اسرا در مجلس یزید به نقل از بیاض روضه خوانی

متن کتاب

مرویست از امام زین‌العابدین که: «چون ما را با اهل‌بیت [برای بردن به مجلس یزید] به یک ریسمان بستند، مانند قصابی که در روز عید قربان گوسفندان را به قربانگاه بَرد و دست و پای ایشان را بَندَد. شیعیان، ما را به آن نحو همه را به یک ریسمان بستند…».

چون آن بی‌کسان را بدین منوال به مجلس یزید بردند، جناب خواتون در آن وقت نظرش به بیمار کربلا افتاد، دید که بدن آن جناب می‌لرزد. عرض کرد: «ای عم، فدای تو شوم، چرا می‌لرزی! مترس. اما ای عم، التماس من آن است که چون ما را نزد یزید می‌برند، اگر آن ظالم با تو سخن درشتی بگوید، جواب آن ظالم را مفرما که می‌ترسم تو را بکشد و ما را بی‌محرم کند». آن بیمار فرمود: «ای عم، والله من از کشته‌شدن نمی‌ترسم، اما دلم به حال شما می‌سوزد که شما را به این حال ببینم. ای عم، مگر من از علی‌اکبر عزیزترم! مگر من از عباس عمویم و قاسم، عزیزتر هستم»!

… [در مجلس یزید] راوی گوید که در آن وقت سرهای شهدا را در طبق‌های طلا گذاشته بودند و سرپوش در روی آن طبق‌ها گذارده و در مجلس یزید چیده بودند. پس یزید ملعون اشاره به خادمان کرد که سرپوش‌ها را از روی آن طبق‌ها برداشتند، اما نظر یزید به سر نورانی فرزند علی مرتضی و سرور سینۀ فاطمۀ زهرا افتاد، دید که آن سر مبارک لب‌هایش به تلاوت قرآن مشغول بود. پس آن بی‌حیا چوبی از خیزران در نزدش حاضر بود [و بر لب و دندان امام زد] … .

ناگاه نظر یزید بر غلام سیاهی افتاد که از هر دو چشم کور بود و در عقب امام زین‌العابدین ایستاده و هر دو دست‌های او را بسته‌اند و پیوسته دست‌های خود را بر سینه می‌زند و گریه می‌کند. یزید دلش در حالت آن غلام سوخت، گفت: «آن غلامِ کور را بیاورید». چون آن بیچاره را آوردند، یزید پرسید که: «ای غلام، تو از کیستی و از کجایی و غلام کیستی»؟ پس آن غلامِ کور با یزید سخنی چند گفت که جگر دوستان را کباب می‌کرد: «من صدیف، غلام حسینِ تشنه‌جگر که بود شیوۀ من خدمت علی‌اکبر، مرا به حکم وصیت به عابدین بخشید». پس یزید پرسید که: «ای صدیف چندگاهی است که از دیده نابینا شده‌ای»؟ آن غلام گفت: «ای یزید، کور نبودم، اما از فراق علی‌اکبرِ امام حسین که او را پاره کردند، ازبس‌که بر سر زده‌ام و گریه کرده‌ام، از چشم نابینا شده‌ام».

… پس یزید گفت: «ای زینب، هر حاجتی داری، بگو تا برآورم». زینب خواتون به گریه درآمد و گفت: «ای یزید، مرا مرخص کن تا سر برادرم را بردارم تا با آن سر درد خود را بگویم». یزید گفت: «مرخصی». زینب خواتون از جا برخواست و سر برادر را برداشت و بر سینه چسبانید و لب بر لب او گذاشت و بنا کرد به نوحه‌خواندن که جگر شیعیان را کباب می‌کرد. جناب امام زین‌العابدین گفت: «ای عم، برای خواطر این سر بریده، بس است که جگرم را کباب کردی و دیگر طاقت ندارم».

منبع

کتاب بیاض روضه‌خوانی به شمارۀ ۱۵۸۹۴ در کتابخانۀ مجلس، صفحۀ ۶۹ فایل pdf.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *