بیان جریان واقعه کربلا توسط شمر نزد مختار به نقل از بیاض روضه خوانی

متن کتاب

… [بعد از دستگیری شمر توسط یاران مختار] چون چشم مختار به شمر غدّار افتاد، مقدمۀ کربلا را به خاطر آورده، شروع به گریه کرد؛ چنان‌که از صدای گریۀ او فغان واحسینا از لشکر اسلام بلند شد. پس مختار گفت: «ای شمر، ای ظالمِ بی‌مروّت، سؤال می‌کنم راست بگو، آنچه بر سر امام حسین و اهل‌بیتش گذشته نقل کن».

شمر ملعون از ترس شروع به مقدمات کربلا نمود و گفت: «ایها الامیر، چون جناب امام حسین در ارض [کربلا] نزول اجلال فرمودند، ابن زیاد مرا و ابن سعد و یزید بن لعب [کذا] به طمع ایالت ری و طبرستان فریب داد، با صدهزار [از] کوفه و شام به حرب امام حسین فرستاد. روز عاشورا… یک‌یک از اصحاب آن حضرت به میدان می‌آمدند و شربت شهادت می‌چشیدند، تا نوبت به فرزندان ساقی کوثر رسید».

شمر گفت: «ایها الامیر، چون نوبت جدال به ذبیحان کوی وفا رسید، قاسم بن حسن ارادۀ میدان نموده، ناگاه دیدم که جناب امام حسین دست او را گرفته به سراپردۀ حرم رفت و فاطمه دختر خود را به عقد او در آورد، نگذاشتیم که دعوت ایشان تمام شده، مبارز طلبیدیم. قاسم به میدان آمد و لشکر مخالف، او را به درجۀ شهادت رساندند. ای مختار چه عروسی! نمی‌دانم که به کدام زبان بیان نمایم!

ای امیر بعد از آن، حضرت عباس به میدان آمد و دست‌های مبارکش را از بدن جدا کردند و تیر بر مشکش زدند و او را و اهل‌بیت امام حسین را از آب محروم کردند و چون آب از مشکش ریخت، از اسب در گردید و کوفیان سرش را از بدن جدا نمودند. بعد از آنکه عباس شهادت یافت، دیدم که علی‌اکبر به میدان آمد و آن را لعینان به ضربت تیر پاره‌پاره کردند.

چون نوبت جدال به ذبیح کعبه رسید، ای مختار، چه گویم در آن وقت که آن حضرت سوار می‌شد که به یک‌مرتبه زنان و کودکان بسیار دیدم که از خیمه بیرون می‌آمدند و آن مظلوم را می‌گرفتند و صدای الوداع و الفراق به عرش برین می‌رسید و نمی‌گذاشتند که او به میدان رود که

ناگاه از طرف خیمه‌گاهِ میرعرب****رسید با دل پردرد خواهرش زینب

گرفته دست سکینۀ به دیدۀ گریان****رسید تا به رکاب شه فلک جولان

ناگاه دیدم که آن جناب دست‌های خود را به گردن آن طفل درآورد و روی او را می‌بوسید و می‌گفت: «سکینه، تو هم بی‌پدر می‌شوی»!

… ای مختار، چه گویم از آن وقت که زینب دست در گردن برادر کرده بود و گلوی او را می‌بویید…

ای مختار، ناگاه دیدم زنی از خیمه بیرون آمد و قنداقۀ علی‌اصغر را به دست او داد. آن حضرت آن طفل را می‌بوسید تا به کنار لشکر مخالف آورد که کوفیان او را امان ندادند و تیر به‌جانب امام حسین انداختند و آن تیر بر گلوی علی‌اصغر آمد و آن طفل در آغوش امام حسین شهید شد. در آن وقت آن حضرت آن طفل را به خیمه برگردانید و به دست زنان داد که به یک‌مرتبه صدای شیون اهل حرم بلند شد، به‌نوعی که زمین و آسمان تیره‌وتار گردید.

پس در آن وقت امام حسین به‌سوی میدان نهاد و چندان از لشکر مخالف را به جهنم واصل کرد که خون در میدان روان شد. در آن وقت عمرسعد امر که تا آن حضرت را تیرباران کردند. پس آن جناب به روی زمین قرار گرفت. ای مختار، در آن وقت زمین کربلا به لرزه در آمد، پس من به بالین آن امام آمدم و آن امام در نماز ایستاده بود و هنوز سر از سجده برنداشته بود که او را به درجۀ شهادت رسانیدم که دیدم به یک‌مرتبه صدای رعدوبرق شد و آفتاب گرفته شد و زلزله در رُبْع مسکون [=قسمت معمور و مسکون از کرۀ زمین] افتاد. پس آن گروه شقاوت شکوه، همگی به نزد عمرسعد روانه شدند و هنوز گرم آتش‌افروزی بودند که رو به خیمه‌های حرم آوردند و اسباب حرم محترم را غارت نمودند و اهل‌بیت را اسیر نمودند، بر شتر سوار نمودند و از کربلا روانۀ به‌جانب شام گردیدند».

چون این سخنان را مختار از شمر ولدالزنا شنید، گریبان را پاره کرد و صدای نالۀ افغان و گریه‌وزاری و صدای نالۀ واحسیناه بلند گردانید که تمام لشکر اسلام به گریه در آمدند. پس مختار گفت: «ای شمر، الحال تو را چگونه به قتل رسانم که آتش دل من فرونشیند»؟ شمر گفت: «ای مختار، من از خدا و رسول شرم نکردم و نترسیدم و امام حسین را شهید کردم و اهل‌بیت او را اسیر نمودم، هرچه خواهی بکن». پس مختار امر کرد تا خیّاتان حاضر شدند با مِقْراض‌های بُرّان، آن ملعون را زرّه‌زرّه نمودند و هم نعش آن ظالم را به آتش سوزانیده و خاکسترش را به باد دادند و در همان روز مختار کوچ کرد و روانه به دمشق گردید.

منبع

کتاب بیاض روضه‌خوانی به شمارۀ ۱۵۸۹۴ در کتابخانۀ مجلس، صفحۀ ۳۷ فایل pdf.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *