شهادت امام حسین علیه السلام به نقل از المنتخب طریحی
متن کتاب
… [لمّا كان الإمام الحسين عليه السلام في المقتل] فنادى ابن سعد: «من يأتيني برأسه و له ما يتهنّأ به»؟ فقال الشّمر: «أنا أيّها الأمير»! فقال: «أسرع، و لك الجائزة العظمى». فأقبل إلى الحسين، و قد كان غشي عليه، فدنا إليه و برك على صدره، فحسّ به عليه السّلام، و قال: «يا ويلك من أنت، فقد أرتقيت مرتقى عظيماً»؟ فقال: «أنا1 الشّمر».
فقال له: «ويلك من أنا»؟ فقال: «أنت الحسين بن عليّ و ابن فاطمة الزّهراء، و جدّك محمّد المصطفى». فقال الحسين: «ويلك إذا عرفت هذا حسبي و نسبي فلِمَ تقتلني»؟ فقال الشّمر: «إن لم أقتلك فمن يأخذ الجائزة من يزيد»؟
فقال عليه السّلام: «أيّما أحبّ إليك الجائزة من يزيد، أو شفاعة جدّي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله»؟ فقال اللّعين: «دانق من الجائزة أحبّ إليّ منك، و من جدّك».
فقال الحسين عليه السّلام: «إذا كان لا بدّ من قتلي، فاسقني شربة من الماء». فقال له: «هيهات، و اللّه لا ذقت قطرة واحدة من الماء، حتّى تذوق الموت غصّة بعد غصّة»!
فقال له: «ويلك اكشف لي عن وجهك، و بطنك». فكشف له، فإذا هو أبقع أبرص له صورة تشبه الكلاب و الخنازير، فقال الحسين عليه السّلام: «صدق جدّي فيما قال»! قال: «و ما قال جدّك»؟ قال: «يقول لأبي: يا عليّ يقتل ولدك هذا رجل أبقع أبرص أشبه الخلق بالكلاب و الخنازير».
فغضب الشّمر من ذلك، و قال: «تشبّهني بالكلاب و الخنازير! فو اللّه لأذبحنّك من قفاك»! ثمّ قلّبه على وجهه، و جعل يقطع أوداجه روحي له الفداء، و هو ينادي: «وا جدّاه! وا محمّداه! وا أبا قاسماه! وا عليّاه! أ أقتل عطشانا و جدّي محمّد المصطفى! أ أقتل عطشاناً و أبي عليّ المرتضى، و أمّي فاطمة الزّهراء»! فلمّا احتزّ الملعون رأسه شاله في قناة، فكبّر و كبّر العسكر معه.
ترجمه
… (هنگامی که امام حسین علیهالسلام در قتلگاه بود) پس ابن سعد ندا داد: «چه کسی سر او را برای من میآورد و آنچه دلش بخواهد برایش باشد»؟ شمر گفت: «من، ای امیر»! گفت: «شتاب کن، و جایزۀ بزرگ از آنِ توست». پس شمر بهسوی امام حسین علیهالسلام آمد، درحالیکه حضرت بیهوش شده بود. به او نزدیک شد و مانند شتر بر سینهاش نشست. امام علیهالسلام حضور او را احساس کرد و فرمود: «ایوای بر تو! تو کیستی؟ زیرا به جایگاهی بس بزرگ بالا رفتهای». گفت: «من شمر هستم».
حضرت فرمود: «وای بر تو! من که هستم»؟ گفت: «تو حسین فرزند علی و فاطمۀ زهرا هستی و جدّت محمد مصطفی است». امام علیهالسلام فرمود: «وای بر تو! وقتی این را میدانی و حسبونسب مرا میشناسی، پس چرا مرا میکشی»؟ شمر گفت: «اگر من تو را نکشم، چه کسی جایزۀ یزید را خواهد گرفت»؟
حضرت علیهالسلام فرمود: «کدامیک نزد تو محبوبتر است: جایزۀ یزید یا شفاعت جدّم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله»؟ آن ملعون گفت: «یک دانگ (یکششم درهم) از آن جایزه برای من محبوبتر است از تو و از جدّت».
امام علیهالسلام فرمود: «اگر ناگزیر از کشتن من هستی، پس جرعهای آب به من بنوشان». گفت: «هرگز! به خدا سوگند، یک قطرۀ آب نخواهی چشید تا مرگ را با اندوهی پس از اندوهی بچشی»!
حضرت فرمود: «وای بر تو! صورت و شکمت را برای من آشکار کن». پس او آشکار کرد؛ ناگهان دید که مردی پیس و مبتلا به برص است و چهرهای دارد که به سگها و خوکها شباهت دارد. امام علیهالسلام فرمود: «جدّم راست گفت»! گفت: «جدّت چه گفت»؟ فرمود: «به پدرم میفرمود: ای علی، این فرزندت را مردی پیس و مبتلا به برص خواهد کشت که شبیهترین مردم به سگها و خوکهاست».
شمر از این سخن خشمگین شد و گفت: «مرا به سگها و خوکها تشبیه میکنی! پس به خدا سوگند، تو را از پشت سرت ذبح خواهم کرد»! سپس آن حضرت را برگرداند و او را بر روی صورتش قرار داد و شروع کرد به بریدن رگهای گردنش – جانم فدایش باد – درحالیکه فریاد میزد: «وای جدّ من! وای محمّد! وای ابوالقاسم! وای علی! آیا درحالیکه تشنهام، کشته شوم و جدّم محمد مصطفی باشد! آیا درحالیکه تشنهام، کشته شوم و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمۀ زهرا باشند»! هنگامی که آن ملعون سر حضرت را از بدن جدا کرد، آن را بر سر نیزهای بلند کرد و تکبیر گفت و سپاهیان نیز همراه او تکبیر گفتند.
منبع
المنتخب طریحی (چاپ اعلمی بیروت)، ص۴۵۲.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
- في المصدر: «هو». ↩︎
نظرات