شهادت حضرت رقیه علیها السلام به نقل از کنز الغرائب
متن کتاب
و به اسناد مشایخ مصنّف رحمه الله [کتاب «السنی فی قتل اولاد النبی صلی الله علیه و آله»] آمده است که در آن حالت که اهلبیت را به سرای یزید درآوردند، از فرزندان امیرالمؤمنین [حسین] بچگی چهارساله مانده بود دخترنیه و پدر را عظیم دوست داشتی و همیشه [از حال پدرش] بپرسیدی، گفتند که: «به جایی رفته است» و ناگاه در این شب او را در خواب دیده بود، از غلبۀ اشتیاق چون بیدار شد و پدر را ندید، شوقش زیادت شد و چون بدین سرای درآمدند، او بیصبری میکرد و میگریست.
چون او را بپرسیدند، گفت: «من امشب پدر را در خواب دیدم. یا امّاه، مرا خبر ده که پدر من کجا رفت که مرا بیش طاقت مفارقت او نمانده است»! چون اهلبیت این سخن را بشنیدند، به یکبارگی نوحه و فریاد از نهاد ایشان برآمد و هرکه با ایشان بود، همه بگریستند.
یزید در خواب غفلت بود، بیدار شد از غلبۀ فریاد و نوحۀ ایشان، بپرسید که: «حال چیست»؟ قصه را با او بگفتند، بفرمود که سر امیرالمؤمنین حسین را بیارند تا ببیند. چون بیاوردند و در پیش او نهادند، دخترک بپرسید که: «این چیست»؟ گفتند: «سر پدر تو»! چون این سخن بشنید، بلرزید و تپش گرفت و فرمان[=فوت] یافت.
منبع
نسخۀ خطی کنز الغرائب، کتابخانۀ فرانسه، برگ۱۲۵، سمت راست.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نقل دیگر
همین روایت در روضة الشهدا به نقل از کنز الغرائب اینگونه آمده:
در کنزالغرایب آورده که یزید اهلبیت را در درون کوشک[=قصر] خود جای مقرّر ساخته بود و حسین دختری داشت چهارساله و بسیار او را دوست داشتی و او نیز پدر را بهغایت دوست میداشت و تا پدرش شهید شده بود دایم میپرسید که: «أينَ أَبِي؛ کجاست پدر من»؟ میگفتند: «به جایی رفته است» و او را به انواع تسلّی میدادند و او را به دیدار پدر اشتیاقی عظیم بود.
در این وقت که در کوشک یزید بودند، شبی این دختر، پدر را در خواب دید که او را در کنار گرفته، از غایت شادی بیدار شد و پدر را ندید، شوقش زیاده گشت و آغاز اضطراب کرده، فغان درگرفت. حال پرسیدند، گفت: «حالی میدیدم که در کنار پدر نشستهام، چون چشم باز کردم، وی را نمیبینم. مرا بگویید که پدرم کجاست که مرا بیش از این طاقت فراق نمانده»! هرچند گفتند: «ای دختر، صبر کن و شکیبایی پیشه گیر»، جواب میداد که: «یا پدرم را پیش من آرید یا مرا نزد پدر فرستید». چون اهلبیت این سخن بشنیدند به یکبار فریاد از نهاد ایشان برآمد و خروش درگرفتند.
یزید پلید از گریه و غوغای ایشان از خواب درآمد و کس فرستاد تا خبر گیرد که اهلبیت را چه واقع شده، ایشان صورت واقعه بازگفتند و خبر به یزید رسید که: «دختر حسین پدر را در خواب دیده و برای دیدار او بیطاقتی میکند». یزید گفت: «بروید و سر پدرش بدو نمایید، شاید تسلّی یابد» و یزید آن سر را در خانۀ خاص خود نگاه میداشت.
خادمان یزید آن سر را بر طبقی سیمین[=نقرهای] نهاده و مندیلی[=دستمالی] از سُندس بر آن افکنده، نزد اهلبیت آوردند و گفتند: «یزید میگوید سر را بدو نمایید، شاید که او را تسلّی پدید آید». اما چون طبق را پیش وی نهادند، پرسید که: «این چیست»؟ گفتند: «آنچه میطلبی این است».
چون مندیل برگرفت، سری دید در آن طبق نهاده، آن سر را برداشت و نیک در آن نگریست، سر پدر خود را بشناخت، آهی از سینه برکشید و روی در روی پدر مالید و لب خود بر لب وی نهاد و فیالحال جان شیرین بداد. دیگرباره اهلبیت را تعزیت حسین تازه شد و مصیبت شهدا تجدیدی پذیرفت.
منبع
روضة الشهدا، ص۶۶۸.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات