گفتگوی حضرت زینب با امام حسین علیهما السلام در شب عاشورا به نقل از بیاض روضه خوانی
متن کتاب
سکینه میگوید که: [در شب عاشورا] گریه بر من غلبه کرد، از خوف آنکه مبادا پدرم با خبر شود، متوجۀ خیمۀ عمهام زینب خواتون شدم. چون از کثرت اشک جایی را نمیدیدم، پایم در دامن پیچیده شد، افتادم. از صدای گریۀ من، عمهام از خیمه بیرون آمد، مرا به آن حالت دید، سراسیمه احوال از من پرسید، گریه در گلوی من گره شده بود و نمیتوانستم سخن بگویم. عمهام گفت: «ای سکینه، کجا رفتی و چرا افتادی و چرا گریه میکنی و چرا جواب نمیگویی»؟ گریه نگذارد بگویم، فرصت گفتن کجاست! [گفتم]: «ای عمه، من قوت گفتن ندارم. برو به عقب خیمۀ پدرم، آنچه من دیدم و شنیدم، تو هم بشنو و آنچه من دیدم، تو هم ببین».
زینب خواتونسرا پابرهنه، گریان و سراسیمه به خدمت امام حسین دوید، دید که برادرش غرق اشک نشسته و درِ تمنا به روی حیات بسته. چون آن ناخدای کشتی نجات را در ورطۀ طوفان دید، پرسید که: «ای برادرِ با جان برابر، جان من فدای تو شود! [چرا گریه میکنی»؟]
پس آن حضرتِ لاعلاج فرمود: «ای خواهر، موسم فراق رسید و زمان وصال گذشت و وقت ناکامی آمد و روز حیات به سر رسید. ای خواهر، دنیا با کسی وفا نکرده و نخواد کرد. تو را وصیت میکنم چنانچه در فراق جدم به سر بردی، در بحران من هم صبوری کن… ای خواهر، قضای حق تعالی را راضی شو و به شمشیر تقدیر تسلیم شو. هم اهل زمینها و آسمانها فانی خواهد بود، نوبت جد و پدر و مادرم و برادرم به سر آمد، الحال نوبت من است. ایشان که اشرف زمین بودند، از این سرا در گذشتند، من چگونه توقف کنم»!
چون زینب این خبر مصیبتاثر را از جناب برادر استماع نمود، گفت: «ای برادر، کاش من پیشتر از مادرم، جام اجل میکشیدم تا این روز را نمیدیدم و نالۀ بیکسی تو را نمیشنیدم! ای برادر، پشتوپناه ما غریبان و بیکسان تو بودی، الحال ما را از خود ناامید میگردانی! ما بیکسان چشم به تو داشتیم و تو ما را وا میگذاری»!
آن حضرت به گریه در آمد و گفت: «ای خواهر، اگر مرا به استراحت میگذاشتند، خود را به مهلکه نمیانداختم». زینب گفت: «ای برادر، این سخن دل ما را بیشتر میسوزاند که راهِ چاره بر تو منقطع گردیده و بالضروره شربت ناگوار مرگ را مینوشی و ما را غریب و بیکس در میان اهل نفاق و گروه شقاق میگذاری».
پس زینب دست خود را بلند کرد و روی خود را خراشید و مقنعه از سر کشید و گریبانِ طاقت چاک زد و چنان گریست که بیهوش شد. امام حسین برخواست و آب به روی خواهر زد و او را به هوش آورد، پس زینب دست در گردن برادر کرده… پس عورات، آن شب تا به صبح خواب نکردند و تمام شب به نالهوزاری و اندوه، بیقراری به روز رسانیدند.
منبع
کتاب بیاض روضهخوانی به شمارۀ ۱۵۸۹۴ در کتابخانۀ مجلس، صفحۀ ۱۱ فایل pdf.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات