شهادت حضرت علی اکبر علیه السلام به نقل از مقتل خوارزمی

متن کتاب

فتقدّم عليّ بن الحسين – و أمّه ليلى بنت أبي مرّة بن عروة بن مسعود الثّقفيّ – و هو يومئذ ابن ثمان عشرة سنة، فلمّا رآه الحسين، رفع شيبته نحو السّماء1 و قال: «اللّهمّ اشهد على هؤلاء القوم، فقد برز إليهم غلام أشبه النّاس خلقاً، و خلقاً، و منطقاً برسولك محمّد صلى اللّه عليه و آله، كنّا إذا اشتقنا إلى وجه رسولك، نظرنا إلى وجهه. اللّهمّ فامنعهم بركات الأرض، و إن منعتهم ففرّقهم تفريقاً، و مزّقهم تمزيقاً، و اجعلهم طرائق قدداً، و لا ترض الولاة عنهم أبداً، فإنّهم دعونا لينصرونا، ثمّ عدوا علينا يقاتلونا، و يقتلونا».

ثمّ صاح الحسين بعمر بن سعد: «ما لك! قطع اللّه رحمك، و لا بارك لك في أمرك، و سلّط عليك من يذبحك على فراشك، كما قطعت رحمي و لم تحفظ قرابتي من رسول اللّه»!

… ثمّ حمل عليّ بن الحسين … فلم يزل يقاتل حتّى ضجّ أهل الكوفة لكثرة من قتل منهم، حتّى أنّه روي أنّه على عطشه قتل مائة و عشرين رجلاً، ثمّ رجع إلى أبيه و قد أصابته جراحات كثيرة، فقال: «يا أبة، العطش قد قتلني، و ثقل الحديد قد أجهدني، فهل إلى شربة من ماء سبيل أتقوّى بها على الأعداء»؟

فبكى الحسين و قال: «يا بنيّ‌، عزّ على محمّد، و على عليّ‌، و على أبيك أن تدعوهم فلا يجيبونك، و تستغيث بهم، فلا يغيثونك! يا بنيّ‌، هات لسانك». فأخذ لسانه، فمصّه، و دفع إليه خاتمه، و قال له: «خذ هذا الخاتم في فيك و ارجع إلى قتال عدوّك، فانّي أرجو أن لا تمسي حتّى يسقيك جدّك بكأسه الأوفى شربة لا تظمأ بعدها أبداً».

فرجع عليّ بن الحسين إلى القتال … و جعل يقاتل حتّى قتل تمام المأتين، ثمّ ضربه منقذ بن مرّة العبديّ على مفرق رأسه ضربة صرعه فيها، و ضربه النّاس بأسيافهم، فاعتنق الفرس، فحمله الفرس إلى عسكر عدوّه،2 فقطعوه بأسيافهم إرباً إرباً.

فلمّا بلغت روحه التّراقي، نادى بأعلى صوته: «يا أبتاه، هذا جدّي رسول اللّه قد سقاني بكأسه الأوفى شربة لا أظمأ بعدها أبداً، و هو يقول لك: العجل، فإنّ لك كأساً مذخورة»! فصاح الحسين: «قتل اللّه قوماً قتلوك! يا بنيّ‌ ما أجرأهم على اللّه و على انتهاك حرمة رسول اللّه! على الدّنيا بعدك العفا»!

قال حميد بن مسلم: لكأنّي أنظر إلى امرأة خرجت مسرعة كأنّها الشّمس طالعة تنادي بالويل و الثّبور، تصيح: «وا حبيباه! وا ثمرة فؤاداه! وا نور عيناه»! فسألت عنها، فقيل: «هي زينب بنت عليّ‌». ثمّ جاءت، حتّى انكبّت عليه، فجاء إليها الحسين حتّى أخذ بيدها و ردّها إلى الفسطاط.

ثمّ أقبل مع فتيانه إلى ابنه فقال: «احملوا أخاكم». فحملوه من مصرعه حتّى وضعوه عند الفسطاط الّذي يقاتلون أمامه.

ترجمه

علی بن حسین – که مادرش لیلی، دختر ابومرّه بن عروه بن مسعود ثقفی بود – (برای به میدان رفتن) پیش آمد و در آن هنگام هجده سال داشت. هنگامی که حسین او را دید، محاسن سفید خود را به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا، بر این گروه شاهد باش؛ جوانی به‌سوی آنان به میدان رفت که از نظر آفرینش، اخلاق و سخن‌گفتن، شبیه‌ترین مردم به فرستادۀ تو، محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله، است. ما هرگاه مشتاق دیدار چهرۀ پیامبرت می‌شدیم، به چهرۀ او نگاه می‌کردیم. خدایا، برکات زمین را از آنان دریغ کن، و اگر برکات را از آنان دریغ کردی، آنان را سخت متفرق کن، و آنان را به‌شدت پراکنده و به راه‌های گوناگون تقسیمشان کن، و هرگز زمامداران را از آنان خشنود مگردان؛ زیرا آنان ما را دعوت کردند تا یاری‌مان کنند، سپس بر ما دشمنی ورزیده و به جنگ و کشتن ما برخاستند».

سپس حسین خطاب به عمر بن سعد فریاد زد: «تو را چه شده است! خداوند پیوند خویشاوندی‌ات را قطع کند (نسلت را منقطع کند) و در کارت برکت ندهد و کسی را بر تو مسلط کند که در بستر خوابت تو را ذبح کند؛ همان‌گونه که پیوند خویشاوندی مرا بریدی و خویشاوندی مرا با رسول خدا رعایت نکردی»!

… سپس علی بن حسین به آنان حمله کرد… پیوسته جنگید تا آنکه مردم کوفه، به سبب کثرت کسانی که از آنان کشته شده بودند، به فریاد و اضطراب افتادند. حتی روایت شده است که او با وجود تشنگی، یک‌صد و بیست نفر را کشت. سپس نزد پدرش بازگشت، درحالی‌که جراحت‌های بسیاری بر او وارد شده بود و گفت: «ای پدر، تشنگی مرا از پای درآورده و سنگینی آهنِ (زره و سلاح) توانم را بریده است. آیا راهی برای رسیدن به جرعه‌ای آب هست تا با آن برای جنگ با دشمنان نیرو بگیرم»؟

حسین گریست و گفت: «ای پسرم، بر محمد، و بر علی، و بر پدرت دشوار است که آنان را بخوانی و پاسخت ندهند، و از آنان یاری بخواهی و به یاری‌ات نیایند! ای پسرم، زبانت را بیاور». پس زبان او را گرفت و آن را مکید و انگشتر خود را به او داد و فرمود: «این انگشتر را در دهانت بگذار و به جنگ دشمنانت بازگرد؛ زیرا امیدوارم که هنوز شب نشده باشد که جدّت با جام کامل (و سرشارِ) خود تو را سیراب کند؛ جرعه‌ای که پس از آن هرگز تشنه نخواهی شد».

علی بن حسین دوباره به میدان نبرد بازگشت… و همچنان جنگید تا شمار کشته‌شدگان به دویست نفر رسید. سپس مُنقذ بن مُرّۀ عبدی ضربه‌ای بر فرق سر او زد که او را بر زمین افکند. پس از آن، مردم با شمشیرهای خود بر او ضربه زدند. علی بن حسین اسب را در آغوش گرفت و اسب او را به‌سوی لشکر دشمن برد؛ آنان نیز او را با شمشیرهای خود قطعه‌قطعه کردند.

هنگامی که جانش به گلوگاه رسید، با بلندترین صدای خود ندا داد: «ای پدر، اینک جدّم، رسول خدا، مرا با جام کامل خود سیراب کرد؛ جرعه‌ای که پس از آن هرگز تشنه نخواهم شد. او به تو می‌گوید: شتاب کن، زیرا برای تو نیز جامی ذخیره شده است»! حسین فریاد زد: «خداوند قومی را که تو را کشتند، بکشد! ای پسرم، چه گستاخ‌اند اینان بر خدا و بر هتک حرمت رسول خدا! پس از تو، خاک بر سر دنیا»!

حمید بن مسلم گفت: گویی می‌نگرم به زنی که شتابان بیرون آمد و مانند خورشید طلوع کرده است. او فریاد واویلا و هلاکت سر می‌داد و می‌گفت: «وای حبیب من! وای میوۀ دلم! وای نور دیده‌ام»! پرسیدم که کیست، گفته شد: «او زینب دختر علی است». سپس آمد تا آنکه خود را بر پیکر علی بن حسین افکند. حسین نزد او آمد، دستش را گرفت و او را به خیمه بازگرداند.

سپس حسین همراه جوانان بنی‌هاشم به‌سوی پسرش آمد و گفت: «برادرتان را بردارید». آنان او را از محل شهادتش برداشتند و تا خیمه‌ای که در برابر آن می‌جنگیدند، حمل کردند و در آنجا نهادند.

منبع

مقتل خوارزمی (نشر دار انوار الهدی)، ج۲، ص۳۹۳.

برای دیدن توضیحات کتاب اینجا را کلیک کنید. برای دیدن باقی مطالب این کتاب اینجا را کلیک کنید.

  1. «وَ رَفَعَ شَیْبَهُ نَحْوَ السَّماءِ؛ یعنی در آن حال که علی‌اکبر به‌سوی آن لشکر رفت، امام مظلوم محاسن سفید خود را به‌جانب آسمان بلند کرد. و این تواند بود که صورت مبارک را که وجه الله و طلعة الله بوده، به‌سوی آسمان کرده باشد. و تواند که به دست مبارک، محاسن را گرفته باشد و به‌سوی آسمان بلند کرده باشد. و لفظ «شیب» اگر چه در مطلق موی ریش استعمال شده است، اگرچه سیاه باشد؛ ولکن استعمالش در موی سفید بیشتر است.
    و محتمل است که محاسن آن بزرگوار در همان حال که فرزندش را به‌سوی میدان روان دید، سفید شده باشد؛ چه غم بسیار و همّ بی‌شمار موجب سفید‌شدن ریش می‌شود. و تواند بود که بلندکردن محاسن به‌سوی آسمان، اشاره به این باشد که ای پروردگار من، من پیر شدم و دلم به این نوجوان شاد است و اکنون در مقابل من کشته می‌شود. و تواند بود که اشاره باشد به اینکه ای خدای من، در راه تو چشم از این جوان هم برداشتم و دل از او کندم و در راه محبّت تو، از عزیزتر از جان، یعنی علی‌اکبر گذشتم.
    … [مصنّف دو بیت شعر نقل می‌کند] و در بعضی نسخ است «وَ رَفَعَ سَبَابَتَهُ»؛ یعنی انگشت سبابۀ خود را به‌سوی آسمان بلند کرد». کتاب تذکرة الشهداء، ج۱، ص۴۶۹. ↩︎
  2. «احتمله الفرس إلى معسكر الأعداء: لفظ «احتمل» له معنى غير الحمل و هو من باب الافتعال إشارة بأنّ عليّاً لا يمكنه الاستقرار على ظهر الفرس من كثرة ضرب السّيوف و الجراحات، لكن الفرس احتمله و تكلّف في حمله حتّى لا يسقط، و كان الدّم قد جرى من قرنه على وجه الفرس، و أخذت عينيها، فمالت به إلى معسكر الأعداء، ففعلوا به ما فعلوا حتّى لم يتمكّن الفرس من احتماله، فسقط». معالی السبطین علیهماالسلام، ج۱، ص۴۱۴. البته باید دقت داشت که متن نسخۀ ما با نسخۀ ایشان متفاوت است. ↩︎
نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *