حضرت زینب علیها السلام در قتلگاه به نقل از طریق البکاء
متن کتاب
در حدیث است که: علیاجناب زینب خاتون علیهاالسلام را به خانۀ عبدالله جعفر بردند. چون دو روز گذشت، حسین علیهالسلام از دوری زینب علیهاالسلام بیتاب شد. چون محبت حسین علیهالسلام و زینب علیهاالسلام زیاده از حد بود، آن حضرت برخاست به خانۀ عبدالله جعفر تشریف آورد، دید زینب علیهاالسلام میان حجله تنها خوابیده. دل حسین علیهالسلام نیامد که او را از خواب بیدار کند، نظر کرد دید که از روزنۀ در آفتاب به صورت زینب علیهاالسلام تابیده. آن جناب با دامنِ ردای خود منع آفتاب کرد. زینب علیهاالسلام از خواب بیدار شد، چون این محبت را از برادر دید او را در آغوش گرفت و عرض کرد: «ای برادر، آیا روزی باشد که این محبت را تلافی کنم»؟
ای شیعه، آری تلافی زینب علیهاالسلام در گودی قتلگاه شد! بدن حسین علیهالسلام عریان و پارهپاره در میان خاک و خون و آفتاب گرم کربلا افتاده، اما زینب علیهاالسلام بیچاره چه کند! نه چادری و نه معجری که رفع آفتاب از آن بدن مطهر پارهپاره کند! … [مصنّف چند بیت شعر نقل میکند]
در آن حال شمر شریر در نزد آن مظلومه آمد و نگذارد که بر بیکسی برادر گریهوزاری کند. آن مردود خواست او را از نعش برادر دور کند، آن مظلومه فرمود: «بیمروت، [مرا] معذورم دار که [قصد داری تا مرا] به سفر شام به اسیری [ببری، پس] بگذار برادرم را نیز ببینم»!
زینب علیهاالسلام عرض کرد: «ای برادر، بیا تا دست تو را ببوسم و بروم». چون خواست دست برادر را ببوسد، وامصیبتاه، دید دست در بدن ندارد! بر سر زده و عرض کرد: «برادر، فدایت گردم دست هم در بدن نداری که ببوسم! بیا تا صورتت را ببوسم». چون زینب علیهاالسلام خم شد که صورت برادر ببوسد، واویلا دید سر هم در بدن ندارد! جزع شدیدی نمود و گفت: «سینهات را میبوسم و تو را وداع میکنم». دید آن قدر تیر و شمشیر و نیزه بر آن سینه وارد آمده که نمیتوان بوسید؛ همه پارهپاره و قطعهقطعه! زینب علیهاالسلام روی خراشید و اشک از دیده پاشید و به شهداء گفت:
ای بر زمین تفته تن چاکچاکتان / ما میرویم تا که سپارد به خاکتان
ترس از خدا و باک از محشر نداشتند / کشتند این جماعت بیباک پاکتان
ای خیل کشتگان همگی نیک خفتهاید/ تا جاودان مباد از هم انفکاکتان «سروش»
منبع
طریق البکاء (نشر طوبای محبت)، مجلس۱۳.
برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.
نظرات