بهره‌ای حوالۀ ایشان ساز».

… چون آواز ایشان به گوش فاطمه رسید، دیده باز کرد و دست بگشاد و ایشان را در بر گرفت و گفت: «ای جانان مادر و ای مظلومان مادر، ندانم که بعد از من حال شما به کجا خواهد رسد و از دشمنان به شما چه جفاها خواهد رسد»!

پس دختران را طلبید و به برادران سپرد و همه را دیگرباره به مرتضی علی سفارش نمود.

و روایتی آن است که علی و حسن و حسین علیهم‌السلام را فرمود که: «شما بار دیگر به روضۀ پدرم روید». ایشان برفتند و فاطمه امّ‌سلمه را طلبید و گفت: «برای من آبی مهیّا ساز تا غسل کنم».

امّ‌سلمه گوید که: «آب ترتیب نمودم و فاطمه غسلی فرمود که هرگز ندیده‌ام که کسی بدان خوبی غسل کند. پس گفت: «جامه‌های پاکِ مرا بیاور» بیاوردم، در پوشید. آنگه فرمود که: «فراش مرا در میان خانه بِنَه»، آن‌چنان کردم». آن حضرت بیامد و بر آن فراش تکیه گرفت و بر پهلویِ راست خسبید، روی به قبله و دست مبارک در زیر رخسار راست نهاد.

پس اسماء بنت عمیس را طلبید و گفت: «ای اسماء، روزی جبرئیل علیه‌السلام نزد پدر من آمد – صلی الله علیه [و آله] و سلّم – در وقتی‌که مریض بود، قدری کافورِ بهشت به‌جهت حنوط وی بیاورد. پدرم آن را به سه بخش کرد: یک بخش خود برداشت و دو بخش به من داد و گفت: «یک قسم از آن توست و یکی از آن علی».

ای اسماء، آن کافور در فلان موضع نهاده است، آن را بردار، چهل مثقال است، بیست مثقال که بخش من است مرا بدان حنوط ساز و باقی که قسم علی است آن را مضبوط بسپار». اسماء به‌موجب فرمودۀ آن حضرت عمل نمود.

دیگرباره فاطمه فرمود که: «ای اسماء، بیرون رو و مرا تنها بگذار تا اندک زمانی با خدای خود راز گویم و امیدی که در دل دارم به حضرت قاضی‌الحاجات بازگویم».

اسماء بیرون آمد و ساعتی انتظار برد، آواز گریه فاطمۀ علیهاالسلام شنید، به خانه درآمد دید که فاطمه می‌گرید و با حق مناجاتی می‌کند. اسماء گوید: «گوش فرا داشتم می‌گفت: «خداوندا، به حرمت پدرم مصطفی و به شوقی که به دیدارِ من دارد و به دردِ دلِ علی مرتضی که در مفارقت من می‌نالد و می‌زارد، و به سوز دل حسن و حسین که در مصیبت من خواهند داشت، و به فزع دختران نارسیدۀ من که در ماتمِ من هیچ دقیقه‌ای باقی نخواهند گذاشت که بر گناهکاران امت پدرم رحمت کن و از سرِ گناه عاصیانِ بیچاره درگذر»».

در این محل گریه بر اسماء غلبه کرد، فاطمه باز نگریست اسماء را دید، گفت: «تو را نگفتم که مرا زمانی تنها بگذاری؟ برو و بر بیرون منتظر باش و بعد از یک ساعت مرا بخوان، اگر اجابت کردم فَبِها، و الّا بدان که من نزدِ پروردگار خود رفتم و به پدرِ بزرگوار خود ملحق گشتم».

پس اسماء از خانه بیرون آمده، زمانی انتظار برد، آنگاه آواز داد که: «یا قرّة عین الرسول»، هیچ جواب نیامد. دیگرباره گفت: «یا سیّدة النساء، یا ابنة المصطفی»، ندای اجابت نشنید. درآمد و جامه از روی مبارکش در کشید دید که حجرۀ عنا و کلبۀ فنا به حجلۀ بقا و روضۀ لقا انتقال کرده و وجه توجّه ازین مضیق با وحشت و کلال به نزهت آبادِ قرب و وصال آورده.

اسماء از پای درافتاد و روی بر کف پای مبارکش نهاد و می‌گفت: «ای بتول عذرا، چون به روضۀ پدرت رسی از من سلام و نیاز برسان». در این محل حسن و حسین از در آمدند و گفتند: «ای اسماء، مادر ما چُون [=چگونه] است»؟ اسماء را تحمل نماند، دست کرد مقنعه از سر کشید!

شاهزادگان بر صورت حال وقوف یافته، گریان‌گریان روی به مسجد نهادند و علی با اشراف صحابه آنجا بود، چون آواز گریۀ سبطین به گوش مرتضی رسید، دانست که بر فوت مادر می‌گریند، مرتضی بی‌هوش شد. صحابه حیران شده بیامدند و آب بر روی علی افشاندند تا به هوش آمد و پیش حسن و حسین باز آمدند که: «ای مخدوم زادگان، شما را چه می‌شود و چرا می‌گریید»؟ گفتند: «چگونه نگرییم و برای چه ننالیم، دراین‌وقت… زهرۀ زهرا… به خدمت حضرت سیّدالمرسلین [صلی الله علیه و آله] پیوست…».

اصحاب بزرگوار از صورت حال وقوف یافته، مراسم گریه و زاری به‌جای آوردند و مصیبت حضرت رسالت را صلی الله علیه [و آله] و سلّم تازه کردند.

منبع

روضة الشهدا، ص ۲۹۳ – ۳۰۲. با شباهت‌هایی در: مقتل به شمارۀ ۴۹۲۰ در دانشگاه تهران (احتمالاً مقاتل الشهداء ابوالمفاخر رازی)، برگ ۵۷ سمت چپ.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *